X
تبلیغات
*** اشعار عارفانه سحرگاهان ***

به شکر خنده اگر می ببرد جان رسدش

و گر از غمزۀ جادو برد ایمان رسدش


لشکر دیو و پری جمله بفرمان ویند

با چنین عژّ و شرف ملک سلیمان رسدش


صد هزاران دل یعقوب حزین زنده به دوست

کرّ و فرّ شرف یوسف کنعان رسدش


لب عیسی صفتش مُرده به دم زنده کند

گر پرد با پر جان جانب کیوان رسدش


نوح وقت است که عشق ابدی کشتی اوست

گر جهان زیر و زبر کرد به طوفان رسدش


عشق او گرد بر انگیخت ز دریای عدم

ید و بیضا و عصایی شده ثعبان رسدش


جملگی تشنه دلان  قوت از و می یابند

با چنین لقمه دهی شهرت لقمان رسدش


مولانا


***



گر لب او شکند نرخ شکر می رسدش

ور رُخش طعنه زند بر گل تر می رسدش


گر فلک سجده برد بر در او می سزدش

ور ستاند گرو از قرص قمر می رسدش


ور شه عقل که عالم همگی چاکر اوست

جهت خدمت او بست کمر می رسدش


شاه خورشید که بر زنگی شب تیغ کشید


گر پی هیبتش افکند سپر می رسدش


گر عطارد ز پی دایره و نقطۀ او

همچو پرگار دوانست بسر می رسدش


آن جمال که فرشته نبود محرم او

گر ندارد سرو دیدار بشر می رسدش


کار بار ملکانی که زبر دست شدند

نکند ور بکند زیر و زبر می رسدش


می شمردم من از نوع شنودم ز فلک

که اینها بگذرد چیز دگر می رسدش


                                       مولانا


***


عاقلان نقطۀ پرگار وجودند ولی

عشق داند که در آن دایره سرگردانند


از رُخ تست ز خور چهارم آسمان

همچو زمین هفتمین مانده به زیر بار قرض


عجب علمیست علم هیئت عشق

که چرخ هشتمش هفتم زمین است


حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد


حافظ


***


ترا با چنین روی و بالای و موی

ز چرخ چهارم خور آیدت شوی


فردوسی


***

عشق است شاه عادل بر تخت دل نشسته

این عقل کامل ما آن شاه را وزیر است


ای عقل ز مملکت برون شو

کاین مُلک از آن شاه عشق است


از ترک دو کون خوش کلاهی

بردوز که آن کلاه عشق است


راهی که به حق توان رسیدن

ای سیّد بنده راه عشق است


شاه نعمت الله ولی


***


از عشق شرم دارم اگر گویمش بشر

می ترسم از خدای کو گویم که این خداست


عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حق

لیک حق را در حقیقت نردبانی دیگر است


شبروان از شاه عقل و پاسبان آنسو شدند

لیک آن جان را از آنسو پاسبانی دیگر است


برو طی کن این هفت طومار را

قلم درکش این هفت پرگار را


گر روی بر آسمان هفتمین

عشق نیکو نردبان است ای پسر


مولانا


***


زین قصّۀ هفت گنبد افلاک پر صداست

کوته نظر بین که سخن مختصر گرفت



جز این مرکزِ هفت پرگار نیست

جز این هفت پرگار برکار نیست


حافظ











ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 31 فروردین1393 | 23:59 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش



                        

                        مولانا




 آیا میدانید چرا عدد 13 در دین زرتشت نحس است ؟


چون هر سال 12 ماه دارد


اگر قرار باشد که هر سال 13 ماه داشته باشد


باید سرعت چرخش کرّۀ زمین اندکی بیشتر شود


که اگر سرعت چرخش کرۀ زمین بیشتر شود


طوفانها و زلزله ها و بلایای طبیعی جهان را فرا خواهد گرفت


و آن روز نحس است


و بخاطر همین است  که زرتشتیان و ایرانیان


عدد 13 را نحس میدانند و


در روز سیزده بدر از خانه ها خارج میشوند


و در پهنۀ طبیعت پناه میگیرند


تا از بلایای طبیعی در امان بمانند


و بعبارت دیگر سیزده بدر می کنند...


هیچ چیزی نحس و شوم نیست


اما زرتشت بدین وسیله یک پیام علمی بزرگ به جهان داد


که تغییرات در حرکت کرّۀ


زمین موجب بلایا خواهد شد ...


و پنج مرحله از تغییرات مربوط به


تحولات زمین بتدریج نبوده است


بلکه به یکباره و ناگهانی بوده است


و موجبات پنج نوبت تغییرات قارّه ها و اقیانوسها شده است...











تاريخ : یکشنبه 31 فروردین1393 | 23:58 | نویسنده : M.Z.S |



ایران پُل پیروزی


آنچه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار

جرعه ای بود از زلالِ جام جان افزای تو


حافظ


اسکندر پس از فتوحات و جهانگشایی خود ،

دانستن راز 7 طبقۀ جهان را از خداوند درخواست نمود

و خداوند این راز بزرگ را برای او فاش نکرد .

امّا راز بزرگ 7 طبقۀ جهان

از سوی خداوند توسط حضرت مهدی (ع)

برای مردم جهان افشا خواهد شد .

ولاغیر





ما هیچ حزب و دسته ای را در جهان برسمیّت نمی شناسیم 


حتّی حزب الله را


هرچه هست خداست نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش ....


همانطوریکه در قرآن در سورۀ سبا آیۀ 46 آمده است :


ای رسول بگو به امت که من به یک سخن شما را پند میدهم 


و آن سخن این است که


شما خالص برای خدا دونفر دو نفر با هم


یا هر یک تنها در امر دینتان قیام کنید 


دربارۀ من عقل و اندیشه کار بندید


تا بخوبی دریابید که صاحب شما اُمت (رسولی) است 


از جانب خدا ،


و شما را از عذاب سخت که در پیش دارید میترساند . 


ولاغیر


***


بسم تعالی

 

ملت شریف ایران

 

جناحهای سیاسی در ایران بطور عمده اصول گرایان و اصلاح طلبان

میبایست وحدت ملی خود را حفظ کنند تا ایران کهن و آزاده

و اسلامی همیشه زنده و پایدار بماند.

در این رابطه مطالب زیر را بعرض ملت ایران میرسانم.

1- امپریالیسم غرب بسرکردگی آمریکا و انگلیس جنایتکار

در این برهه از زمان از نظر سیاسی و اقتصادی و نظامی

توان حملۀ مستقیم به ایران راندارند    .

2- آمریکای جنایتکار وقتی اعلام می کند

که گزینۀ نظامی روی میز است ،

منظور حملۀ مستقیم نظامی به ایران نیست

بلکه زدن جرقّۀ جنگ داخلی و هرج و مرج

و عملیات تروریستی در ایران است

همانطوریکه در چند ماه گذشته

طبق اعلام یک مقام غیر رسمی (رئیس پلیس شهر دبی) ،

آمریکای جنایتکار گروههای تروریستی را در ایران

آماده نگهداشته تا در صورت لزوم

دست به عملیات تروریستی بزنند .

3- آمریکای جنایتکار همانطوریکه توسط عوامل

تروریستی و تکفیری در عراق و سوریه

جنگ اعلام نشده ای را بر علیه ملت عراق و سوریه

آغاز کرده است و سناریوی آن را در اکراین و ونزوئلا نیز

شروع و به اجرا در آورده است ،

درایران نیز آمادۀ بهم زدن اوضاع

توسط جناحهای سیاسی  و ایجاد جنگ داخلی

و هرج و مرج است .

4- امپریالیسم غرب بسرکردگی آمریکا و انگلیس جنایتکار

دکترین اسکندر را در خاورمیانه به اجرا گذاشته اند .

دکترین اسکندر دکترینی است که وقتی اسکندر

به ایران حمله کرد و تخت جمشید را به آتش کشید ،

او میدانست که نمی تواند بر ایران حکومت کند

و نیز نمی تواند ایران را به حال خود رها کند

چون اگر ایران را بحال خود رها می کرد

ایرانیان متحد شده و دوباره کشور روم را بتصرف در می آوردند .

و در نتیجه او تصمیم گرفت با ایجاد فرقه گرایی

و بوجود آوردن جنگ 72 ملت و جنگ داخلی در ایران ،

ایران را بحال خود رها کرده  بسوی فتح  هند و چین برود .

و اصطلاح ( جنگ 72 ملت )  از آنزمان به ارث رسیده است .

5- امروز امپریالیسم غرب بسرکردگی آمریکا و انگلیس

همین دکترین اسکندر را در خاور میانه به اجرا در آورده اند.

وقتی می گوید گزینه نظامی روی میز است ،

منظور ایجاد جنگ داخلی و تروریستی در ایران است .

همانند سوریه و عراق ،

چون آمریکای جنایتکار

توان سیاسی و اقتصادی و نظامی 

حملۀ مستقیم به ایران را ندارد .

6- آمریکاییها میدانند که حملۀ مستقیم به ایران

منافعشان را در خاورمیانه بخطرخواهد انداخت

برای حمله به ایران نیاز به یک کشور ثالث دارند .

همانند جنگ تحمیلی 8 سالۀ عراق علیه ایران ،

صدام حسین به نیابت از آمریکا و عربستان سعودی

با ایران می جنگید و مورد حمایت همه جانبۀ امپریالیسم غرب

بسرکردگی آمریکا و انگلیس و عربستان سعودی قرار گرفت .

7- پس آمریکا برای حمله به ایران نیاز به یک کشور ثالث دارد

تا از جنگ لطمۀ کمتری ببیند و علت اصلی این موضوع

این است که کشور ایران همانند جنگ جهانی دوم

نقش "پل پیروزی" را درجهان دارد.

8-اسرائیل هیچوقت بطور مستقیم جرئت حمله به ایران را ندارد .

اگر اسرئیل به ایران حمله کند

مطمئناً این اسرائیل نیست که به ایران حمله می کند

بلکه این خود آمریکاست که در نقاب اسرائیل به ایران حمله میکند

تا بدینوسیله کشور آمریکا از حمله و گزند ایران دور بماند.. .

علّت پیشرفت های آمریکا در ابعاد سیاسی اقتصادی نظامی

دور بودن قارّه و کشور آمریکا از صحنۀ دو جنگ جهانی اوّل و دوّم

است . ولاغیر

9- ایرانیان باید هشیار باشند در صورت حملۀ اسرائیل به ایران ،

نیروهای نظامی ایران میبایست مستقیماً به کل منافع آمریکا

در خاورمیانه از جمله به عربستان سعودی و اسرائیل

و به منافع امپریالیسم غرب بسرکردگی آمریکا و انگلیس در جهان

و مستقیماً به کشور و خاک آمریکا حمله کنند.

10 - با توجه به مراتب فوق

"وحدت کلمه و اتّحاد و همبستگی ملت ایران"

حرف اوّل را در جهان میزند .

به امید

"انقلاب جهانی حضرت مهدی (ع)"

و

"پیروزی حقّ بر باطل"


ولاغیر






ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 31 فروردین1393 | 23:58 | نویسنده : M.Z.S |


ساقیا آمدن عید مبارک بادت

آن مواعید که کردی مرواد از یادت




نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی


که بسی گُل بدمد باز و تو در گِل باشی


من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش


که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی


چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی


وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی


در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است


حیف باشد که ز کار همه غافل باشی


نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف


گر شب و روز در این قصه مشکل باشی


گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست


رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی


حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد


صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی


                                           حافظ






ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 31 فروردین1393 | 23:57 | نویسنده : M.Z.S |



جناب آقای گرباچف باید به حقیقت رو آورد.


مشکل اصلی کشور شما مسئلۀ مالکیت و اقتصاد و آزادی نیست.


مشکل شما عدم اعتقاد واقعی به خداست.


همان مشکلی که غرب را هم به ابتذال  و بن بست کشیده  و یا


خواهند کشید.


مشکل اصلی شما مبارزۀ طولانی وبیهوده با خدا و مبدا, هستی و


آفرینش است.

 خمینی (ره)



مهدی موعود :


کمونیست اتّحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی سابق

همانند طاووس زیبایی بود که مردم دنیا  ، فقط 

دو پای زشت آن را دیدند و تمام زیباییهای آن را نادیده گرفتند

دو پای زشت آن عبارت بودند از :

1- اعتقاد به ماتریالیسم و عدم اعتقاد به خداوند

2- اعتقاد به حکومت کارگران

ولاغیر


بزرگترین ظلم و ستم در جهان عدم اعتقاد به خداوند است .

ولاغیر


ظلم و ستم کارگران از آنجا آغاز میشود

که نیاز به کار کردن نداشته باشند .

ولاغیر



سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

وآنچ خود داشت ز بیگانه تمنّا می کرد


گوهری را که بپرورد صدف در همه عمر

طلب از گم شدگان ره دریا می کرد


مشکل خویش بر پیر مغان برد که او

کو بتأیید نظر حلّ معمّا می کرد


دیدمش فارغ و خرّم قدح باده بدست

و اندر آن آینه صد گونه تماشا می کرد


گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد


فیض روح القدس ار زانک مدد فرماید

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد


گفتمش سلسلۀ زلف بتان از پی کیست

گفت حافظ گله ای از دل شیدا می کرد


حافظ


***


در جهان دو نوع بشر یا دو نوع خلق یا دو نوع مردم

زندگی میکنند بشر خوب و بشر بد یا خلق خوب و

خلق بد یا مردم خوب یا مردم بد.

آیا بشر بد حق دارند ؟

آیا خلق بد خوب هستند ؟

آیا مردم بد سالار هستند ؟


حق داشتن و خوب بودن و سالار بودن

بشر نسبی و قابل اندازه گیری است.


پس حق مطلق و خوب مطلق و سالار مطلق

خداوند است .

ولا غیر



برای رسیدن به عدل مطلق باید از کمونیست مطلق گذشت

و کمونیست مطلق از حقّ مطلق میگذرد

و حقّ مطلق از آنِ خداوند است .

ولاغیر


مردم دنیا تاکنون کاخ مادّیات را آباد کرده اند و کاخ عشق را ویران ،

از این ببعد ما کاخ مادیّات را ویران و کاخ عشق را آباد خواهیم کرد .

ولاغیر


انقلاب اسلامی ایران بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی

سوسیالیستی نتوانست هوشمندانه و بطور سریع خلا, انقلاب

کمونیستی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در جهان را

پُر کند و امروز انقلاب اسلامی ایران با گذشت 35 سال نتوانست

جهانگیر شود و خود نیز با مشکلات اقتصادی و سیاسی 

و توطئه های بیشمار امپریالیسم غرب بسرکردگی

آمریکا و انگلیس روبرو است . ولاغیر


***


*شوروی جدید با اسلام جدید*


*در حال ظهور است*


*و به رهبری مهدی موعود*


*همۀ جهان را فرا خواهد گرفت*

 

ولاغیر






تاريخ : یکشنبه 31 فروردین1393 | 23:57 | نویسنده : M.Z.S |

جنگنده سوخوي يو اس 35 روسيه

*همافران دلیر و شجاع و انقلابی نیروی هوایی*

*سالروز انقلابتان مبارک*

*آماده برای انقلاب جهانی مهدی موعود*


درود به روان پاک

*شهید ارتشبد خلبان محمد خاتم*

موءسس همافری در ایران

و بنیانگذار پایۀ خودکفایی و استقلال

در نیروی هوایی


***


بریده باد دست عوامل امپریالیسم غرب

 بسرکردگی آمریکا و انگلیس جنایتکار در ایران

که رستۀ همافری و همافران را منحل کردند.


***





ترکیب همافر از دو واژه


هما (استعاره از هواپیما) و فر (پرواز دادن، رها کردن)


 ساخته شده و منظور آن اشاره به شخصی است که


هما (پرنده افسانه ای و ناجی ایرانی)


 را به پرواز در می آورد .


*درود بر همافران ایرانی*


و کسی که چنین نامگذاری زیبایی را انجام داده است.



***



دوش در خواب بدیدم صلاح الدین را

گسترد سایه دولت چو همایی برسد


اگر تو ز جنس همایی و جنس زاغ نه ای

زجان تو میل به سوی هما توانی کرد

                                    مولانا


***



فرزانه شو و ز فرّ خود غافل شو

از علم و هنر گریز کن جاهل شو

طی کن ره دیوانگی و بی خردی

یا دوست بخواه یا برو عاقل شو

                           روح الله خمینی (ره)



***



ای شادی من غصّه من ای غم من

ای زخم درون من و ای مرهم من

هما نظری بذّره ای بی مقدار

تا بر سر  آفاق رود پرچم من

                         روح الله خمینی (ره)


***


طاووس هما  سایه فکن بر سر من

یاری کن و بر گشای بال و پر من

از دانش و عقل یار را نتوان یافت

از جهل در این راه مدد گیری کن

                        روح الله خمینی  ( ره)


***



ای فرّ هما بر سر من سایه فکن

فریادرس و وجودم از پایه فکن

طوقی که به گردنم فکنده ست هوس

یارا تو به گردن فرومایه فکن

                 روح الله خمینی (ره)









ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 31 فروردین1393 | 23:56 | نویسنده : M.Z.S |

 

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش


                        

                        مولانا



دوران اسلامِ کُهنه پرستان و متحجّران


و فرقه فرقه به پایان رسیده است .


ما اسلام جدیدی را آغاز میکنیم


که با


" وحدت وجود "


همۀ ادیان جهان را در بر میگیرد


ولاغیر



- امام صادق (ع) فرمود :


هنگامی که حضرت قائم (ع) قیام فرمایند


مردم را بسوی


"اسلام جدید"


دعوت خواهند کرد


و مردم را به سوی امری و راهی هدایت خواهد کرد


که حجابها روی آن افتاده و اکثر مردم از آن گمراه گشته


و در بیراهه بوده اند.


( اعلام الوری )




-امام صادق (ع) فرمود :


قائم (ع) در پیکارش می بیند


آنچه را که رسول خدا (ص) ندید


همانا رسول خدا (ص) در حالی به سوی آنان آمد


که بتهای سنگی و چوبهای تراشیده را


می پرستیدند.


ولی قائم (ع)- علیه او خروج میکنند-


و کتاب خدا را علیه او تاویل می کنند


وبه استناد آن تاویل با او می جنگند.


(بحار ،ج 52 ، ص 363 )


اینهمه رنگهای پُر نیرنگ را


خُم وحدت میکند یکرنگ


نعمت الله



سبطی های حضرت موسی 12 نفر بودند

حواریون حضرت مسیح 12 نفر بودند

امامان شیعه حضرت محمد 12 نفر بودند



سورۀ آل عمران.......آیه 84


بگو"به خدا ایمان آوردیم" و

(همچنین) آنچه بر ما و بر ابراهیم واسماعیل و اسحاق و یعقوب

و اسباط (پیامبران از فرزندان یعقوب ) نازل گردیده ،

و آنچه به موسی و عیسی وسایر پیامبران، از طرف پروردگارشان

داده شده است در میان هیچ یک از آنان فرقی نگذاریم ،

و تنها در برابر فرمان او تسلیم هستیم .


سورۀ بقره آیه 141


آن گروه پیشین از پیامبران و اُمتان همه در گذشتند هر چه

کردند برای خودکردند و شما نیز هر چه کنید بسود خویش

کنید و شما مسئول کار آنان نخواهید شد.


(سورۀ یونس آیۀ 47)


برای هر اُمتی رسولی هست که هرگاه رسول آنها

(مهدی موعود) آمد و حجت تمام شد (بر مومن و کافر)

حکم به عدل شود و بر هیچکس ستم نخواهد شد.


مثل یک درنای زیبا تا افق پرواز کن

نغمه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن


زندگی تکرار زخم کهنۀ دیروز نیست

بال های خسته ات را رو به فردا باز کن



-امام باقر (ع) فرمود :


قیام و خروج حضرت (مهدی)به هنگامی است که مردم


از رسیدن فرج مایوس شده باشند . پس خوشا بحال


کسی که او را درک کند و جز, انصار حضرت شود و


وای و وای بر کسی که با او مخالفت کند و با دستوراتش


مخالفت کند و جز, دشمنانش واقع شود،


سپس حضرت فرمود :


قیام آن حضرت به امر جدیدی است و قانونش جدید است


و به روش و سنّت جدید است و قضاوتش هم جدید است


که همۀ اینها بر عرب سخت و ناگوار خواهد بود و روش حضرت


با مخالفان خود جز کشتن چیزی نیست هیچکس از دشمنانش


را باقی نمی گذارد و در راه خدا


از سرزنش هیچ سرزنش کننده ای


باکی ندارد ، سپس حضرت فرمود :


هنگامی که بنی فلان (بنی عباس) در میان خودشان به اختلاف


افتادند در چنین موقع به انتظار فرج باشید


و فرج شما نخواهد رسید


مگر آنکه (بنی فلان "بنی عباس") اختلاف پیدا کنند.


همینکه آنهاد اختلاف نمودند-به انتظار صیحه ای که در ماه رمضان


شنیده می شود و همچنین منتظر خروج قائم باشید.


(بحار ، ج 52 )




برقی از منزل لیلی برخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد


چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وار

سحر که مرغ در آید بنغمۀ داود


کس ندانست که منزلگه عشاق کجاست

این قدر هست که بانگ جرسی می آید


                                               حافظ


که از آسمان مژدۀ نصرتست


مرا بر عدو عاقبت فرصتست



            حافظ



سیّد در انتظار است تا کی رسد اشارت


گر چه بود جهانی در انتظار سیّد


نعمت الله مست و جام می به دست


باشد آن می کهنه و جامش جدید


شاه نعمت الله ولی




تاريخ : یکشنبه 31 فروردین1393 | 23:55 | نویسنده : M.Z.S |
اوّل یکی منم که در این شهر هرشبی

فریاد من ز عشق بر افلاک بر شود



حافظ




چو غم هجران بلبل می سرایم

بهار انتظار را می ربایم


بهار را در بهاران می سپارم

به وقت گُل همی غنچه بیارم


بخوان ای بلبل خوش الحانم

که من گم کرده ام وقت بهارم


بخوان تا سرو بالایت بنازم

می آلوده چو مستان سر بر آرم


بخوان ای نازنین زلفت بنازم

که بهر تار آن سر را ببازم


                       کیانوش 79/4/9

***
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین بادۀ مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعۀ کار بنام من دیوانه زدند

شکر آنرا که میان من و او صلح افتاد
حوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت در افسانه زدند

آتش آن نیست که بر شعلۀ او خندد شمع
آتش آنست که بر خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نکشید از رُخ اندیشه نقاب
تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند


***


بارها گفته ام و بار دگر می گویم
که من گم شده این ره نه بخود می پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند
وانچه سلطان ازل گفت بگو می گویم

من اگر خارم و ار گل چمن آرایی هست
که از آن دست که می پروردم می رویم

دوستان عیب من بیدل و حیران مکنید
گوهری دارم و صاحب نظری می جویم

گر چه با دلق ملمّع می گلگون عیبست
مکنم عیب کز و رنگ و ریا می شویم

خنده بر گریۀ عشاق نباشد انصاف
می سرایم به شب و وقت سحر می مویم

زاهدی گفت که حافظ ره میخانه مبوی
گو مکن سهو که من مشک ختن می بویم


***


الا ای طوطی گویای اسرار

مبادا خالیت شکّر زمنقار

سرت سبز و دلت خوش باد جاوید

که خوش نقشی نمودی از خط یار

سخن سر بسته گفتی با حریفان

خدا را زین معمّا پرده بردار

چه ره بود این که زد در پرده مطرب

که می رقصند با هم مست و هوشیار

از آن افیون که ساقی در می افکند

حریفان را نه سر ماند و نه دستار

به مستوران مگو اسرار مستی

حدیث جان بگو با نقش دیوار


                        حافظ





تاريخ : یکشنبه 31 فروردین1393 | 23:55 | نویسنده : M.Z.S |

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


میلاد گُل و بهار جان آمد

برخیز که عید می کشان آمد


خاموش مباش زیر این خرقه

بر جان جهان دوباره جان آمد


بر گیر به دست ، پرچم عشاق

فرماندۀ مُلک لامکان آمد


گلزار زعیش لاله باران شد

سلطان زمین و آسمان آمد


با یار بگو که پرده بردارد

هین! عاشق آخرالزّمان آمد


آمادۀ امر و نهی و فرمان باش

هشدار ! که منجی جهان آمد


                                روح الله خمینی (ره)



کوتاه سخن که یار آمد

با گیسویِ مُشکبار آمد


بگشود درو نقاب بر داشت

بی پرده نگر ، نگار آمد


او بود و کسی نبود با او

یکتای غریب وار آمد


بنشست و ببست در ز اغیار

گویی پی یار غار آمد


من محو جمال بی مثالش

او جلوه گر از کنار آمد


برداشت حجاب از میانه

تا بر سر میگسار آمد


دنباله صُبح لیلة القدر

خور با رُخ آشکار آمد


بگذار چراغ ، صبح گردید

خورسید جهانمدار آمد


بگذار قلم ، بپیچ دفتر

کوتاه سخن که یار آمد


                      روح الله خمینی (ره)




هین که هنگام صابران آمد

وقت سختی و امتحان آمد


اینچنین وقت عهدها شکنند

کارد چون سوی استخوان آمد


عهد و سوگند سخت سُست شود

مرد را کار چون بجان آمد


هله ای دل تو خویش سُست مکن

دل قوی کن که وقت آن آمد


چون زرّ سرخ اندر آتش خند

تا بگویند زرّ کان آمد


گرم و خوش رو به پیش تیغ اجل

بانگ برزن که پهلوان آمد


با خدا باش و نصرت از وی خواه

که مدد ها ز آسمان آمد


ای خدا آستین فضل فشان

چونکه بنده بر آستان آمد


چون صدف ما و دهان گشادستیم

کابر فضل تو درّفشان آمد


ای بسا خار خشک کز دل او

در پناه تو گلستان آمد


من نشان کرده ام ترا که ز تو

دلخوشیهای بیشمار آمد


وقت رحمت و وقت عاطفت است

که مرا زخم بس گران آمد


ای ابابیل هین که بر کعبه

لشکر و پیل بیکران آمد


عقل گوید مرا خمش کن بس

که خداوند غیب دان آمد


من خمش کردم ای خدا لیکن

بی من از جان من فغان آمد


                                  مولانا



بیا که رایتِ منصور پادشاه رسید

نوید فتح و بشارت به مهرو ماه رسید


جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت

کمال عدل به فریاد داد خواه رسید


سپهر دورِ خوش اکنون زند که ماه آمد

جهان به کام دل رسد که شاه رسید


ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن

قوافل دل و دانش که مردِ راه رسید


عزیز مصر به رغم برادران غیور

ز قعر چاه بر آمد به اوج ماه رسید


کجاست صوفی دجّال کیش مُلحد شکل

بگو بسوز که مهدیِّ دین پناه رسید


صبا بگو که چها بر سرم درین غم عشق

ز آتش دلِ سوزان و دودِ آه رسید


ز شوقِ روی تو شاها بدین اسیر فراق

همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید


مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول

ز وردِ نیم شب و درس صبحگاه رسید


حافظ



عمری گذشت و راه نبردم به کوی دوست

مجلس تمام گشت و ندیدیم روی دوست


گلشن مُعطّر است سرا پا ز بوی یار

گشتیم هرکجا نشنیدیم بوی دوست


هر جا که می روی ز رُخ یار روشن است

خفّاش وار راه نبردیم سوی دوست


میخوارگان دلشده ساغر گرفته اند

ما را نمی نصیب نشد از سبوی دوست


گوش من و تو وصف رُخ یار نشنود

ور نه جهان ندارد جز گفتگوی دوست


با عاقلان بگو که رُخ یار ظاهر است

کاوش بس است این همه در جستجوی دوست


ساقی ز دست یار به ما باده می دهد

بر گیر می تو نیز ز دست نکویِ دوست


                                           روح الله خمینی (ره)



شاهدی کو از ازل از عاشقان بر بست رخ را

بر سر مهر آمد و گردید مشهود و عیانی


روح الله خمینی (ره)


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org




تاريخ : جمعه 29 فروردین1393 | 23:55 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش


                             


                        مولانا


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net



مهدی موعود:


ای شیعیان و آزادگان جهان


خود را برای حمله به عربستان سعودی


و فتح مکّه و نابودی وهابیّت عربستان سعودی


و مورد هدف قرار دادن و نابود کردن


منافع امپریالیسم غرب


بسرکردگی آمریکا و انگلیس و شرکا, آنان


در منطقۀ خاورمیانه و جهان آماده کنید . ولاغیر


***

ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم

وی مطربان ای مطربان دف شما را پر زرّ کنم


ای تشنگان ای تشنگان امروز سقّایی کنم

وین خاکدان خشک را جنّت کنم کوثر کنم


ای بی کسان ای بی کسان جا,افرج جا,الفرج

هر خستۀ غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم


ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من

صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم


ای کافران ای کافران قفل شما را واکنم

زیرا که مطلق حاکمم مومن کنم کافر کنم


ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما

خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم


تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی

سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم


من غصّه را شادی کنم گمراه را هادی کنم

من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکّر کنم


ای سر دهان ای سر دهان بگشاده ام زان سر دهان

تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم


ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان

آن دم که ریحانهات را من جفت نیلوفر کنم


ای آسمان ای آسمان حیران تر از نرگس شوی

چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم


ای عقل کُل ای عقل کُل تو هر چه گفتی صادقی

حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم


                                                      مولانا


مهدی موعود :


هدف اگر مشروع باشد وسیله را توجیه میکند


ولاغیر


هدف مشروع هدفی است که برای خدا و رضای


خداوند باشد ولاغیر


هدف نا مشروع هدفی است که برای خود و رضای


خود باشد ولاغیر


آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست

عالمی از نو بباید ساخت و ز نو آدمی


حافظ


اگر یک نفر در دنیا کشته شود

برای او عزای عمومی اعلام میکنیم


اگر همۀ مردم دنیا کشته شوند

برای آنها جشن میگیریم

چون مرگ دسته جمعی جشن است

ولاغیر


ما در دنیا یا عشق را حاکم میکنیم یا نابودی جهان را،

بین عشق و نابودی جهان چیزی وجود ندارد.

یا یک یا صفر ولاغیر



"استفاده از بمب اتم برای نابودی شیطان بزرگ"


"امپریالیسم غرب حلال است ولاغیر"



ره روان را عشق بس باشد دلیل

آب چشم اندر رهش کردم سبیل


موج اشک ما که آرد در حساب

آنک کشتی راند بر خون قتیل


اختیاری نیست بد نامیّ من

ضلّی فی العشق من یهدی السبیل


آتش روی بتان در خود مزن

یا بر آتش خوش گذر همچون خلیل


بی می و مطرب بفردوسم مخوان

راحتی فی الرّاح لا فی السلسبیل


یا بنه بر خود که مقصد گم کنی

یا منه پای اندرین ره بی دلیل


یا رسوم پیل بانی یاد گیر

یا مده هندوستان با یاد پیل


یا بکش بر چهره نیل عاشقی

یا فرو بر جامۀ تقوی به نیل


حافظا گر معینی داری بیار

ور نه دعوی نیست غیر از قال و قیل


                                   حافظ




      تو گر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک

                  

      از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک

                                           

      حافظ


من حمایت خود را از کشور سوریه و دولت


بشار اسد اعلام میکنم .ولاغیر



من امپریالیسم غرب بسرکردگی آمریکا و انگلیس


و وهابیّت عربستان سعودی را مسئول همۀ جنگها


و کشتار ملت های خاورمیانه


در طول 40 سال گذشته میدانم


و آنان را محکوم میکنم. ولاغیر





                    

"شاهدی کو از ازل از عاشقان بر بست رخ را"


"بر سر مهر آمد و گردید مشهود و عیانی"


روح الله خمینی (ره)


 

تو اگر جرعه نریزی بر خاک



خاک را از تو خبرها زکجاست


    مولانا



دوست گو یار شو و هردو جهان دشمن باش


بخت گو پشت شو و جمله جهان لشکر گیر


حافظ



آخرت را چرا شوی منکر

سرآبی چنان ، سر آب مکن


کشف اسرار شرع جایز نیست

گوش کن منع احتساب مکن


عاقبت می روی سوی گیلان

دو سه روزی دگر شتاب مکن


نعمت الله را بدست آور

عمر بی خدمتش حساب مکن


                                     نعمت الله

  


***


چو زنبور گیلی کشیدند نیش     به زنبوره ، زنبور کردند ریش


پس آنگه پای بر گیلی بیفشرد     زراه گیلکان لشکر بدر برد


ولیکن چون گیلیم از پل گذشت     به گیلان ندارم سر بازگشت


نظامی


امیرالمومنین علی(ع)فرمودند:


قیام کننده ای که مورد تایید ماست و ازخانوادۀماست .


از گیلان قیام می کند.


کتاب جهان در آینده یا علائم ظهور حضرت مهدی(ع)..


تالیف:سیّد محمد حسن موسوی کاشانی


صفحۀ 166    یا    (الزام الناصب جلد 2 صفحۀ 160)



بجز صبا و شمالم نمی شناسد کس

غریب من که جز, باد نیست همرازم


اگر چه در طلبت هم عنان باد شمالم

بگرد سرو خرامان قامتت نرسیدم


میان جعفرآباد و مصلّی

صبا آمیز می آید شمالم


خوش خبر باشی ای نسیم شمال

که به ما میرسد زمان وصال


شمَمت روح و داد و شممت برق وصال

بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال


هر صبح و شام قافله ای در دعای خیر

در صحبت شمال و صبا می فرستمت


ای غایب از نظر که شدی همنشین دل

می گویمت دعا و ثنا می فرستمت


ساقی بیا که هاتف غیبم به مُژده گفت

با درد صبر کن که دوا می فرستمت


حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر تُست

تعجیل کن که اسب و قبا می فرستمت


حافظ


طلوع کرد بتابید ز اوج کمال

مه خجسته رخ و اختر مبارک فال


از آن نهال شرف، تازه گشت گلشن دین

چنانکه تازه شود برگ گل ز باد شمال



                                         

من آفتاب انورم خوش پرده ها را بر درم

     

من نو بهارم آمدم تا خارها را بر کنم


شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم 

    

چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم


مولانا

***


از حسن روی یوسف دست بریده سهلّست

      

در پای دلبر من سر ها بریده بینی






ای که می پرسی ز ما و حال ما

نعمت الله نامم آمد از خدا

سیّد درویش حق را بنده ام

مرده ام از جان به جانان زنده ام

من نیم مهدی ولی هادی منم

راهنمای خلق در وادی منم

مصطفی را بنده ام حق را غلام

پیشوای با سلامت و السلام

شاه نعمت الله ولی



توبۀ من درست نیست خموش

من بی توبه را بکس مفروش


بندۀ عیب ناک را بمران

رحمت خویش را از و بمپوش


تو سمیع ضمیر و فکری و ما

لب ببسته همه زنیم خروش


هر غم و شادیی که صورت بست

پیش تصویر تست خدمت کوش


نقش تسلیم گشته پیش قلم

گه پلنگش کنی و گاهی موش


می نماید فسرده هرچیزم

همچو دیگند هر یکی در جوش


وقت آمد که بشنوید اسرار

می گشاید خدا شما را گوش


وقت آمد که سبز پوشان نیز

در رسند از رواق ارزق پوش


                              مولانا



من آفتاب انورم خوش پرده ها را بر درم

     

من نو بهارم آمدم تا خارها را بر کنم


شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم 

    

چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم


مولانا

***


از حسن روی یوسف دست بریده سهلّست

      

در پای دلبر من سر ها بریده بینی



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org





تاريخ : جمعه 29 فروردین1393 | 23:50 | نویسنده : M.Z.S |

هر که ز عشاق گریزان شود

بار دگر خواجه پشیمان شود


هر که سبوی تو کشد عاقبت

در حرم عشرت سلطان شود


رو به دل اهل دلی جای گیر

قطرۀ به دریا دُرّ و مرجان شود


جنبش هر ذرّه باصل خود است

هر چه بود میل کسی آن شود


کافر صد ساله چو بیند ترا

سجده کنان زود مسلمان شود


جان و دل از جذبۀ میل و هوس

هم صفت دلبر و جانان شود


خار که سر تیز ره عاشق است

عاقبه الامر گلستان شود


ناطقه را بند کن و جمع باش

گر نه ضمیر تو پریشان شود


                                  مولانا



تاريخ : جمعه 29 فروردین1393 | 23:30 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش



مولانا



                         گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org

                      


زاهد از کوچه رندان بسلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبت بد نامی چند

 

زاهد ار رندی حافظ  نکند فهم مراد

دیو بگزیرد از آن قوم که قرآن خوانند

 

بشارت بر بکوی می فروشان

که حافظ توبه از زهد ریا کرد

 

شاهدان گر دلبری زینسان کنند

زاهدان را رخنه در ایمان کنند

 

حافظ مکن ملامت رندان که در ازل

ما را خدا ز زهد ریا بی نیاز کرد

 

برو زاهدا خرده  بر ما مگیر

که کار خدایی نه کاریست خُرد

 

اگر ببادۀ مشکین دلم کشد شاید

که بوی خیر ز زُهد و ریا نمی آید

 

ما و می و زاهدان و تقوی

تا یار سر کدام دارد

 

برو ای زاهد خودبین که زچشم من و تو

راز این پرده نهانست و نهان خواهد بود

 

بکوی می فروشانم بجامی بر نمی گیرند

زهی سجّاده تقوی که یک ساغر نمی ارزد

 

ز خانقاه بمیخانه می رود حافظ

مگر زمستی و ریا بهوش آمد

 

زاهد شهر چو مهر ملک و شحنه گزید

من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود

 

ز زُهد خشک ملولم بیار بادۀ ناب

که بوی باده مدامم دماغ تر دارد


من که شبها ره تقوی زده ام با دف و چنگ

این سر بره آرم چه حکایت باشد

 

زاهد ار راه برندی نبرد معذورست

عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

 

زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز

تا ترا خود زمیان با که عنایت باشد

 

چو عکس باده کند جلوه در رُخ ساقی

ز زهد من بسرود و ترانه یاد آرید

 

برقعی بر رُخ چون مه فکن از بهر خدا

که دو صد عابد زاهد زخدا باز آمد

 

زاهد ما که ز دور سحری مست شدی

شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

 

یارب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید

دود آهیش در آیینۀ ادراک انداز

 

زاهد از ما بسلامت بگذر کین می لعل

دل و دین می برد از دست بدانسان که مپرس

 

ز کوی میکده دوشش بدوش می بردند

امام خواجه که سجّاده می کشید بدوش

 

دلا دلالت خیرت کنم براه نجات

مکن بفسق مباهات و زهد هم مفروش

 

صوفی گلی بچین و مرقّع به خار بخش

وین زُهد خشک را بمی خوشگوار بخش

 

طامات و زُهد در ره آهنگ و چنگ نه

تسبیح و طلیسان بگُل و لاله زار بخش

 

زُهد گران که شاهد و ساقی نمی خرند

در حلقۀ چمن به نسیم بهار بخش


ز زهد حافظ و طامات او ملول شدم

بساز رود و غزل خوان  بجان شاه شجاع

 

بیخبرند زاهدان نقش بخوان و لاتقل

مست ریاست محتسب باده بخواه لاتخف

 

زاهدی گفت که حافظ ره میخانه مبوی

گو مکن سهو که من مشک ختن می بویم

 

زهد رندان نوآموخته راهی به دهیست

من که بد نام جهانم چه صلاح اندیشم

 

عبوس زُهد به وجه خمار ننشیند

مرید خرقۀ دردی کشان خوش خویم

 

به خُلدم دعوت ای زاهد مفرمای

که این سیب زنخ زان بوستان به

 

زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم

مست و آشفته به خلوتگاه راز آمده ای

 

تُرک من گر می کند رندی و مستی جان من

ترک مستوری و زهدت کرد می باید دلا

 

من حال دل زاهد با کس نخواهم گفت

کین قٌّصّه اگر گویم با چنگ و رباب اولی

 

بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد

از خدا جز می و معشوق تمنّا نکنی

 

بیا که قیمت این کارخانه کم نشود

به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

 

گله از زاهد بد خو نکنم رسم اینست

که چو صبحی بدمد در پیش افتد شامی

 

گِرد رندان گرد تا مردانه وار

گردن سالوس و تقوی بشکنی


پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت

با طبیب نا محرم حال درد پنهانی

 

                                            حافظ

 

بر گیر جام و جامۀ زُهد و ریا در آر

محراب را به شیخ ریا کار واگذار


با پیر میکده خبر حال ما بگو

با ساغری برون کند از جان ما خمار


کشکول فقر شد سبب افتخار ما

ای یار دلفریب ! بیفزای افتخار


ما ریزه خوار صحبت رند قلندریم

با غمزه ای نواز دل پیر جیره خوار


از زهر جان گُداز رقیبم سخن مگوی

دانی چه ها کشیدم از ین مار خالدار


بوس و کنار یار بجانم حیات داد

در هجر او نه بوس نصیب است و نی کنار


هشدار ده به پیر خرابات از غمم

ساقی ز جام باده مرا کرد هوشیار


    روح الله خمینی (ره)



زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست


در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست


در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست


در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست


تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند


عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست


چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش


زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست


این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است


کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست


صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب


کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست


هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو


کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست


بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود


خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست


هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست


ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست


بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است


ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست


حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست


عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست


                                                حافظ


هرکه با پاکدلان صبح و مسایی دارد


دلش از پرتو اسرار صفایی دارد


زهد با نیت پاک است نه با جامه پاک


ای بس آلوده که پاکیزه ردایی دارد...


گرگ نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب


بره دور از رمه و عزم چرایی دارد


پروین اعتصامی



در دلم بود که جان در ره جانان بدهم

جان ز من نیست که در مقدم او جان بدهم


جام می ده که در آغوش بُتی جا دارم

که از آن جایزه بر یوسف کنعان بدهم


تا شدم خادم درگاه بُت باده فروش

به امیران دو عالم همه فرمان بدهم


از پریشانی جانم ز غمش باز مپرس

سرو جان در ره آن زُلف پریشان بدهم


زاهد ! از روضۀ رضوان و رُخ حور مگوی

خَمِ زُلفش نه به صد روضۀ رضوان بدهم


شیخ محراب ! تو و وعدۀ گلزار بهشت

غمزۀ دوست نشاید که من ارزان بدهم


                                      روح الله خمینی (ره)



کاش از حلقۀ زلفت گرهی وا می شد


تا چو من ، زاهدِ دل گُمشده ، رُسوا می شد




روح الله خمینی (ره)





تاريخ : جمعه 29 فروردین1393 | 23:30 | نویسنده : M.Z.S |


روی بنما بما مکن مستور

ای به هفت آسمان چو مه مشهور


ما یکی جمع عاشقان ز هوس

آمدیم از سفر ز راهی دور


ای که در عین جان خورد داری

صد هزاران بهشت و حور و قصور


سر فرو کن ز بام و خوش بنگر

جانب جمع عاشقی رنجور


ساقی صوفیان شرابی ده

کان نه از خُم بوَد نه از انگور


زان شرابی که بوی جوشش او

مردگان را برون کشد از گور


                                                    مولانا


روی بنمای و مرا گو که دل از جان برگیر

پیش شمع آتش پروانه بجان گو در گیر


دو لب تشنۀ ما بین و مدار آب دریغ

بسر کُشتۀ خویش آی و ز خاکش بر گیر


ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرّش

در رهش سیم شمار اشک رُخش را زرّ گیر


چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چباک

آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر


در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص

ورنه با گوشه رو و خرقۀ ما بر سر گیر


دوست گو یار شو و هردو جهان دشمن باشد

بخت گو پشت شو و جمله جهان لشکر گیر


باز گویم نه در این واقعه حافظ تنهاست

غرق گشتند در ین بادیه بسیار و کثیر


                                              حافظ



ساقی قدحی شراب درده

دلسوخته را کباب درده


راضی نشوم بیک دو سه جام

لطفی کن و بی حساب درده


از پردۀ غیب روی بنما

درخطۀ جان خطاب درده


ای عشق ندای پادشاهی

در ملک چو اَفتاب درده


در ده کس نیست جمله مستند

بانگی به ده خراب درده


ماگمشدگان کوی عشقیم

راهی بنما صواب درده


در بیداری اگر صلایی

ما را ندهی به خواب درده


پنهان چه دهی شراب وحدت

رندانه و بی حجاب درده


شادی روان نعمت الله

دهدار مرا شراب در ده

   

                   شاه نعمت الله ولی



کیست کآشفتۀ آن زلف چلیپا نشود

دیده ای نیست که بیند تو شیدا نشود


ناز کن ناز ، که دلها همه در بند تواند

غمزه کن غمزه که دلبر چو تو پیدا نشود


رُخ نما تا همه خوبان خجل از خویش شوند

گر کشی پرده ز رُخ کیست که رسوا نشود


آتش عشق بیفزا ، غم دل افزون کن

این دل غمزده نتوان که غم افزا نشود


چاره ای نیست به جز سوختن از آتش عشق

آتشی ده که بیفتد به دل و پا نشود


ذرّه ای نیست که از لطف تو هامون نبود

قطره ای نیست که از مهر تو دریا نشود


سر به خاک سر کوی تو نهد جان ، ای دوست

جان چه باشد که فدای رُخ زیبا نشود


                      روح الله خمینی (ره)



مرغ دل پر میزند تا زین قفس بیرون شود

جان بجان آمدتوانش تا دمی مجنون شود


کس نداند حال این پروانۀ دلسوخته

در بر شمع وجود دوست آخر چون شود


رهروان بستند بار و بر شدند از این دیار

باز مانده در خم این کوچه دل پُر خون شود


راز بگشا پرده بردار از رُخ زیبای خویش

گز غم دیدار رویت دیده چون جیهون شود


ساقی از لب تشنگان باز مانده یاد کن

ساغرت لبریز گردد مستیت افزون شود


گر ببارد ابر رحمت باده روزی جای آب

دشتها سرمست گردد چهره ها گلگون شود


                        روح الله خمینی (ره)



باید از رفتن او جامه به تن پاره کنم

درد دل را به چه انگیزه توان چاره کنم


در میخانه گشایید به رویم که دمی

دردل را به می و ساقی میخواره کنم


مگذارید که درد دل من فاش شود

که دل پیر خربات ز غم پاره کنم


سر خُم باد سلامت که به غم خواری آن

ذرّه در پردۀ عشق تو چو خُمپاره کنم


از سرا پردۀ عشقش بدر آیم روزی

ساکنان سر کویش همه آواره کنم


رُخ نما ای بُت هر جایی و بی نام و نشان

تا ز سیلی دل خود همسر رُخساره کنم


                       روح الله خمینی (ره)



این قافله از صبح ازل سوی تو رانند

تا شام ابد نیز بسوی تو روانند


سرگشته و حیران همه در عشق تو غرقند

دل سوخته هر ناحیه بی تاب و توانند


بگشای نقاب از رُخ و بنمای جمالت

تا فاش شودآنچه همه در پی آنند


ای پرده نشین در پی دیدار رُخ تو

جانها همه دل باخته ، دلها نگرانند


در میکده رندان همه در یاد تو مستند

با ذکر تو در بُتکده ها پرسه زنانند


ای دوست دل سوخته ام را تو هدف گیر

مُژگان تو و ابروی تو تیر و کمانند


                روح الله خمینی (ره)



هیچ دانی که من زار گرفتار تو ام

با دل و جان سبب گرمی بازار تو ام


هرجفا از تو بمن رفت بمنّت بخرم

بخدا یار تو ام یار وفادار تو ام


تار گیسوی تو آخر بکمندم افکند

من اسیر خم گیسوی تو و تار توام


بس کن ای جُغد ز ویرانۀ خود دم بربند

که در این دایره من نقطۀ پگار تو ام


عارفان پرده بیفکنده برُخسار حبیب

من دیوانه گشایندۀ رُخسار تو ام


عاشقان سرّهویدای تو را فاش کنند

پیش من آی که من محرم اسرار تو ام


روی بگشای بر این پیر ز پا افتاده

تا دم مرگ بجان عاشق دیدار تو ام


                     روح الله خمینی (ره)



رازی است مرا ، راز گشائی خواهم

دردی است به جانم و دوائی خواهم


گر طور ندیدم و نخواهم دیدن

در طور دل از تو دوائی خواهم


گر صوفی صافی نشدم در ره عشق

از همّت پیر ره ، صفایی خواهم


گر دوست وفایی نکند بر درویش

با جان و دلم از و جفائی خواهم


بردار حجاب از رُخ ای دلبر حُسن

در ظلمت شب راهنمائی خواهم


از خویش بُرون شو ای فرو رفته به خود

من ، عاشق از خویش رهایی خواهم


دَر جان منی و می نیابم رُخ تو

در کنز عیان ، کنز خفائی خواهم


این دفتر عشق را ببند ای درویش

من غرقم و دستِ ناخدائی خواهم


              روح الله خمینی (ره)



باده از پیمانۀ دلدار هُشیاری ندارد

بی خودی از نوش این پیمانه بیداری ندارد


چشم بیمار تو هر کس را به بیماری کشاند

تا ابد این عاشق بیمار ، بیماری ندارد


عاشق از هر چیز جز دلدار دل بر کنده خامُش

چونکه با خود جز حدیث عشق گفتاری ندارد


با که بتوان گفت از شیرینی درد غم یار

جز غم دلدار عاشق پیشه غمخواری ندارد


بر سر بالین بیمار رُخت روزی گذر کن

بین که جز عشق تو بر بالین پرستاری ندارد


لطف کن ای دوست از رُخ پرده برگشا ناز کم کن

دل تمنائی ز دلبر غیر دیداری ندارد


   روح الله خمینی (ره)



بهار آمد و گلزار نور باران شد

چمن ز عشق رُخ یار ، لاله افشان شد


سرود عشق ز مرغان بوستان بشنو

جمال یار ز گلبرگ سبز تابان شد


ندا به ساقی سر مستِ گلعذار رسید

که طرف دشت چو رُخسار سُرخ مستان شد


به غنچه گوی که از روی خویش پرده فکن

که مرغ دل ز فراق رُخت پریشان شد


ز حال قلب جفا دیده ام مپرس ، مپرس

چو ابر از غم دلدار اشک ریزان شد


                                روح الله خمینی (ره)



ما در ره عشق تو اسيران بلاييم


كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم


بر ما نظري كن كه در اين شهر غريبيم


بر ما كرمي كن كه در اين شهر گداييم


زهدي نه كه در كنج مناجات نشينيم


وجدي نه كه در گرد خرابات برآييم


نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم


اينجا نه و آنجا نه كه گوييم كجاييم


حلاج وشانيم كه از دار نترسيم


مجنون صفتانيم كه در عشق خداييم


ترسيدن ما هم چو از بيم بلا بود


اكنون ز چه ترسيم كه در عين بلاييم


ما را به تو سريست كه كس محرم آن نيست


گر سر برود سرّ تو با كس نگشاييم


ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است


بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم


دریاب دل شمس خدا مفتخر تبریز


رحم آر که ما سوخته‌ی داغ خدایی


                                          مولوی


آن ناله ها که از غم دلدار می کشم

آهی است کز درون شرّر بار می کشم


با یار دلفریب بگو : پرده برگشا

کز هجر روی ماه تو ، آزار می کشم


منصور را گذار که فریاد او بدوست

در جمع گُلرخان به سرِ دار می کشم


ساقی بریز باده به جامم که هجر یار

باری است بس گران به سربار می کشم


گفتی که دوست باز کند ، در به روی دوست

این حسرتی است تازه که بسیار می کشم


کوچک مگیر کُلبۀ پیر مغان که من

بوی نگار زان در و دیوار می کشم


سالک ! در این سلوک بدنبال کیستی ؟

من یار را به کوچه و بازار می کشم


                   روح الله خمینی (ره)


       

باز گویم غم دل را که تو دلدار منی

در غم و شادی و اندوه و اَ لَم یار منی


جز گل رویِ تو ام در دوجهان یاری نیست

چهره بگشای به رویم که تو غمخوار منی


چشم بیمار تو ای می زده بیمارم کرد

پای بگذار به چشمم که پرستار منی


محرمی نیست که مرهم بنهد بر دل من

جز تو ای دوست که خود محرم اسرار منی


زاری از غمزۀ غم زایِ تو پیش که کنم ؟

با که گویم که تو سر چشمۀ آزار منی ؟


برگشا موی خَم اندر خَم و دست افشان باش

به خدا ، یار منی ، یارمنی، یار منی ،


                  روح الله خمینی (ره)



          






                                 




تاريخ : چهارشنبه 27 فروردین1393 | 23:49 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش



                        

                        مولانا


تصاویر طبیعت


حضرت مسیح (ص) :

از من فقیر تر درجهان کسی نیست

از من بی نیاز تر در جهان کسی نیست

خدایا یک قرص نان در صبح به من ده و یک قرص نان در شب

از این بیشتر به من مده که فتنه خواهم کرد .


***

عدل است که بنیاد ظفر ها باشد

ظلم است که موجب ضررها باشد


جودست که پرده دار هر عیب بوَد

بخل است که سرپوش هنرها باشد


                                                نظامی


صُراحی ای و حریفی مرا زدنیا بس

که غیر از این همه اسباب تفرقه است و وداع


حافظ


شکر که موسی برست از همه فرعونیان

باز به میقات وصل آمد بر طور خویش


باز سلیمان رسید دیو و پری جمع شد

بر همه عرضه کرد خاتم و منشور خویش


ساقی اگر بایدت تا کنم این را تمام

بادۀ گویا بنه بر لب مخمور خویش


                                 مولانا



خوش بوَد لب آب و گل سبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود


سایه بر دل ریشم فکن ای گنج روان

که من این خانه بسودای تو ویران کردم


بیا ساقی از کُنج دیر مغان

مشو دور کاینجاست گنج روان


                                       حافظ




زآن طرّه پر پیچ وخم سهلست اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیّاری کند


چه عذر بخت خود گوید که آن عیّار شهر اشوب

بتلخی گشت حافظ را و شکّر دردهان دارد


کدام آهن دلش آموختست آیین عیّاری

کز اوّل چون برون آمد ره شب زنده داران زد


رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی

جامه ای بود که بر طلعت او دوخته بود


باز کش یکدم عنان ای ترُک شهر آشوب من

تا ز اشک چهره . راهت پر زرّ و گوهر کنم


تُرک عاشق ما مست برون می آید

تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود

                                  حافظ



ما به تمام مردم دنیا میگوییم هفت مرز را برسمیّت


نمی شناسیم که عبارتند از :


1- مرزهای جغرافیایی 2- مرزهای سیاسی 3- مرزهای اقتصادی


4- مرزهای نظامی 5- مرزهای فرهنگی 6- مرزهای دینی


7- مرزهای مذهبی .


ولاغیر


ما در دولت عشق به همۀ مردم دنیا چه کار بکنند و چه کارنکنند


حقوق یکسان میدهیم و آن را تا سه برابر قابل افزایش میدانیم


و به همۀ مردم دنیا کار خواهیم داد و اگر کار به اندازۀ همۀ مردم


دنیا موجود نباشد کار را جیره بندی خواهیم کرد.ولاغیر



ما در دولت عشق راندمان کاری مردم دنیا و میزان علم و دانش و


میزان صالح بودن آنها را اندازه گیری میکنیم و سپس مردم دنیا را


به دو دسته تقسیم میکنیم خوبان و بدان. ولاغیر



خوبان را پاداش نیک میدهیم و بهشت فانی و باقی را جایگاه آنان


قرار میدهیم. ولاغیر



بدان را جزای بد میدهیم و جهنّم فانی و باقی را جایگاه آنان قرار


میدهیم. ولاغیر


تنها راه پیشگیری از تورم در اقتصاد جهان دادن حقوق مساوی

به همۀ مردم جهان و از بین بُردن نظام سرمایه داری و سیستم

نظامی گری و حذف هزینه های نظامی جهان و رونق و گسترش

کشاورزی در جهان است .

ولاغیر


آموزه های دینی با اقتصاد سرمایه داری حاصل نمی شود.

ولاغیر


نظام سرمایه داری با ایجاد تورم اقتصادی

ثروتمندان را ثروتمند تر

و فقیران را فقیر تر میکند .

ولاغیر


بیداد و ظلم و ستم سرمایه داران جهان را فرا گرفته است .

ملتهای جهان بر علیۀ نظام سرمایه داری جهان بپا خیزید.


ولاغیر



در نظام سرمایه داری

سرمایه داران یا دزد هستند یا دزد زاده

کارگران یا بیشعور هستند یا بیشعور زاده

"در دولت مهدی موعود"

حکومت از آنِ صالحان خداپرست است

ولاغیر



سرمایه دار واقعی جهان خداوند است

و خلایق جهان کارگران او

ولاغیر



***


غم مخور ایّام هجران رو بپایان میرود

این خماری از سرما می گساران میرود


پرده از روی ماه خویش بالا میزند

غمزه را سر میدهد غم از دل و جان میرود


بلبل اندر شاخسار گل هویدا میشود

زاغ با صد شرمساری از گلستان میرود


محفل از نور رُخ او نور افشان میشود

هر چه غیر از ذکر یار از یاد رندان میرود


ابرها از نور خورشید رُخش پنهان شوند

پرده از رُخسار آن سرو خرامان میرود


وعدۀ دیدار نزدیک است یاران مُژده باد

روز وصلش میرسد ایّام هجران میرود


                                      روح الله خمینی (ره)


 این شعر ده ساعت مانده بپیوستن روح مقدّس حضرت امام خمینی به ملکوت اعلی بدست این حقیر قلم شکسته تحریر شد. خرداد ماه 1368 جلیل رسولی




یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبۀ احزان شود روزی گلستان غم مخور


این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور


دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائماً یکسان نباشد کار دوران غم مخور


گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل بر سر کشی ای مرغ خوش خوان غم مخور


در بیابان گر ز شوق کعبه خواهی زد قدم

سر زنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور


حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله داند خدای حال گردان غم مخور


ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کنَد

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور


گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور


حافظا در کُنج فقر و خلوت شب های تار

تا بوَد وردت دع و درس قرآن غم مخور


                                                                  حافظ



ریاضت نیست پیش ما همه لطفست و بخشایش

همه مهر است و دلداری همه عیش است و آسایش


هر آنچ از فقر کار آید بباغ جان ببار آید

به ما از شهریار آید و باقی جمله آرایش


همه دیدست در راهش همه صدر است درگاهش

و گر تن هست درکاهش ببین جان را تو افزایش


ببین تو لطف و پاکی را امیر سهمناکی را

که او یک مشت خاکی را کند در لامکان جایش


زهی شیرین که میسوزم چو از شمعش بر افروزم

زهی شادی امروزم ز دولتهای فردایش


چرا من خاکی و پستم ازیرا عاشق و مستم

چرا من جمله جانستم ز عشق جسم فرسایش


به پیش عاشقان صف صف بر آورده به حاجت کف

ز زخم اوست دل چون دف دهان از ناله سُرنایش


دلا تا چند پرهیزی بگو تو شمس تبریزی

بنه سر تو زسر تیزی برای فخر بر پایش


                                                  مولانا


ز امتحان تو ایّام را غرض این است

که از صفای ریاضّت دلت امان گیرد


شکّر کمال حلاوت پس از ریاضّت یافت

نخست در شکن تنگ از آن مکان گیرد


دلا ز نور ریاضّت گر آگهی یابی

چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد


                                                                      حافظ



ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم

با پادشه بگوی که روزی مقرّر است


حافظ خسته به اخلاص ثنا خوان تو شد

لطف عام تو شفا بخش و ثنا خوان تو باد


بیار باده که دوشم سروش عالم غیب

نوید داد که عام است فیض رحمت او


حافظ ابنای زمان را غم مسکینان نیست

زین میان گر بتوان به که کناری گیرند


حافظ قلم شاه جهان مُقسم رزق است

از بهر معیشت مکن اندیشۀ باطل


باغ فردوس لطیف است و لیکن زنهار

تو غنیمت شمری سایۀ بید و لب کشت


گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز

که خیمه سایۀ ابر است و بزمگه لب کشت


حافظ


لطفش کرم نموده میخانه در گشوده

درحق جمله عالم انعام عام کرده


                                          نعمت الله



هر چیز که آن متاع دنیاست

بیگانه زماست بشنو این راست


گر گندم دهر کاه گردد

بَرِ ما بجوی چو یار با ماست


                                 نعمت الله



مال چون آبست تا باشد روان

فیض مییابند از او اهل جهان


چند روزی چو کند یکجا درنگ

گنده وبی حاصلست وتیره رنگ



***



از دست دادن هر انساني


که دوستش مي داشتم


آزاردهنده بود .


گرچه اکنون متقاعد شده ام


که هيچکس کسي را از دست نمي دهد..


زيرا هيچکس مالک کسي نيست .


اين تجربه واقعي آزادي است :


داشتن مهمترين چيزهاي عالم


بي آنکه صاحبشان باشي.




مرگ بر نظام سرمایه داری و مالکیت خصوصی درجهان


مالکیت جهان



از آن خداوند



است




ولاغیر




سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من

گفت ای رُخهای زرد و زعفرانستان من


زعفرانستان خود را آب خواهم داد آب

زعفران را گل کنم از چشمۀ حیوان من


زرد و سرخ و خار و گل در حکم در فرمان ماست

سر منه جُز بر خط فرمان من فرمان من


ماه رویان جهان از حُسن ما دزدند حُسن

ذرّه ای دزدیده اند از حُسن و از احسان من


عاقبت آن ماه رویان کاه رویان می شوند

حال دزدان این بود در حضرت سلطان من


روز شد ای خاکیان دزدیده ها را رو کنید

خاک را ملک از کجا حُسن از کجا ای جان من


شب چو شد خورشید غایب ،اختران لافی زنند

زُهره گوید آن من و ان ماه گوید آن من


مشتری از کیسۀ زر جعفری بیرون کند

با زُحل مریخ گوید خنجر برّان من


وان عطارد صدر گیرد که منم صدرالصدور

چرخها ملک منست و برجها ارکان من


آفتاب از سوی مشرق صبحدم لشکر کشد

گوید ای دزدان کجا رفتید اینک آن من


زَهرۀ زُهره درید و ماه را گردن شکست

شد عطارد خشک و بار و با رُخ رخشان من


چون یکی میدان دوانید آفتاب آمد ندا

هان و هان ای بی ادب بیرون شو از میدان من


وقت صبح از گور مشرق سر برآر و زنده شو

منکران حشر را آگه کن از برهان من


عید هر کس آن مهی باشد که او قربان اوست

عید تو ماه من آمد ای شده قربان من


                                            مولانا


نام من رفته است روزی بر لب جانان به سهو

اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز


با دعای شب خیزان ای شکّر دهن مستیز

در پناه یک اسمیست خاتم سلیمانی


                                           حافظ



صورت ما پرده دار او بود

معنی ما حاجبی نیکو بود


سینۀ ما مخزن اسرار اوست

دیدۀ ما منظر انوار اوست


هر چه ما داریم ملک او بود

مالک و مُلکش به هم نیکو بود


ملک ما از ملک او اعظم بود

نه بدین معنی که بیش وکم بود


ملک او اعیان ما و ملک ما

اسم جامع جمع اسما, خدا


در چنان مُلکی ملَک باشد چنین

آن ملَک را در چنین مُلکی ببین


والی است و من ولی می خوانمش

مالک مُلک ولایت دانمش


                      نعمت الله



ز شرک خود پرستی گر برستی

به غیر از حضرت حقّ کی پرستی


خیال غیر خوابی می نماید

همه عالم سرابی می نماید


به بزم عاشقان ما گذر کن

دمی در چشم سرمستان نظر کن


طلب کن گنج اسمای الهی

اگر یابی. بیابی پادشاهی


اگر اسم و مسمّا را بدانی

به ذوق این شرح اسما, را بخوانی


                             نعمت الله



توبۀ من درست نیست خموش

من بی توبه را بکس مفروش


بندۀ عیب ناک را بمران

رحمت خویش را از و بمپوش


تو سمیع ضمیر و فکری و ما

لب ببسته همه زنیم خروش


هر غم و شادیی که صورت بست

پیش تصویر تست خدمت کوش


نقش تسلیم گشته پیش قلم

گه پلنگش کنی و گاهی موش


می نماید فسرده هرچیزم

همچو دیگند هر یکی در جوش


وقت آمد که بشنوید اسرار

می گشاید خدا شما را گوش


وقت آمد که سبز پوشان نیز

در رسند از رواق ارزق پوش


                              مولانا







تاريخ : سه شنبه 26 فروردین1393 | 23:30 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش


                        

                        مولانا




چون این گره گشایم وین راز چون نمایم

دردیّ و صعب دردی کاریّ وسخت کاری


                                      حافظ


وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش


مولانا




هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

وا رهد از حد جهان بی حد و اندازه شود



راز نهان دارو خموش ور خمشی تلخ بود


آنچ جگر سوز بود باز جگر سازه شود


                               مولانا



بباغ تازه کن آیین دین زرتشت


کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود


بیا ساقی آن آتش تابناک


که زرتشت می جویدش زیر خاک


به من ده که در کیش رندان پست


چه آتش پرست و چه دنیا پرست



***

                            

به مستی توان در اسرار سُفت

که در بیخودی راز نتوان نهفت


به اقبال دارای دیهیم و تخت

مبشّر شود خسروانی درخت


خدیو زمین پادشاه زمان

مه بُرج دولت شه کامران


که تمکین اورنگ شاهی ازوست

تن آسایش مرغ و ماهی ازوست


فروغ دل و دیدۀ مقبلان

ولی نعمت جان صاحب دلان


حافظ



       ***      



- امام صادق (ع) فرمودند :


هنگامی که قائم (ع) خروج کند


کسی که به نظر خویش ،از اهل این کار بود


از این کار ، بیرون می رود


و کسی که همانند پرستندگان آفتاب و ماه است


در این کار داخل میشود.


(غیبت نعمانی ، باب 21 )



***


عشق جان در ره جانانه نهادیم باز

خرقۀ زُهد و ریا ز تن در آوردیم باز

در میکده را گشودیم باز

شراب و ساغر به میکده بردیم باز

آبروی زاهد مخمور بردیم باز

آتشی در میکده انداختیم باز

رو بسوی دلبران بردیم باز

لب ساقی مه رو بوسیدیم باز

آتش در دلها فکندیم باز

مستانه جام شراب نوشیدیم باز

غلغل چنگی در نواختیم باز

سرودی مستانه خواندیم باز

خورشید و مه را پرستیم باز

در خود پرستی ببستیم باز


                                  کیانوش



خوش دری بر روی ما بگشود باز

آفتابی در قمر بنمود باز


جام و پیمانه به ما بخشید او

می به پیمانه بما بنمود باز


مخزن اسرار را در باز کرد

گنجها ایثار ما فرمود باز


آفتاب حُسن او چون رو نمود

مه ز نور روی او افزود باز


دیر آمد و خود بر ما زود رفت

گفتمش جانا مرو نشنود باز


عقل شهبازی خوش پرواز کرد

در هوای عاشقی فرسود باز


نعمت الله را به ما انعام کرد

عالمی از نعمتش آسود باز


                                         نعمت الله








تاريخ : دوشنبه 25 فروردین1393 | 23:59 | نویسنده : M.Z.S |



وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش



                        

                        مولانا



امام حسین(ع) :



ما با یزید بیعت نخواهیم کرد.



ولاغیر




عشق و عقل و معرفت شد نردبان بام حقّ


لیک در حقیقت حقّ را نردبانی دیگر است


مولانا


مهدی موعود :



امام حسن (ع) عشق و عقل را در هم آمیخت


و به حقّ رسید .


امام حسین (ع) عشق و وجود را در هم آمیخت


و به حقّ رسید .



ولاغیر


بدرستی که شیعیان ما قلبشان

از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است.

امام حسین(ع)

 

ناتوان ترين مردم کسی است که از دعا کردن واماند

و بخيل ترين مردم کسی است که از سلام کردن واماند.

امام حسین(ع)

 

چه دارد آن كس كه تو را ندارد؟ و چه ندارد آن كه تو را دارد؟

آن كس كه به جای تو چیز دیگری را پسندد و به آن راضی شود

، مسلما زیان كرده است .

امام حسین(ع)

 

آن که در کاری که نافرمانی خداست بکوشد،

امیدش را از دست می دهد و نگرانیها به او رو می آورد.

امام حسین(ع)

 

بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.

امام حسین(ع)

 

کسی که تو را دوست دارد، از تو انتقاد می کند

و کسی که با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می کند.

امام حسین(ع)

 

چیزى را بر زبان نیاورید که از ارزش شما بکاهد.

امام حسین(ع)

 

نیاز مردم به شما از نعمتهای خدا بر شما است،

از این نعمت افسرده و بیزار نباشید.

امام حسین(ع)

  

برحذر باشید از ستم کردن  بر كسي كه جز خدا كسي را ندارد.

امام حسین(ع)

 

قومي خدا را به اميد پاداش نيايش مي‌كنند.

اين عبادت بازرگانان است.

گروهي از روي ترس، بندگي مي‌كنند.

اين نوع بندگي مخصوص بردگان است.

مردمي خدا را از باب سپاس نعمت‌‌هاي او ستايش مي‌كنند.

اين روش آزادگان است.

امام حسین(ع)

 

بهترين ثروت آن است كه انسان به وسيلة آن آبروي خود را حفظ نمايد.

امام حسین(ع)

 

اگر حوادث سه گانه فقر، بيماري و مرگ وجود نداشت،

انسان در برابر هيچ چيز سر فرود نمي‌آورد.

امام حسین(ع)

 

به یاد آور مردن پدران و فرزندانت را،

كجا بودند و اكنون رهسپار چه جایی شده اند؟

می بینم كه تو نیز به همین زودی به آنان خواهی پیوست

و باعث عبرت دیگران خواهی گشت .

امام حسین(ع)

 

چه آسان است مرگى كه در راه رسيدن به عزّت و احياى حق باشد،

مرگ عزتمندانه جز زندگى جاويد

و زندگى ذليلانه جز مرگ هميشگى نيست.

امام حسین(ع)


امام حسین (ع) با سرمایه داران و مستکبران و ظالمان

عصر خود مبارزه کرد و به شهادت رسید .

ولاغیر







تاريخ : دوشنبه 25 فروردین1393 | 23:51 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش



                        

                        مولانا


                              

مهدی موعود :


هدف اگر مشروع باشد وسیله را توجیه میکند


ولاغیر


هدف مشروع هدفی است که برای خدا و رضای


خداوند باشد ولاغیر


هدف نا مشروع هدفی است که برای خود و رضای


خود باشد ولاغیر



تو گر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک

                  

 از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک

                                            

حافظ


تو اگر جرعه نریزی بر خاک



خاک را از تو خبرها زکجاست


    مولانا




               



     





تاريخ : یکشنبه 24 فروردین1393 | 0:39 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش


                        

                        مولانا




باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش


سخن در پرده می گویم زخود چون غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی


وقت عیش و موسم شادی وهنگام شباب

پنج روزی ایّام عشرت را غنیمت هلا


وقت عیش و موسم شادی وایّام گل است

پنج روز ایّام عشرت را غنیمت دان دلا


حافظ وفا نمی کند ایّام سست مهر

این پنج روز عمر بیا تا قضا کنیم


برین تخت فیروزه فیروز کیست

درین پنج روزه بهروز کیست


پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان اینهمه نیست


دور مجنون گذشت ُ نوبت ماست

هر کسی پنج روز نوبت اوست


مجنون و مجنونیان در طول پنج روز حکومت خود بر جهان

دنیا را به خاک و خون کشیدند.


حالا پنج روز آینده جهان نوبت حکومت لیلی ولیلی یان خواهد بود

تا ببینیم آنها چگونه بر جهان حکومت خواهند کرد ؟


پنج روز + پنج روز = ده روز


ده روز مهر گردون افسانه ای است افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا


این مدت عمر چو گل ده روزیست

خندان لب و تازه روی می باید شد

                               حافظ


بستدند آن صنمان خط عبور از دیوان

تا زمین سبز شد و با سر و با سامان شد

                                  مولانا






تاريخ : شنبه 23 فروردین1393 | 12:19 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش


                          


مولانا


                        

                  



مهدی موعود:

ما بدنبال حقوق بشر نیستیم


ما بدنبال حقوق خداوند بر روی کُرۀ زمین هستیم


حقوق خداوند عبارت است از :


ا- حقوق حیوانات


2- حقوق نباتات


3- حقوق جمادات


4-حقوق بشر


بدون رعایت حقوق حیوانات و حقوق نباتات

و حقوق جمادات ، بشری وجود ندارد ولاغیر



***


نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد


هرچه در عالم امر است به فرمان تو باد




                           حافظ


***


چشمم همی پرد مگر آن یار میرسد

دل می جهد ، نشانه که دلدار میرسد


این هُد هُد از سپاه سلیمان همی پرد

وین بلبل از نواحی گلزار میرسد


آن گوش انتظار خبر نوش میکند

و آن چشم اشکبار بدیدار میرسد


شهر ایمن است جمله دزدان گریختند

از بیم آنکه شحنۀ قهّار میرسد


چندین هزار جعفر طرّار شب گریخت

کآمد خبر که جعفر طیّار میرسد


فاش و صریح گو که صفات بشر گریخت

زیرا صفات خالق جبّار میرسد


                                              مولانا


***


ما نه مردم سالاری را برسمیّت میشناسیم و


نه مردم سالاری دینی را


بلکه حکومت ما بر اساس



خدا سالاری



خواهد بود .


ولاغیر


در جهان دو نوع بشر یا دو نوع خلق یا دو نوع مردم

زندگی میکنند بشر خوب و بشر بد یا خلق خوب و

خلق بد یا مردم خوب یا مردم بد.

آیا بشر بد حق دارند ؟

آیا خلق بد خوب هستند ؟

آیا مردم بد سالار هستند ؟


حق داشتن و خوب بودن و سالار بودن

بشر نسبی و قابل اندازه گیری است.


پس حق مطلق و خوب مطلق و سالار مطلق

خداوند است .

ولا غیر



هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است


مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خود محور اند...

ولی آنان را ببخش

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند....

ولی مهربان باش

اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند....

ولی شریف و درستکار باش

نیکی های امروزت را فراموش می کنند....

ولی نیکوکار باش

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد!

و در نهایت میبینی هر آنچه هست

همواره میان تو و خداوند است نه میان تو مردم


کورش کبیر



آیا حقیقت دارد که پیش از بدنیا آمدن ما دنیا را اداره می کرد؟


آیا درست است که خداوند پس از آنکه ما دنیا را ترک کردیم


آنرا همچنان اداره می کند؟


پس چطور است به خدا اجازه بدهید


وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا اداره کند.


جی پی واسوانی












تاريخ : جمعه 22 فروردین1393 | 23:0 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش


                        

                        مولانا





آرام چشم هایت را ببند...


یک نفر برای همه نگرانی هایت بیدار است...


یک نفر که از همه زیبایی های دنیا تنها تو را باور دارد...







دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد

شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد


آمد از پرده بمجلس عرقش پاک کنید


تا بگوید به حریفان که چرا دوری کرد


جای آنست که در عقد وصالش گیرند


دختری مست چنین کین همه مستوری کرد


***


بر سر بازار جان یاران منادی میزنند


بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید


دختر رز چند روزی هست کز ما گم شدست


رفت تا گیرد سر خود هان وهان حاضر شوید


جامه ای دارد زلعل و نیم تاجی از حباب


عقل و دانش میبرد تا ایمن از وی نغنوید


هر که این تلخم دهد شیرین بهایش جان دهم


ور بود پوشیده و پنهان بدوزخ در روید


دختری شب گردِ تیزِ تلخِ گلرنگست و مست


گر بیابیدش بسوی خانه حافظ برید


***


جمال دختر رز نور چشم ماست


مگر که در نقاب زجاجیّ و پرده عنبیست


***


فریب دختر رز طرفه میزند ره عقل


مباد تا بقیامت خراب طارم تاک


***


برسان بندگی دختر رز گو بدر آی


که دم و همّت ما کرد ز بند آزادت


***


از خرد بیگانه شو چون جانش اندر بر بکش


دختر رز را نقد عقل کابین کرده اند


***


عروسی بس خوشی ای دختر رز


ولی گه گه سزاوار طلاقی


***


به نیمشب اگرت آفتاب می باید


ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز


***


نامۀ تعزیّت دختر رز بنویسید


تا حریفان همه خون از مژه ها بگشایند


***


پیر ما گفت خطا در قلم صنع نرفت



آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد


***

                                           حافظ





تاريخ : پنجشنبه 21 فروردین1393 | 21:22 | نویسنده : M.Z.S |



وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش


                        

                        مولانا



خدا نور آسمانها و زمین است داستان نورش به مشکوتی

ماند که در آن روشن چراغی باشد و آن چراغ در میان

شیشه ای که تلا, لو, آن گویی ستاره ایست درخشان

و روشن از ذات مبارک زیتون که با آنکه شرقی و غربی

نیست شرق و غرب جهان بدان فروزان است و بدون آنکه

آتشی زیت آنرا بر افروزد خود بخود جهانی را روشنی بخشد

که پرتو آن نور حقیقت بر روی معرفت قرار گرفته و خدا هرکه

را خواهد بنور خود هدایت کند این مثَلها را خدا برای مردم

میزند و خدا به همۀ عالم داناست.

(سورۀ نور آیۀ35)


***


تنت زین جهان است و دل زان جهان

هوا یار این و خدا یار آن


دل تو غریب و غم او غریب

نیند از زمین و نه از آسمان


اگر یار جانی و یار خِرَد

رسیدی به یار و ببردی تو جان


دگر یار جسمی و یار هوا

تو با این دو ماندی در این خاکدان


مگر ناگهان آن عنایت رسد

که ای من غلام چنان ناگهان


که یک جذب حق به از صد کوشش است

نشانها چه باشد بر بی نشان


نشان چون کف و بی نشان بحر دان

نشان چون بیان بی نشان چون عیان



ز خوشید یک جو چو ظاهر شود

بروبد ز گردون ره کهکشان



خمش کن خمش کن که در خامشیست

هزاران زبان و هزاران بیان


مولانا


***



جانی که ز نور مصطفی زاد

با او تو مگو ز داد و بیداد



هر کز ماهی سباحت آموخت

آزادی جست سرو آزاد


خاری که ز گلبن طرب رست

گلزار به روی او شود شاد


با دیدۀ جان چو واپس آیی

در عالم آب وگِل به ارشاد


بینی تو و دیگران نبینند

هر سو نوری به رسم میلاد



در هر ابری هزار خورشید

در هر ویران بهشت آباد



بویی ببری ز شمس تبریز

کوراست ملَک مطیع منقاد


                            مولانا


***





خداوند نور عالم است و از پرتو نور خود عالم و مخلوقات

عالم را جان میبخشد . ولاغیر



***


ز واحد تا احد فرقی است ای یار


ز من بشنو و لیکن یاد می دار



احد بالذات باشد آن یگانه


ولی واحد به کثرت گردد اظهار



                         نعمت الله



***




قُل هو الله احد


پس خداوند متعال آن یکی است که در سامانه اعداد باینری است


ومبنای سامانۀ اعداد باینری (2) می باشد اعداد آن عبارتند از 1 و 0


و در سامانۀ رایانه نیز از همین سامانۀ اعداد باینری استفاده شده


است.



بنابراین خداوند آن یکی نیست که در سامانه اعداد دسیمال است


ومبنای سامانۀ اعداد دسیمال (10) میباشد و اعداد آن عبارتند از:


0.1.2.3.4.5.6.7.8.9

                                     کیانوش



در جهانی که خورشید اندر شمار یه ذرّه است


خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد


حافظ



خداوند هست و خداوند نیست


همه بندگانیم و ایزد یکیست


فردوسی






خداوند نور باینری است



ولاغیر




ماه دیدم شد مرا سودای چرخ

آن مهی نی کو بود بالای چرخ


تو ز چرخی با تو میگویم ز چرخ

ور نه این خورشید را چه جای چرخ


زُهره را دیدم همی زد چنگ دوش

ای همه چون دوش ما شبهای چرخ


جان من با اختران آسمان

رقص رقصان گشته در پهنای چرخ


در فراق آفتاب جان ببین

از شفق پرُ خون شده سیمای چرخ


سر فرو کن یک دمی از بام چرخ

تا زنم من چرخها در پای چرخ



سنگ از خورشید شد یاقوت ولعل

چشم از خورشید شد بینای چرخ



ماه خود بر آسمان دیگریست

عکس آن ماه هست در دریای چرخ


                            مولانا



اگر چرخ وجود من از این گردش فرو ماند

بگرداند مرا آنکس که گردون را بگرداند


اگر این لشکر ما را ز چشم بد شکست افتد

به امر شاه لشکرها از آن بالا فرو آید


اگر باد زمستانی کند باغ مرا ویران

بهار شهریار من ز وی انصاف بستاند


شمار برگ اگر باشد یکی فرعون جبّاری

کف موسی یکایک را به جای خویش بنشاند


                                      مولانا



دریای وصال


مست صهبای تو می باشم و اندر هوسم

غرق دریای وصال توام و در طلبم

پرتو نور چو خورشید تو اندر همه جااست

جستجو در حرم و بُتکده ؟! اندر عجبم


روح الله خمینی


***



سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من

گفت ای رُخهای زرد و زعفرانستان من


زعفرانستان خود را آب خواهم داد آب

زعفران را گل کنم از چشمۀ حیوان من


زرد و سرخ و خار و گل در حکم در فرمان ماست

سر منه جُز بر خط فرمان من فرمان من


ماه رویان جهان از حُسن ما دزدند حُسن

ذرّه ای دزدیده اند از حُسن و از احسان من


عاقبت آن ماه رویان کاه رویان می شوند

حال دزدان این بود در حضرت سلطان من


روز شد ای خاکیان دزدیده ها را رو کنید

خاک را ملک از کجا حُسن از کجا ای جان من


شب چو شد خورشید غایب ،اختران لافی زنند

زُهره گوید آن من و ان ماه گوید آن من


مشتری از کیسۀ زر جعفری بیرون کند

با زُحل مریخ گوید خنجر برّان من


وان عطارد صدر گیرد که منم صدرالصدور

چرخها ملک منست و برجها ارکان من


آفتاب از سوی مشرق صبحدم لشکر کشد

گوید ای دزدان کجا رفتید اینک آن من


زَهرۀ زُهره درید و ماه را گردن شکست

شد عطارد خشک و بار و با رُخ رخشان من


چون یکی میدان دوانید آفتاب آمد ندا

هان و هان ای بی ادب بیرون شو از میدان من


وقت صبح از گور مشرق سر برآر و زنده شو

منکران حشر را آگه کن از برهان من


عید هر کس آن مهی باشد که او قربان اوست

عید تو ماه من آمد ای شده قربان من


                                            مولانا







ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 20 فروردین1393 | 23:55 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش


                        

                        مولانا




تا فضل و عقل ببینی بی معرفت نشینی

یک نکته ات بگویم خود را مبین که رستی



روان را با خرد در هم سرشتیم


وزان تخمی که حاصل بود کشتیم



خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف


ز بام عرش بوسه بر جناب زده



خرد که قید مجانین عشق می فرمود


ببوی سنبل زلف تو گشت دیوانه



خرد هر چند که نقد کاینات است


چه سنجد پیش عشق کیمیا کار



غمزه ساقی به یغمای خرد اَهیخته تیغ


زلف جانان از برای صید دل گسترده دام



در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست


ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس



خرد ز پیری من کی حساب بر گیرد


که باز با صنمی طفل ،عشق می بازم



بیا تا خرد را قلم در کشیم


زمستی به عالم علم برکشیم



                       حافظ



جدایی بین علم روز دنیا و علم شرع متصوّر نیست

بلکه علم روز دنیا خود علم شرع است.


ولاغیر



خداوند در سورۀ مائده آیۀ 4 میفرماید:


صیدی که به سگان شکاری آموخته اید


که به آنها آنچه خدا بشما یاد داد می آموزید.


ولاغیر




ما در دولت عشق (مهدی موعود)


هیچ قانونی را جدای از علم روز دنیا


بعنوان قانون شرع


برسمیّت نمی شناسیم ، بلکه اعتقاد داریم که همۀ


علم ها را خداوند به بشر آموخته است و انسان باید


فقط میزان سود و زیان هر علمی را در مقطع زمان


و مکان خود بسنجد اگر سودش بیشتر از زیانش بود


بپذیرد، و اگر زیانش بیشتر از سودش بود نپذیرد و


و انسانها به اندازۀ یک در صد حق انتخاب دارند .


ولاغیر










تاريخ : چهارشنبه 20 فروردین1393 | 23:1 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش



                        

                        مولانا



آیا میدانید بازی شطرنج چرا در دین اسلام حرام است؟


بازی شطرنج بخودی خود یک بازی هوش است و حرام نیست...


امّا مفهوم بازی شطرنج حرام است


چون وجود دو شاه در عرصۀ جهان حرام است


و موجب جنگ و خونریزی میشود


 جهان باید یک شاه داشته باشد


تا به صلح و آرامش برسد.



خداوند دین و سیاست خود را توسط پیامبران


به بشریّت اعمال کرده است.


در جهانی که یک شاه داشته باشد


دین عین سیاست است و سیاست عین دین است


و سوکولاریسم مردود است.


ولاغیر


                                                مهدی موعود

                                    




تاريخ : چهارشنبه 20 فروردین1393 | 13:15 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش



                        

                        مولانا



ما تا آخر با



"شیطان بزرگ"



آمریکای "وحشی وحشی وحشی"




می جنگیم . ولاغیر



سرمایه داران ایرانی سفیران امپریالیسم غرب


در ایران هستند . ولاغیر

Robah[WwW.KaMyAb.IR]


ملت ایران: همانطوریکه میدانید در دوران حکومت پهلوی


ایران هم پیمان امپریالیسم غرب بسرکردگی آمریکا و انگلیس


بوده و ارزش هر دلار در ایران 7 تومان بود.


امپریالیسم غرب بسرکردگی آمریکا و انگلیس در دوران


حکومت پهلوی جزیرۀ بحرین را از ایران جدا نمودند .


ملت ایران قیمت جزیرۀ بحرین با تمام منابع نفتی و اقتصادی


و سیاسی و انسانی و جغرافیایی و فرهنگی آن در نظر بگیرید


و سپس قیمت دلار در دوران حکومت پهلوی را محاسبه کنید


تا ببینید قیمت واقعی دلار در حکومت پهلوی چه اندازه بوده است





نظام سرمایه داری



با از بین بردن مالکیت



از بین میرود



ولاغیر


یهودیان پایه های هنر و ادبیات کشور های دیگر را سست می کنند احساسات مردم را فریب می دهند و تمام افکار درست و محکم را در هم فرو ریخته و مردم را از راه راست منحرف می سازند . هیتلر
www.SMSOJOK.com


در جنگ جهانی دوم حدود شش میلیون یهودی  توسط

آلمان نازی قتل و عام شدندو علت آن را نژاد پرستی

دانستند. امّا باید به این واقعیت اندیشید که آیا در کشور

آلمان و لهستان و یا کشور های دیگر جهان فقط نژاد یهود

بودند که می بایست نسل کشی میشدند ؟

یا نه نژاد های دیگر نیز بودند و نسل کشی نشدند؟

این نسل کشی فقط شامل حال یهودیان شد .


"پس علت اصلی را از نژاد پرستی آلمان نازی


نبایست بدانیم."


در دوران قبل از جنگ جهانی دوم اشخاصی ظهور کردند

بنامهای مارکس و انگلس و لنین که از نژاد

قوم یهود بودند

و با انقلاب کمونیستی خود نظام سرمایه

داری امپریالیسم غرب را بخطر انداختند

و امپریالیسم غرب بر آن شد

که با انقلاب کمونیستی لنین مبارزه کند

و عاملان اصلی انقلاب کمونیستی

را مارکس و انگلس و لنین

از نژاد یهود میدانستند و از آنجایی که قوم یهود

پیامبر جدیدی بنام لنین پیدا کرده بودند و در گسترش

نظام کمونیستی در اروپا و جهان فعالیت میکردند .

امپریالیسم غرب بسرکردگی آمریکا و انگلیس با بوجود

آوردن حزب نازیسم و نژاد پرستی و بنام نژاد پرستی

تحت رهبری ادلف هیتلر دست به کشتار یهودیان زدند

و حدود شش میلیون نفر از آنان را قتل وعام کردند .


و در دوران جنگ جهانی دوّم در حمله نظامی آلمان

نازی به کشور اتحاد جماهیر شوروی حدود

بیست میلیون نفر از مردم شوروی کشته شدند.


هیتلر که افسار گسیخته شده بود میخواست ریاست

جهان سرمایه داری غرب را بدست بگیرد و قارۀ

اروپا را زیر سلطۀ خود بکشد و انگلیس و فرانسه

که حاضر نشدند زیر سلطۀ هیتلر بروند و مورد حملۀ

نظامی هیتلری قرار گرفتند ، که خود بوجود آورده بودند .

و برای مهار او هم پیمان ومتحد شدند و

کشورهای متفقین را بوجود آوردند.

و هیتلر وآلمان نازیسم را سرنگون کردند .

همانند جریانی که در مورد صدام حسین رئیس جمهور

سابق عراق هم اتفاق افتاد .

صدام حسین را نیز امپریالیسم غرب برعلیه انقلاب

اسلامی ایران قدرتمند و مسلح کرد . اما صدام

بعد از جنگ ایران وعراق به اشتباه خود پی برد

و برای تلافی به کشور کویت و عربستان و منافع

امپریالیسم غرب در منطقه حمله کرد. و امپریالیسم غرب

بسرکردگی آمریکا و انگلیس برای مهار صدام حسین

نیروهای نظامی کشورهای متحد غربی را تشکیل دادند

و صدام را نیز همانند هیتلر سرنگون کردند .



امّا امپریالیسم غرب بسرکردگی آمریکا و انگلیس

میدانستد که نمی توانند همۀ یهودیان جهان را نابود کنند

لذا از سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن استفاده کردند

 و گروههای یهودیان ثروتمند را جمع آوری نمودند

و حزب صیهونیست را تشکیل دادند و آنان را در سر زمین

فلسطین زادگاه اصلی قوم بنی اسراییل انتقال دادند

و از آنان حمایت بعمل آوردند تا آنها بتوانند خاور میانه 

را بتصرف در آورند و بر منابع نفتی خاورمیانه وخلیج فارس

تسلّط داشته باشند و از نفوذ کمونیسم اتحاد جماهیر

شوروی در کشورهای خاور میانه و منابع نفتی خلیج

فارس جلو گیری بعمل آورند .

در واقع تز رویا رویی بین یهودیان سرمایه دار

و یهودیان کمونیسم رادر خاورمیانه

به اجرا در آوردند تا بتوانند توسط یهودیان سرمایه دار و

صیهونیسم با یهودیان کمونیسم شوروی مقابله کنند .

 و  (امپریالیسم غرب در این رابطه هیچگونه هزینه ای

پرداخت نکنند) .


و کشور شوروی نیز یهودیان روسی را به اسراییل

مهاجرت دادند تا یهودیانکمونیسم روسی درنظام

صیهونیسم اسراییل نفوذ داشته و تاثیر گذارباشند.

و امروز همین یهودیان چپ گرا هستند که در اسراییل

حزب طرفداران چپ را تشکیل داده اند.


امپریالیسم غرب بسرکردگی آمریکا و انگلیس سیاست

تفرقه بینداز و حکومت کن را بین فلسطینیان نیز اجرا

میکنند . آنها فلسطینان را بدو دسته تقسیم کرده اند

فلسطینان ثروتمند طرفدار نظام سرمایه داری و غرب

و فلسطینیان طرفدار روسیه و چین

تا بدینوسیله فلسطینیان را بدست خودشان نابود کنند .

و  (امپریالیسم غرب در این رابطه هیچگونه هزینه ای

پرداخت نکنند).

***

(در واقع قوم فلسطین و قوم یهود قربانی مطامع


امپریالیسم غرب بسر کردگی آمریکا و انگلیس هستند)


***


امپریالیسم غرب برای نابودی نظام کمونیسم اتحاد

شوروی از حربۀ دیگری نیزاستفاده کرد و آن ایجاد

گروههای تروریستی القاعده و طالبان توسط کشور

عربستان سعودی در افغانستان

جهت مبارزه با حکومت کمونیستی افغانستان

علیه نیروهای اتحاد شوروی در افغانستان بود.


"امروز امپریالیسم غرب بسر کردگی آمریکا و انگلیس

با حمایت از گروههای ثروتمند و سرمایه دار طرفدار غرب

در ایران تلاش میکند ملت ایران را روبروی یکدیگر قرار

دهند و توسط ایرانیها خود ایرانیها را از بین ببرند"



و (در این رابطه هیچگونه هزینه ای پرداخت نکنند ).


امروز امپریالیسم غرب بسرکردگی آمریکا  و انگلیس

تلاش میکند توسط کشورهای عربستان سعودی و قطر

و دیگر کشورهای مرتجع منطقه جنگ شیعه و سنّی

بوجود آورند و مسلمانان را بدست یکدیگر نابود کنند

و  (در این رابطه هیچگونه هزینه پرداخت نکنند.)


مهدی موعود



یهودیان پایه های هنر و ادبیات کشور های دیگر را سست می کنند احساسات مردم را فریب می دهند و تمام افکار درست و محکم را در هم فرو ریخته و مردم را از راه راست منحرف می سازند . هیتلر
www.SMSOJOK.com





تاريخ : یکشنبه 17 فروردین1393 | 8:29 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش


                        

                        مولانا



دوران اسلامِ کُهنه پرستان و متحجّران


و فرقه فرقه به پایان رسیده است .


ما اسلام جدیدی را آغاز میکنیم


که با


"وحدت وجود"


همۀ ادیان جهان را در بر میگیرد


ولاغیر



- امام صادق (ع) فرمود :


هنگامی که حضرت قائم (ع) قیام فرمایند


مردم را بسوی


"اسلام جدید"


دعوت خواهند کرد


و مردم را به سوی امری و راهی هدایت خواهد کرد


که حجابها روی آن افتاده و اکثر مردم از آن گمراه گشته


و در بیراهه بوده اند.


( اعلام الوری )




-امام صادق (ع) فرمود :


قائم (ع) در پیکارش می بیند


آنچه را که رسول خدا (ص) ندید


همانا رسول خدا (ص) در حالی به سوی آنان آمد


که بتهای سنگی و چوبهای تراشیده را


می پرستیدند .


ولی قائم (ع)- علیه او خروج میکنند-


    و کتاب خدا را علیه او تأویل می کنند


وبه استناد آن تأویل با او می جنگند.


(بحار ،ج 52 ، ص 363 )



***



بدانید که خداوند بجای قربانی کردن اسماعیلتان


دیگر گوسفند نمی فرستد.


بلکه اینبار بجای قربانی کردن اسماعیلتان


متخصصان تعلیم و تربیت می فرستد.


چون در دوران حضرت ابراهیم


متخصصان تعلیم و تربیت فرزندان


همانند امروز وجود نداشتند...


در این دوران حتی گوسفندان را نیز نبایست قربانی کنیم  ،


بلکه جهل و خرافه پرستی و فقر و بیسوادی را باید قربانی کنیم .


ولاغیر


خداوند متعال در (سورۀ التغابن آیۀ 14 و  15) می فرمایند:

الا ای اهل ایمان (بدانید که) زنان و فرزندان شماهم برخی دشمن شما هستند

از آنان حذر کنید(و دل از محبتشان بر کنید) و اگر از آنان عفو و چشم پوشی کنید

خدا هم ( در حق شما) بسیارآمرزنده و مهربان است. (آیۀ 14)


بحقیقت اموال و فرزندان شما اسباب فتنه و امتحان شما هستند

و (بدانید که) نزد خدا اجر عظیم خواهدبود(آیۀ 15)


(سورۀ اعراف  آیۀ 28)

محققا بدانید که شما را اموال وفرزندان (در دنیا) فتنه و ابتلایی بیش نیست

و در حقیقت اجر عظیم نزد خداست و سعادت واقعی در آخرت است.





ملتهای مسلمان جهان :

کسانی که خود را خادم خانۀ کعبه میدانند

باید در اتّحاد مسلمانان بکوشند نه اینکه خود سبب

جنگ و خونریزی بین مسلمان شوند و در حرم امن

الهی خون مسلمانان را بریزند.

مکّه و خانۀ کعبه مشروعیّت خود را

بعنوان قبله گاه مسلمانان جهان
 
از دست داده است. تغییر قبله از جانب خداوند

در دستور کار حضرت مهدی قرار دارد. ولاغیر


***


خانۀ کعبه با خشت و کلوخش به شما


معجزه نمی دهد ، آنچه که بشما معجزه میدهد


شعر خوب و سخن خوب است که از قرآن و کتب


آسمانی سرچشمه میگیرد . ولاغیر


***


چون طهارت نبوَد کعبه و بُتخانه یکی است

نبوَد خیر که در آن خانه که عصمت نبوَد

حافظ


حافظ
روی تو کعبۀ دلِ عُشاق زنده است

دل مُرده آن که طیِ طریق حجاز کرد


روح الله خمینی (ره)

ابراج البیت نام هتلی مجلل در مکه، عربستان سعودی است. سازندگان ساختمان شرکت مجموعة بن لادن السعودیة (متعلق به خانواده اسامه بن لادن) است. معمار آن شرکت دار الهنداسه است. 

 

این هتل با 601 متر ارتفاع، بلندترین برج عربستان، و از نظر حجم (با ۱۵۰۰۰۰۰ مترمربع مساحت) بزرگترین ساختمان جهان خواهد بود.

رقم دقیق هزینه شده برای ساختمان بنا مشخص نیست، اما گمان می‌رود بیش از ۳ میلیارد دلار آمریکا باشد.

هتل در مجاور مسجد الحرام قرار دارد، و قابلیت جا دادن ۱۰۰۰۰۰ مهمان را دارد. 

به تصویر زیر نگاهی بیندازید !!!

این برج درست کنار کعبه در حال ساخت است آیا می دانید که این برج که ابراج البیت نام دارد قرار است چه کار کند ؟





در شب ۲۱ دسامبر سال ۲۰۱۲ در ساعت ۱۱ و ۱۱ دقیقه روز سایه این برج شیطانی بر کعبه احاطه داشته باشد می دانید یعنی چه ؟ 
یعنی شیطان بر خدا تسلط یابد






آیا این نیز دلیلی بر احاطه ماسون بر عرب نیست ؟ 
آیا شیطان بر عقاید آنها ریاست میکند ؟



 در نوک این برج نمادی وجود دارد که شما فکر می کنید نماد اسلام یعنی ماه است اما خیر این نماد بز بافومت است . که شوالیه های معبدی و فراماسون ها انرا می پرستند . 
وبا کمی توجهبه کلمه الله در برج می بینید که الف در وسط کلمه الله نوشته شده است و کسانی که می دانند می فهمند که معنی این کلمه تغییر کرده و معنی ان چیست . ل لا ه و






نماد بز بافومت که در بالای برج ساعت هم استفاده شده است . این نماد در فیلم جمونگ و امپراطور بادها هم به شدت استفاده شده است که فیلم جومونگ هم ساخته دست فراماسون ها است و معنی خود (جومونگ )یعنی: راهب یهودی (چوسان )یعنی :خورشید یهودی (جولبن) یعنی: لبنان یهودی.









علامت تک چشم در بالای {الله اکبر}






دلیل ساخته برجی به این بزرگی در کنار خانه خدا چیست؟؟؟؟


اندازه ی خانهی کعبه و برج ساعت را باهم مقایسه کنید (آنها به خیال خود نعوذبالله جبروت خداوند را پایین آورده اند در حالی که این خانه فقط ، نمادی از خداوند است بر روی زمین تا بندگانش به آن سمت عبادت کنند وخانه ی خدا دل بندگان مومن است که با برج ساختن هیچ لطمه ای که به آن نرسیده هیچ خشممان را شعله ورتر میسازد تا از عمر یکی، دو روزه اشان بکاهد.)



این هم عکسی از شهر مکه در زمانهی قدیم 
مشاهده می شود هیج گونه بلندی در اطراف کعبه برای کم نشدن عظمت این بنا ساخته نشده است.







و از مهمترین نکاتی که نباید فراموش شود نوع طراحی بسیار عجیب این بناست 

 

از دیگر علامات شیطان پرستی این برج میتوان به منعکس شدن نور از تک چشم نام ببریم که خود یک علامت فراماسونری است. 



معمار این اثر کیست؟؟؟؟
این ، زندگی نامه مختصر نورمن فاستر ، معمار بریتانیایی است . اما او را به گونه دیگری نیز می توان شناخت : سر نورمن فاستر(لرد فاستر تمس بنک)، معمار بزرگ انگلیسی و ماسون بلندپایه ای است که با استفاده از موقعیت خود در عرصه معماری ، در سراسر جهان نمادهای ابلیسک یا به تعبیر دیگر «هرم‌های ایلومیناتی» به پا می‌کند

 

این شخص یکی از بزرگترین معمارها و مهندسان دنیا می باشد که بیش از 200 آبلیسک را سراسر دنیا ساخته است این فرد همان کسی است که دستور تخریب آبلیسک موجود در مکه را داده و به جای آن دستور ساخت برج ساعت که این نیز همان آبلیسک است ولی این بار در بای مکه را صادر کرده است.

 آنها با خراب کردن نماد شیطان میخواستند بگویند که هیچ کس در هیچ جای دنیا حق ندارد به شیطان(آبلیسک)سنگ بزند. 

این همان نماد قدیم می باشد که آن را تخریب کردند



و این هم بنای جدید احداث شده





=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

جهت سلامتی و تعجیل در فرج امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) صلواتی هدیه نمایید...

"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

تا از دیار هستی در نیستی خزیدیم

از هر چه غیر دلبر از جان و دل بریدیم


با کاروان بگوییداز راه کعبه بر گرد

ما یار را به مستی بیرون خانه دیدیم


لبّیک از چه گویید ای رهروان غافل

لبّیک او به خلوت از جام می شنیدیم


تا چند در حجابید ای صوفیان غافل

ما پرده خودی را در نیستی دریدیم


ای پرده دارکعبه  بردار پرده از پیش

کز روی کعبه دل ما پرد ه را کشیدیم


ساقی بریز باده در ساغر حریفان

ما طعم باده عشق از دست او چشیدیم


                                   روح الله خمینی(ره)



خار راه منی ای شیخ زگلزار برو

از سر راه من ای رند تبهکار برو


تو و ارشاد من ای بی رشد وتباه

از بر روی من ای صوفی غدّار برو


ای گرفتار هواهای خود ای دیر نشین

از صف شیفتگان رخ دلدار برو


ای قلندر منش ای باد به کف خرقه بدوش

خرقه شرک تهی کرده وبگذار برو


خانه کعبه که تو اکنون شدی خادم آن

ای دغل خادم شیطانی از این دار برو


زین کلیسای که در خدمت جباران است

عیسی مریم از آن خود شده بیزار برو


ای قلم بر کف نقّاد تبهکار پلید

بنه این خامه و مخلوق میازار برو


                           روح الله خمینی (ره)



ساقی بروی من درِ میخانه باز کن

از درس و بحث و زُهد ریایی نیاز کن


تاری ز زلف خم خم خود در رهم بنه

فارغ ز علم و مسجد و درس و نماز کن


داوود وار نغمه زنان ساغری بیار

غافل ز درد جاه و نشیب و فراز کن


برچین حجاب از رُخ زیبای و زلف یار

بیگانه ام ز کعبه و مُلک حجاز کن


لبریز کن از آن می صافی سبوی من

دل از صفا بسوی بُت ترکتاز کن


بیچاره گشته ام ز غم هجر روی دوست

دعوت مرا بجام می چاره ساز کن


   روح الله خمینی (ره)



***


سر زُلفت به کناری زن و رُخسار گشا

تا جهان محو شود ، خرقه کَشد سوی فنا


بسر کوی تو ای قبلۀ دل ! راهی نیست

ورنه هرگز نشوم راهیِ وادیِ "منا "


از صفای گل روی تو هر آنکس بر خورَد

بر کَند دل ز حریم و نکُند رو به "صفا "


طاق ابروی تو محرابِ دل و جان من است

من کجا و تو کجا ؟ زاهد و محراب کجا ؟


مُلحد و عارف و درویش و خرا باتی و مست

همه در امر تو هستند و تو فرمانفرما


خرقۀ صوفی و جام می و شمشیر جهاد

قبله گاهی تو و این جمله همه قبله نما


رَسم آیا به وصال تو که در جان منی ؟

هجر روی تو که در جان منی ، نیست روا !


ما همه موج و تو دریای جمالی ، ای دوست!

موج دریاست ، عجب آنکه نباشد دریا


                                     روح الله خمینی (ره)



درد خواهم دوا نمیخواهم

غُصّه خواهم نوا نمیخواهم


عاشقم عاشق مریض تو ام

زین مرض من شفا نمیخواهم


من جفایت بجان خریدارم

از تو ترک جفا نمیخواهم


از تو جانا جفا وفا باشد

پس دگر من وفا نمیخواهم


تو صفای منی و مروۀ من

مروه را با صفا نمیخواهم


صوفی از وصل دوست بی خبر است

صوفی بی صفا نمیخواهم


تو دعای منی ، تو ذکر منی

ذکر و فکر و دُعا نمیخواهم


هر طرف رو کنم تویی قبله

قبله ، قبله نما نمی خواهم


هر که را بنگری فدایی تو است

من فدایم فدا نمی خواهم


همۀ آفاق روشن از رُخ تو است

ظاهری جای پا نمیخواهم


                              روح الله خمینی (ره)



***


دلبر ترسای من قبله روحانی است

     

قبله و دین از کجا این چه مسلمانی است


قبله ما روی او قبله او آفتاب

             

قبله رویش ببین تا که چه نورانی است


رفتم و سجاده را پیش بت انداختم

  

خدمت چون من کسی هم به بت ارزانی است


دیر در این دورها بر سر خانی بود

     

دیده من دیر شد خون دلم خانی است


تا به چهل سالگی زاهد پیدا بدم

      

زاهد پیدا کنون کافر پنهانی است

 

رفتم در نیمه شب حلقه دیرش زدم 

    

داد صلایی صلیّت کاین ره رهبانی است


زخمه ناموس او نغمه داود شد

    

  باز نگر دیر چیست ملک سلیمانی است


زلف چلیپای او کرد مرا بت پرست

      

زاهدیم شد به باد این چه پریشانی است


گفتمش ای جان و دل کعبه چرا دیر شد

      

گفت نظامی خموش گنج به ویرانی است


نظامی گنجوی


احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست

     

در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت

حافظ


چشمه سراب است فریبش مخور


قبله صلیب است نمازش مبر


مولانا
***

طواف کعبۀ دل کن اگر دلی داری

دل است کعبۀ معنی تو گِل چه پنداری


طواف کعبۀ صورت حقت بدان فرمود

که تا بواسطۀ آن دلی بدست آری


هزار بار پیاده طواف کعبه کنی

قبول حق نشود گر دلی بیازاری


بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور

که دل ضیا, دهدت در لحد شب تاری


هزار بدرۀ زرّ گر بری به حضرت حقّ

حقّت بگوید دل آر اگر به ما آری


ز عرش و کرسی و لوح و قلم فزون باشد

دل خراب که آن را کَهی بنشماری


دل خراب چو منظرگه اله بوَد

زهی سعادت جانی که کرد معماری


عمارت دل بیچاره دو صد پاره

ز حج و عمره به آید به حضرت باری


کنو زگنج الهی دل خراب بوَد

که در خرابه بوَد دفن گنج بسیاری


کمر به خدمت دلها ببند چاکر وار

که بر گشاید در تو طریق اسراری


چو همعنان تو گردد عنایت دلها

شود ینابع حکمت ز قلب تو جاری


روان شود ز لسانت چو سیل آب حیات

دمت بوَد چو مسیحا دوای بیماری


خموش وصف دل اندر بیان نمی گنجد

اگر به هر سر مویی دو صد زبان داری


                                          مولانا

***


دل طواف کعبۀ وصلش به جان جوید مدام


در بیابان فراغ او به پهلو میرود


   

رندانه در خرابات پیوسته در طوافیم


جز قول نعمت الله شعر دگر نخوانیم


                                   نعمت الله


دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافت


از شوق آن حریم ندارد سر حجاز


                       حافظ


***


آنجا که کار صومعه را جلوه می دهند

ناقوس دیر راهب و نام صلیب است


                                                                          حافظ


سرّ عشقم ، رمز دَردم در خم گیسوی یار است


کی به جمعِ حلقۀ صوفیّ و اصحاب صلیب است ؟


روح الله خمینی (ره)


***



ای قـوم بــه حج رفتـه کجایید کجایید


معشــوق همیــن جـاست بیایید بیایید


معشــوق تــو  همسـایه و دیــوار به دیوار


در بادیه ســـرگشته شمـــا  در چــه هوایید


گــر صـــورت  بی‌صـــورت  معشـــوق  ببینیــد


هــم خـــواجه و هــم خانه و هم کعبه شمایید


ده  بـــــار  از  آن  راه  بـــدان  خـــانه  بـــرفتیــــد


یــک  بـــار  از  ایـــن  خانــه  بــر  این  بام  برآیید


آن  خانــــه  لطیفست  نشان‌هـــاش  بگفتیــد


از خــواجــــه آن خــــانـــــه نشانـــی بنماییـــد


یک دستـــه گــل کــو اگـــر آن بـــــاغ بدیدیت


یک گـــوهر جــــان کـــو اگـــر از بحر خدایید


با ایــــن همـه آن رنج شما گنج شما باد


افسوس که بر گنج شما پرده شمایید


مولوی

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما


چیسـت یاران طریقت بعد از این تدبیر ما


ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون


روی ســوی خـــانـــه خمـــــار دارد پیــــر مـــا


در خــــرابات طریقت مـــا بـــه هــم منزل شویم


کـــاین چنیـــن رفتـــه‌ست در عهــــد ازل تقدیر مـا


عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش اســت


عــــاقلان دیـــوانه گـــــردند از پـــی زنجیــــــــر مــــــا


روی خوبــت آیتـــی از لطــف بـــر مــا کــشف کـرد


زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما


بـا دل سنگـــینت آیا هیـــچ درگیـــرد شبـــــی


آه آتشنـــاک و ســـوز سینـــه شبگیـــر مـــا


تیـر آه ما ز گـــردون بگـــذرد حافظ خموش


رحم کــن بر جان خود پرهیز کـن از تیر ما


حافظ
چنین که حال من زار در خرابات است

می مغانه مرا بهتر از مناجات است


مرا چو می نرهاند زدست خویشتنم

به میکده شدنم بهترین طاعات است


درون کعبه عبادت چه سود؟چون دل من

میان میکده مولاعزّی ولات است


مرا که بتکده و مصطبه مقام بود

چه جای صومعه و زهد وجد وحالات است؟


ملامتم مکنید ار به دیر دُرد کشم

که حال بی خبران بهترین حالات است


ز ذوق با خبری آن که را خبر باشد

به نزد او سخن ناقصان خرافات است


خراب کوی خرابات را از آن چه خبر

که اهل صومعه را بهترین مقامات است؟


اگر چه اهل خرابات را ز من ننگی است

مرا نصیحت ایشان بسی مباهات است


کسی که حالت دیوانگان میکده یافت

مقام اهل خرد نزدش از خرافات است


گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه

سفید کردن اَن نوعی از محالات است


کجاست می که به جان آمدم ز خسته دلی

که پرُ ز شیوه و سالوس و زرق طامات است


مقام دُرد کشانی که در خراباتند

یقین بدان که ورای همۀ مقامات است


کنون مقام عراقی مجوی در مسجد

که او حریف بتان است و در خرابات است


                                    عراقی



در کوی خرابات، کسی را که نیاز است


هشیاری و مستیش همه عین نماز است


اسرار خرابات بجز مست نداند


هشیار چه داند که درین کوی چه راز است؟


تا مستی رندان خرابات بدیدم


دیدم به حقیقت که جزین کار مجاز است


خواهی که درون حرم عشق خرامی؟


در میکده بنشین که ره کعبه دراز است


از میکده‌ها نالهٔ دلسوز برآمد


در زمزمهٔ عشق ندانم که چه ساز است؟


چون بر در میخانه مرا بار ندادند


رفتم به در صومعه، دیدم که فراز است


آواز ز میخانه برآمد که: عراقی


در باز تو خود را که در میکده باز است


عراقی



دل خوش از آنیم که حج میرویم 

 غافل از آنیم که کج میرویم



کعبه به دیدار خدا میرویم   

   او که همینجاست کجا میرویم؟



حج بخدا جز به دل پاک نیست    

شستن غم از دل غمناک نیست



دین که به تسبیح و سر و ریش نیست   

هرکه علی گفت که درویش نیست


صبح به صبح در پی مکر و فریب     

  شب همه شب گریه و امن یجیب


***



حاجـــی تو حجـــازی شو ، من کـــــــــعبه در آغوشم


آن نـــــور کــــه مــــن بینم هــــــر کـــــور نمی بیند


این نامه که من دارم ، باز است و بسی خوانا


محروم نمی خواند ، مغرور نمی بیند...


رحيم معيني كرمانشاهي


***




تاريخ : شنبه 16 فروردین1393 | 20:49 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش




مولانا



دوران اسلامِ کهنه پرستان


و فرقه فرقه به پایان رسیده است


ما اسلام جدیدی را آغاز میکنیم


که با


"وحدت وجود "


همۀ ادیان جهان را در بر میگیرد


ولاغیر



- امام صادق (ع) فرمود :


هنگامی که حضرت قائم (ع) قیام فرمایند


مردم را بسوی


"اسلام جدید"


دعوت خواهند کرد


و مردم را به سوی امری و راهی هدایت خواهد کرد


که حجابها روی آن افتاده و اکثر مردم از آن گمراه گشته


و در بیراهه بوده اند.


( اعلام الوری )


-امام صادق (ع) فرمود :


قائم (ع) در پیکارش می بیند


آنچه را که رسول خدا (ص) ندید


همانا رسول خدا (ص) در حالی به سوی آنان آمد


که بتهای سنگی و چوبهای تراشیده را می پرستیدند


ولی قائم (ع)- علیه او خروج میکنند-


و کتاب خدا را علیه او تاویل می کنند


وبه استناد آن تاویل با او می جنگند.


(بحار ،ج 52 ، ص 363 )






بباغ تازه کن آیین دین زرتشت

کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود


بیا ساقی آن آتش تابناک

که زرتشت می جویدش زیر خاک

به من ده که در کیش رندان پست

چه آتش پرست و چه دنیا پرست

                                          

***


به مستی توان در اسرار سُفت

که در بیخودی راز نتوان نهفت


به اقبال دارای دیهیم و تخت

مبشّر شود خسروانی درخت


خدیو زمین پادشاه زمان

مه بُرج دولت شه کامران


که تمکین اورنگ شاهی ازوست

تن آسایش مرغ و ماهی ازوست


فروغ دل و دیدۀ مقبلان

ولی نعمت جان صاحب دلان


حافظ


***


بیا و پردۀ هستی بر انداز

بخاک نیستی خود را در انداز


بر انداز این بنای خود پرستی

ز نو طرحی و فرشی دیگر انداز


سرای عقل بنیادی ندارد

خرابش ساز و بنیادش بر انداز


سر زلف بت رعنا به دست آر

چو سر مستان به پای او در انداز


چو عشقش مجمری پر آتش آورد

تو عود جان روان در مجمر انداز


خرابات است و رند لاابالی

بیا ساقی می در ساغر انداز


اگر خواهی که یابی ذوق سیّد

نظر بر معنی صورتگر انداز


                                نعمت الله


***


بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم


فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم



اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد


من و ساقی بهم سازیم و بنیادش بر اندازیم



چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش


که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم



صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز


بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم



یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد


بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم



بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه


که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم



شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم


نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم



سخن دانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز


بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیکر اندازیم


                                                     حافظ



رویش خوش و مویش خوش و آن طرّۀ جعدینش

صد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دینش


هر لحظه و هر ساعت یک شیوۀ نو آرد

شیرین تر و نادرتر زان شیوۀ پیشینش


آن طرّۀ پر چین را چون باد بشوراند

صد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینش


بر روی و قفای مه سیلی زده حسن او

بر دبدۀ قارون تسخر زده مسکینش


صد چرخ همی گردد بر آب حیات او

صد کوه کمر بندد در خدمت تمکینش


من بس کنم ای مطرب بر پرده بگو این را

بشنو ز پس پرده کرّ و فرّ تحسینش


                                              مولانا



برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید

تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید

نگویم یار را شادی که از شادی گذشست او

مرا از فرط عشق او ز شادی عار میآید

مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید

که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید

روید ای جمله صورتها که صورتهای نو آمد

علمهاتان نگون گردد که آن بسیار می آید

                                         مولانا



نشان بی نشانی ز عارفان است

اگر چه بی نشانی هم نشان است


وجودی در همه اعیان عیان است

ولی از دیدۀ مردم نهان است


به هر آئینه حسنی می نماید

ز هر برجی به شکلی نو بر آید


تو نقد گنج او در کُنج عالم

طلب این گنج و گنجینه فافهم


حقیقت در دو عالم جز یکی نیست

یکی هست و در آن ما را شکی نیست


خیال از نقش می بندی به خوابی

جز او تعبیر خواب خود نیابی


زمی جامی است پر می بر کف ما

حبابی می نماید عین دریا


که دارد این چنین ذوقی که ما راست

که ذوق ما همه عالم بیاراست


معانی بیان نعمت الله

بپرس از آفتاب و حضرت ماه


                               نعمت الله



بی نشانی را نشانی یافتیم

گنج پنهانی عیانش یافتیم


صورت و معنی عالم دیده ایم

آن معانی را بیانش یافتیم


آنکه عقل از دیدنش محروم ماند

عاشقانه ناگهانش یافتیم


دیده ایم آئینۀ گیتی نما

آشکارا و نهانش یافتیم


دلبر سر مست در کوی مغان

در میان عاشقانش یافتیم


هر چه آید در نظر ای نور چشم

جسم او دیدیم و جانش یافتیم


مظهر ذات و صفات کبریا

سیّد آخر زمانش یافتیم


                                    نعمت الله


***


من هماندم که وضو ساختم ازچشمۀ عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست


زلف هزار دل بیکی تار مو ببست

راه هزار چاره گر از چهار سو ببست


                                         حافظ


بگو ای پیامبر ما : ما آمده ایم چهار چیز را از مردم دنیا بگیریم

که عبارتند از :

1 - همسران و فرزندان شما

2- مال و دارایی شما

3- نام و نشان شما

4- غم و غصّۀ دنیا را

ولاغیر


***


گوئی که ز بحر نور"سلطانی" و "صدر"

این دُرّ یتیم پاک بر خاسته است


                          خمینی (ره)



دل بحر محیط است در او دُرّ یتیم

دُرّ صدفی چنین که خواهی دل تست


آن دُرّ یتیمی که همه می جویند

در بحر در آ و عین ما می جویش


ما دُرّ یتیم را به دست آوردیم

دریای محیط پر گهر یافته ایم


جوهر آب است و گوهرش دُرّ یتیم

دریاب بیان ما که سرّی است عظیم


ظاهر و باطن صدف می خوان

سرّ درّ یتیم را می دان


گر دُرّ یتیم است و گر لو, لو, لالا است

در اصل همه قطرۀ آبی است نظر کن


در بحر درآ و عین ما از ما جو

آن دُرّ یتیم را در این دریا جو


در بحر در آ دُرّ یتیم از ما جو

آن دُرّ یتیم از چنین دریا جو



نعمت الله



***



از دست دادن هر انساني


که دوستش مي داشتم


آزاردهنده بود .


گرچه اکنون متقاعد شده ام


که هيچکس کسي را از دست نمي دهد..


زيرا هيچکس مالک کسي نيست .


اين تجربه واقعي آزادي است :


داشتن مهمترين چيزهاي عالم


بي آنکه صاحبشان باشي.



***


ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم

با پادشه بگوی که روزی مقرّر است


حافظ خسته به اخلاص ثنا خوان تو شد

لطف عام تو شفا بخش و ثنا خوان تو باد


بیار باده که دوشم سروش عالم غیب

نوید داد که عام است فیض رحمت او


حافظ ابنای زمان را غم مسکینان نیست

زین میان گر بتوان به که کناری گیرند


حافظ قلم شاه جهان مُقسم رزق است

از بهر معیشت مکن اندیشۀ باطل


باغ فردوس لطیف است و لیکن زنهار

تو غنیمت شمری سایۀ بید و لب کشت


گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز

که خیمه سایۀ ابر است و بزمگه لب کشت


حافظ


لطفش کرم نموده میخانه در گشوده

درحق جمله عالم انعام عام کرده


                                          نعمت الله



مال چون آبست تا باشد روان

فیض مییابند از او اهل جهان


چند روزی چو کند یکجا درنگ

گنده وبی حاصلست وتیره رنگ


***



روان را با خرد در هم سرشتم

وزو تخمی که حاصل بود کشتم


فرح بخشی درین ترکیب پیداست

که مغز شعر و مغز جان اجز است


بیا وز نکهت این طیب امیّد

مشام جان معطر ساز جاوید


که این نافه ز جیب چین حورست


نه زان آهو که از مردم نفورست


                         حافظ


ساقیا بادۀ گلرنگ بیار

داروی درد دل تنگ بیار


روز بزمست نه روز رزم است

خنجر جنگ ببر چنگ بیار


ای ز تو دَرد کشان دُردکشان

دُردیی که کندم دنگ بیار


روز جامست نه نام و ناموس

دُردیی آن سره سرهنگ بیار


کیمیایی که کند سنگ عقیق

آزمون کن بر او سنگ بیار


صیقل آینۀ نُه فلک است

ز امتحان آهن پُر زنگ بیار


چشمۀ خضر ترا می خواند

که سبو کش دو سه فرسنگ بیار


پس گردن زچه رو می خاری

نک ظفر است تو آهنگ بیار


حرف رنگست اگر خوش بویست

جان بی صورت و بیرنگ بیار


کم کنی رنگ بیفزاید روح

بوی روح صنم شنگ بیار


لب ببند از دغل و از حیلت

جان بی حیلت و فرهنگ بیار


                                     مولانا



ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت


وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم

عمری که بی حضور صُراحیّ وجام رفت


در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود

می ده که عمر در سر سودای خام رفت


مستم کن آنچنان که ندانم ز بی خودی

در عرصۀ خیال که آمد و کدام رفت


بر بوی آنکه جرعۀ جامت به ما رسد

در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت


دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید

تا بویی از نسیم می اش در مشام رفت


زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

رند از ره نیاز به داراسلام رفت


نقد دلی بود که ما را صرف باده شد

قلب سیاه بود و از آن در حرام رفت


دیگر مگو نصیحت حافظ که ره نیافت

گم گشته ای که بادۀ نابش به کام رفت



                                           حافظ



پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد


از راهِ نظر مرغ دلم گشت هواگیر

ای دیده نگه کن که به دام که در افتاد


دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم

چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد


از رهگذر خاک سر کوی شما بود

هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد


مژگان تو تا تیغ جهانگیر بر آورد

بس کشتۀ دل زنده که بر یکدگر افتاد


بس تجربه کردیم در این دیر مکافات

با دُرد کشان هر که در افتاد بر افتاد


گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد

با طینت اصلی چه کند بد گهر افتاد


حافظ که سرِ زلف بتان دست کشش بود

بس طرفه حریفی است کش اکنون به سر افتاد


                                            حافظ




طرب اندر طرب است او که در عقل شکست او


تو ببين قدرت حق را چو درآمد خوش و مست او



همه امروز چنانيم که سر از پاي ندانيم


همه تا حلق درآييم و در اين حلقه نشست او



چو چنین باشد محرم کی خورد غم کی خورد غم


به سبو ده می خوش دم که قدح را بشکست او



 شه من باده فرستد به چه رو می‌نپرستم


هله ای مطرب برگو که زهی باده پرست او



مولانا




نویسنده : فروغ ظفرآبادی - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
 

  نیکی و سود خویش را در زیان دیگران مخواه.

عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار، از تنفر متنفر باش و

به مهربانی مهر بورز، با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش.

فاش نکردن اسرار مردم دلیل کرامت و بلندی همت است.

شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد.

خورشید باش که اگر خواستی برکسی نتابی نتوانی .

عشق می ماند؛ انسان ها هستند که عوض می شوند .

خوشبختی از آن کسانیست که خواهان خوشبختی دیگران باشند

اگر کسی را دوست داری، به او بگو . زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته

میمانند، میشکنند .

کسی که بر نفس خود غلبه نکرد بر هیچ چیز غالب نخواهد شد.

بردباری ، هنگامی خوب است که مبدأ منزهی داشته باشد ، وگرنه در

مقابل بیدادگری ، بردباری ناتوانی ، و ناتوانی مقدمه نابودی است.

انسانهایی که تنها هستند،همیشه در معرض خطر عشق اند.

همیشه اشتباهات مردم را ببخش نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخشش

اند بلکه تو سزاوار آرامش هستی.

آنچه را می شنوید به عقل سلیم و منش پاک و روشن بسنجید و آنگاه بپذیرید.

در دوره ای که از آن اوباش است بهتر است که اعتماد و اندیشه تان را

پنهان کنید.

راه جهان یکی است و آن راستیست .

من آینده را دوست دارم چون بقیه عمرم را باید در آن بگذرانم .

دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از آنو همیشه قسمتی از غم دیگران

باش نه دلیل آن.

هنگامی که همه یکسان فکر می کنند دیگر کسی بیشتر نمی اندیشد.

فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی.

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک



***

عاشقانی که با خبر میرند

پیش معشوق چون شکّر میرند


از الست آب زندگانی خوردند

لاجرم شیوۀ دگر میرند


از فرشته گذشته اند به لطف

دور از ایشان که چون بشر میرند!


تو گمان می بری  که شیران نیز

چون سگان از برون در میرند؟


بدوَد شاه جان به استقبال

چونکه عشّاق در سفر میرند


همه روشن شوند چون خورشید

چونکه در پای آن قمر میرند


عاشقانی که جان یکدیگرند

همه در عشق همدگر میرند


همه را آب عشق بر جگر است

همه آیند و در جگر میرند


همه مستند همچو دُرّ یتیم

نه بر مادر و پدر میرند


عاشقان جانب فلک پرند

منکران در تک سقر میرند


عاشقان چشم غیب بگشایند

باقیان جمله کور و کر میرند


وانکه شبها نخفته اند ز بیم

جمله بی خوف و بی خطر میرند


وانکه اینجا علف پرست بُدند

گاو بودند همچو خر میرند


شاهشان بر کنار لطف نهد

نی چنین خوار و مختصر میرند


                                    مولانا



حاصل کار گه کون و مکان اینهمه نیست

باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست


از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است

همه آن است و گرنه دل و جان این همه نیست


منّت سدره و طوبی ز پی سایه مکش

که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست


دولت آن به که بی خون و دل آید به کنار

ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست


پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان اینهمه نیست


بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی

فرصتی دان که ز لب تا به دهن اینهمه نیست


زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار

که ره صومعه تا دیر مغان اینهمه نیست


دردمندی من سوختۀ زار و نزار

ظاهرا حاجت تقریر و بیان اینهمه نیست


نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی

پیش رندان رقم سود و زیان اینهمه نیست


                                           حافظ



هر کجا پا بنهی حُسن وی آنجا پیداست

هر کجا سر بنهی سجده گه آن زیبا است


همه سر گشتۀ آن زلف چلیپای ویند

در غم هجر رُخش این همه شور و غوغا است


جمله خوبان بَرِ حُسن تو سجود آوردند

این چه رنجی است که گنجینۀ پیر و بُرنا است


عاشقان صدرنشینان جهان قُدسند

سر فراز آنکه بدرگاه جمال تو گدا است


فارغ از ما منست آنکه بکوی تو خزید

غافل از هر دو جهان کی بهوای من و ما است ؟


بر کن این خرقۀ آلوده و این بُت بشکن !

به درِ عشق فرود آی که آن قبله نما است


                                              روح الله خمینی (ره)


-امام باقر (ع) فرمود :


قیام و خروج حضرت (مهدی)به هنگامی است که مردم


از رسیدن فرج مایوس شده باشند . پس خوشا بحال


کسی که او را درک کند و جز, انصار حضرت شود و


وای و وای بر کسی که با او مخالفت کند و با دستوراتش


مخالفت کند و جز, دشمنانش واقع شود،


سپس حضرت فرمود :


قیام آن حضرت به امر جدیدی است و قانونش جدید است


و به روش و سنّت جدید است و قضاوتش هم جدید است


که همۀ اینها بر عرب سخت و ناگوار خواهد بود و روش حضرت


با مخالفان خود جز کشتن چیزی نیست هیچکس از دشمنانش


را باقی نمی گذارد و در راه خدا


از سرزنش هیچ سرزنش کننده ای


باکی ندارد ، سپس حضرت فرمود :


هنگامی که بنی فلان (بنی عباس) در میان خودشان به اختلاف


افتادند در چنین موقع به انتظار فرج باشید


و فرج شما نخواهد رسید


مگر آنکه (بنی فلان "بنی عباس") اختلاف پیدا کنند.


همینکه آنهاد اختلاف نمودند-به انتظار صیحه ای که در ماه رمضان


شنیده می شود و همچنین منتظر خروج قائم باشید.


(بحار ، ج 52 )




برقی از منزل لیلی برخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد


چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وار

سحر که مرغ در آید بنغمۀ داود


کس ندانست که منزلگه عشاق کجاست

این قدر هست که بانگ جرسی می آید


                                               حافظ


که از آسمان مژدۀ نصرتست


مرا بر عدو عاقبت فرصتست



            حافظ



سیّد در انتظار است تا کی رسد اشارت


گر چه بود جهانی در انتظار سیّد


نعمت الله مست و جام می به دست


باشد آن می کهنه و جامش جدید


شاه نعمت الله ولی








تاريخ : جمعه 15 فروردین1393 | 23:41 | نویسنده : M.Z.S |

یاد باد آنکه خرابات نشین بودم ومست

وآنچه در مسجدم امروز کمست آنجا بود


گر ز مسجد بخرابات شدم عیب مکن

مجلس وعظ درازست و زمان خواهد شد


ز مسجدم بخرابات می فرستد عشق

حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع


                                         حافظ



در محضر شیخ یادی از یار نبود

در خانقه از آن صنم آثار نبود


در دیر و کلیسا و کنیس و مسجد

از ساقی گلعذار دیّار نبود


سرّی که نهفته است در ساغر می

با اهل خرَد جرأت گفتار نبود


دَردی که ز عشق در دل می زده است

با هشیاران مجال اظهار نبود


راهیست ره عشق که با رهروان

رمزی باشد که هیچ هشیار نبود


زین مستی نیستی که در جان من است

در محکمه هیچ جای انکار نبود


هشیار مباش و راه مستان را گیر

کاندر صف هشیاران دیدار نبود


                                      روح الله خمینی (ره)



تا در جهان بوَد اثری از جای پای تو

تا نغمه ای بوَد به فلک از ندای تو


تا ساغر است و مستی و میخوارگیّ و عشق

تا مسجد است و بُتکده و دیر جای تو


تا هست رنگی از سخن دلپذیر تو

تا هست بویی از تو مدّعای تو


تا هست واژه ای ز تو در بین واژه ها

تا هست رونقی ز تو گفته های تو


هرگز نه آنچه در خور عشق است و عاشقی

تا یک نشانه ای نبوَد از فنای تو


                                        روح الله خمینی (ره)



بر در میکده از روی نیاز آمده ام

پیش اصحاب طریقت بنماز آمده ام


از نهانخانۀ اسرار ندارم خبری

بدر پیر مغان صاحب راز آمده ام


از سر کوی تو راندند مرا با خواری

با دلی سوخته از بادیه باز آمده ام


صوفی و خرقه خود، زاهد و سجّادۀ خویش

من سوی دیر مغان نغمه نواز آمده ام


با دلی غمزده از دیر به مسجد رفتم

بامید هِله با سوز و گداز آمده ام


تا کند پرتو رویت بدو عالم غوغا

برِ هر ذرّه بصد راز و نیاز آمده ام


                                    روح الله خمینی (ره)



من در این بادیه صاحبنظری می جویم

راه گُم کرده ام و راهبری می جویم


از ورق پارۀ عرفان خبری حاصل نیست

از نهانخانۀ رندان خبری می جویم


مسند و خرقه و سجّاده ثمر بخش نشد

از گلستان رُخ او ثمری می جویم


ایمنی نیست در این وادی ایمن ما را

من در این وادی ایمن شجری می جویم


ترک میخانه و بتخانه و مسجد کردم

در ره عشق رُخت رهگذری می جویم


سفر از هیچ به سوی همه چیزم در پیش

لنگ لنگان روم و همسفری می جویم


گفته بودی که ره عشق ره پُر خطری است

عاشقم من که ره پُر خطری می جویم


اندر این دیر کُهن ریخته شد بال و پرم

بهر منزلگه خود بال پری می جویم


                                                        روح الله خمینی (ره)


تاکی به تمنای وصال تو یگانه


اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه


خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟


ای تیر غمت را دل عشاق نشانه


جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه


رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد


دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد


در میکده رهبانم و در صومعه عابد


گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد


یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه


روزی که برفتند حریفان پی هر کار


زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار


من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار


حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار


او خانه همی جوید و من صاحب خانه


هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو


هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو


در میکده و دیر که جانانه تویی تو


مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو


مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه


بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید


پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید


عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید


یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید


دیوانه منم من که روم خانه به خانه


عاقل به قوانین خرد راه تو پوید


دیوانه برون از همه آیین تو جوید


تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید


هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید


بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه


بیچاره بهائی که دلش زار غم توست


هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست


امید وی از عاطفت دم به دم توست


تقصیر خیالی به امید کرم توست


یعنی که گنه را به از این نیست بهانه


                                       شیخ بهایی


سر کوی تو ، به جان تو قسم جای من است

به خم زلف تو ، در میکده مأ وای من است


عارفان رُخ تو جمله ظلومند و جهول

این ظلومیّ و جهولی سرّ و سودای من است


عاشق روی تو حسرت زده اندر طلب است

سر نهادن به سر کوی تو فتوای من است


عالم و جاهل و زاهد شیدای تو اند

این نه تنها رقم سرّ سُویدای من است


رُخ گشا ، جلوه نما ، گوشۀ چشمی انداز

این هوای دل غمدیدۀ شیدای من است


مسجد و صومعه و بُتکده و دیر و کنیس

هر کجا می گذری یاد دل آرای من است


در حجابیم و حجابیم و حجابیم و حجاب

این حجاب است که خود راز معمّای من است


                                                 روح الله خمینی (ره)



در پیچ و تاب گیسوی دلبر ترانه است

دل بردۀ فدایی هر شاخ شانه است


جان در هوای دیدن رُخسار ماه توست

در مسجد و کنیسه نشستن بهانه است


در صید عارفان و ز هستی رمیدگان

زلفت چو دام و خال لبت همچو دانه است


اندر وصال روی تو ای شمس تابناک

اشکم چو سیل جانب دریا روانه است


در کوی دوست فصل جوانی به سر رسید

باید چه کرد این همه جور زمانه است


امواج حُسن دوست چو دریایی بی کران

این مستِ تشنه کام غمش در کناره است


میخانه در هوای وصالش طرب کنان

وُطرب به رقص و شادی و چنگ و چغانه است


                                  روح الله خمینی (ره)


آید آن روز که من هجرت از این خانه کنم ؟

از جهان پر زده در شاخ عدم لانه کنم ؟


رسد آن حال که در شمع وجود دلدار

بال و پر سوخته کارِ شب پروانه کنم


روی از خانقه و صومعه بر گردانم

سجده بر خاک درِ ساقی میخانه کنم


حال ، حاصل نشد از موعظۀ صوفی و شیخ

رو بکوی صنمی واله و دیوانه کنم


گیسوی و خال لبت دانه و دامند چسان

مرغ دل فارغ از این دام و از این دانه کنم؟


شود آیا که از این بُتکده بر بندم رخت

پر زنان پشت براین خانۀ بیگانه کنم ؟


                                 روح الله خمینی (ره)



فرّخ آن روز که از این قفس آزاد شوم

از غم دوری دلدار رَهَم ، شاد شوم


سر نهم بر قدم دوست به خلوتگه عشق

لب نهم بر لب شیرین تو ، فرهاد شوم


طی کنم راه خرابات و به پیری برسم

از دم پیر خرابات ، دل آباد شوم


یاد روزی که به خلوت گه عُشاق روم

طرب انگیز و طرب خیز و طرب زاد شوم


نه میخانه مرا راه ، نه در مسجد جا

یار را گو ! سببی ساز که ارشاد شوم


                                      روح الله خمینی (ره)


جز سر کوی تو ای دوست ندارم جائی

در سرم نیست بجز خاک درت سودائی


بر در میکده و بُتکده و مسجد و دیر

سجده آرم که تو شاید نظری بنمائی


مشکلی حل نشد از مدرسه و صحبت شیخ

غمزه ای تا گره از مشکل ما بگشائی


این همه ما و منی صوفی درویش نمود

جلوه ای تا من و ما راز دلم بزدائی


نیستم نیست که هستی همه در نیستی است

هیچ و هیچ ، که در هیچ نظر فرمائی


پی هرکس شدم از اهل دل و حال و طرب

نشنیدم طرب از شاهد بزم آرائی


عاکف درگه آن پرده نشینم شب و روز

تا به یک غمزۀ او قطره شود دریایی


                                  روح الله خمینی (ره)


در حلقۀ درویش ندیدیم صفائی

در صومعه از او نشنیدیم ندائی


در مدرسه از دوست نخواندیم کتابی

در مأذنه از یار ندیدیم صدائی


در جمع کتب هیچ حجابی ندریدیم

در درس صُحف ، راه نبردیم بجائی


در بُتکده عُمری به بطالت گذراندیم

در جمع حریفان نه دوائیّ و نه دائی


در جرگۀ عُشاق روم بلکه بیابم

از گُلشن دلدار ، نسیمی رد پائی


این ماه و منی جمله ز عقل است و عقال است

در خلوت مستان نه منی هست و نه مائی


                                        روح الله خمینی (ره)


دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما


چیسـت یاران طریقت بعد از این تدبیر ما


ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون


روی ســوی خـــانـــه خمـــــار دارد پیــــر مـــا


در خــــرابات طریقت مـــا بـــه هــم منزل شویم


کـــاین چنیـــن رفتـــه‌ست در عهــــد ازل تقدیر مـا


عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش اســت


عــــاقلان دیـــوانه گـــــردند از پـــی زنجیــــــــر مــــــا


روی خوبــت آیتـــی از لطــف بـــر مــا کــشف کـرد


زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما


بـا دل سنگـــینت آیا هیـــچ درگیـــرد شبـــــی


آه آتشنـــاک و ســـوز سینـــه شبگیـــر مـــا


تیـر آه ما ز گـــردون بگـــذرد حافظ خموش


رحم کــن بر جان خود پرهیز کـن از تیر ما


حافظ

آن جام لبالب کن و بردار مرا ده


اندک تو خور ای ساقی و بسیار مرا ده


هر کس که نیاید به خرابات و کند کبر


او را بر خود بار مده بار مرا ده


مسجد به تو بخشیدم میخانه مرا بخش


تسبیح ترا دادم زنّار مرا ده


ای آنکه سر رندی و قلّاشی داری


پس مرد منی دست دگر بار مرا ده


ای زاهد ابدال چو کردار بَرد می


سردی مکن آن بادۀ کردار مرا ده


                          سنایی



چنین که حال من زار در خرابات است

می مغانه مرا بهتر از مناجات است


مرا چو می نرهاند زدست خویشتنم

به میکده شدنم بهترین طاعات است


درون کعبه عبادت چه سود؟چون دل من

میان میکده مولاعزّی ولات است


مرا که بتکده و مصطبه مقام بود

چه جای صومعه و زهد وجد وحالات است؟


ملامتم مکنید ار به دیر دُرد کشم

که حال بی خبران بهترین حالات است



ز ذوق با خبری آن که را خبر باشد

به نزد او سخن ناقصان خرافات است


خراب کوی خرابات را از آن چه خبر

که اهل صومعه را بهترین مقامات است؟


اگر چه اهل خرابات را ز من ننگی است

مرا نصیحت ایشان بسی مباهات است


کسی که حالت دیوانگان میکده یافت

مقام اهل خرد نزدش از خرافات است


گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه

سفید کردن اَن نوعی از محالات است


کجاست می که به جان آمدم ز خسته دلی

که پرُ ز شیوه و سالوس و زرق طامات است


مقام دُرد کشانی که در خراباتند

یقین بدان که ورای همۀ مقامات است


کنون مقام عراقی مجوی در مسجد

که او حریف بتان است و در خرابات است


                                    عراقی



عشق تو ز دست ساقیان باده بریخت

و از دیده بسی خون دل ساده بریخت


بس زاهد خرقه پوش سجّاده نشین

که از عشق تو می بر سر سجّاده بریخت


پیری ز خرابات برون آمد مست

دل رفته ز دست  و جام می بر کف دست


گفتا می نوش که اندر این عالم پست

جز مست کسی ز خویشتن باز نرست


معشوقه و عشق عاشقان یک نفس است

رو همنفسی جو که جهان یک نفس است


با همنفسی گر نفسی بنشینی

مجموع حیات عمر آن یک نفس است


بگذر ز چراغ مسجد و دود کنشت

بگذر ز زیان دوزخ و سود بهشت


پس بر سر لوح شو که استاد قلم

اندر ازل آنچه بودنی بود نوشت


                                عراقی








تاريخ : پنجشنبه 14 فروردین1393 | 23:28 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش



مولانا






ای نسیم سحر آرامگاه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیّار کجاست


شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست


هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات مپرسید که هشیار کجاست


آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته هاست بسی محرم اسرار کجاست


هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجائیم و ملامتگر بی کار کجاست


باز پرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سر گشته گرفتار کجاست


عقل دیوانه شد آن سلسلۀ مُشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست


باده و مطرب و گُل جمله مهیّاست، ولی

عیش بی یار مهیّا نشود یار کجاست


حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گُل بی خار کجاست


                                          حافظ








گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن


شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود


سر زحسرت به در میکده ها برگردم


چو شناسای تو در صومعه یک پیر نبود


آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی


کارما با رخ ساقی و لب جام افتاد


بگذر به کوی صومعه تا زمرۀحضور


اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند





از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی


یعنی زمفلسان سخن کیمیا مپرس


نذرو فتوح صومعه در وجه می نهیم


دلق ریا با آب خرابات برکشیم


کردار اهل صومعه ام کرد می پرست


وین دود بین که نامه من شد سیاه از او


در کنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق

 
قدم برون نه اگر میل جستجو داری


حافظ

***

حال ما پیدا شود بر ساکنان صومعه


گر جمال خود نماید شاهد پنهان ما




شاه نعمت الله ولی



                                  

با عاقلان بگو که رُخ یار ظاهر است


کاوش بس است این همه در جستجوی دوست


روح الله خمینی (ره)



  جمع آوری(کیانوش)

برای پیدا کردن مهدی موعود کتاب " عالم عحیب ارواح" که بر اساس مستندات
 
نوشته شده است مطالعه بفرمایید.

مو,لف: سید حسن ابطحی

تیراژ: 5000 جلد

تعداد صفحات:360

تاریخ انتشار:بهمن ماه 1373

ناشر: نشر حاذق

چاپ: نهضت

مرکز پخش:مشهد مقدس میدان صاحب الزّمان(عج)

کانون بحث و انتقادات دینی           تلفن 818555

قم- خیابان ارم موسسۀ نشر و مطبوعات حاذق           تلفن 
                                                                                    21883
 


تاريخ : چهارشنبه 13 فروردین1393 | 23:40 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش


                        

                        مولانا


http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/91-11/11/2_11.jpg



پنهان بودن به معنای غیبت نیست.




بلکه حضوری دوباره در عالم خاک است.



خداوند بدون مشیّت هیچکس را نمی آفریند.



و مشیّت هیچوقت غیبت طولانی نیست.



بلکه تولّدی دیگر است.





***




"با عاقلان بگو که رُخ یار ظاهر است"


"کاوش بس است این همه در جستجوی دوست"




"پرتو نور چو خورشید تو اندر همه جااست"


"جستجو در حرم و بُتکده ؟! اندر عجبم"




"خاصه کنون کاندر جهان ، گردیده مولودی عیان"


"کز بهر ذات پاک آن شد امتزاج ما, و طین"






"شاهدی کو از ازل از عاشقان بر بست رخ را"


"بر سر مهر آمد و گردید مشهود و عیانی"




"پنهان به سوی منزل دلدار بر شدم"


"ترسم که محتسب غمِ من بر ملا کند"




"سالک ! در این سلوک بدنبال کیستی ؟"


"من یار را به کوچه و بازار می کشم"




"یوسفا از چاه بیرون آی تا شاهی نمائی"


"گرچه از این چاه بیرون آمدن آسان نبودی"



"روح الله خمینی (ره)"


***


نام من رفته است روزی بر لب جانان به سهو


اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز



با دعای شب خیزان ای شکّر دهن مستیز


در پناه یک اسمیست خاتم سلیمانی





منصور بن مظفر غازی است حرز من


وزین خجسته نام ، بر اعدا مظفّرم



                                           حافظ










۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

نام من رفته است روزی بر لب جانان به سهو

اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز


با دعای شب خیزان ای شکّر دهن مستیز

در پناه یک اسمیست خاتم سلیمانی


منصور بن مظفر غازی است حرز من

وزین خجسته نام ، بر اعدا مظفّرم


                                           حافظ




توبۀ من درست نیست خموش

من بی توبه را بکس مفروش


بندۀ عیب ناک را بمران

رحمت خویش را از و بمپوش


تو سمیع ضمیر و فکری و ما

لب ببسته همه زنیم خروش


هر غم و شادیی که صورت بست

پیش تصویر تست خدمت کوش


نقش تسلیم گشته پیش قلم

گه پلنگش کنی و گاهی موش


می نماید فسرده هرچیزم

همچو دیگند هر یکی در جوش


وقت آمد که بشنوید اسرار

می گشاید خدا شما را گوش


وقت آمد که سبز پوشان نیز

در رسند از رواق ارزق پوش


                              مولانا



عمری گذشت و راه نبردم به کوی دوست

مجلس تمام گشت و ندیدیم روی دوست


گلشن مُعطّر است سرا پا ز بوی یار

گشتیم هرکجا نشنیدیم بوی دوست


هر جا که می روی ز رُخ یار روشن است

خفّاش وار راه نبردیم سوی دوست


میخوارگان دلشده ساغر گرفته اند

ما را نمی نصیب نشد از سبوی دوست


گوش من و تو وصف رُخ یار نشنود

ور نه جهان ندارد جز گفتگوی دوست


با عاقلان بگو که رُخ یار ظاهر است

کاوش بس است این همه در جستجوی دوست


ساقی ز دست یار به ما باده می دهد

بر گیر می تو نیز ز دست نکویِ دوست


                                           روح الله خمینی (ره)



خاصه کنون کاندر جهان ، گردیده مولودی عیان

کز بهر ذات پاک آن شد امتزاج ما, و طین


از بهر تکریمش میان ، بر بسته خیل انبیا

از بهر تعظیمش کمر خم کرده چرخ هفتمین


مهدی امام مُنتظَر ، نو باوۀ خیر البشر

خلق دو عالم سر به سر بر خوان احسانش نگین


مهر از ضیائش ذرّه ای ، بدر از عطایش بدره ای

دریای ز جودش قطره ای ، گردون ز کشتش خوشه چین


مرآت ذات کبریا مشکوه انوار هدا

منظور بعث انبیا ، مقصود خلق عالمین


امرش قضا ، حکمش قدر ، حُبش جنان بُغضش سَقَر

خاک رهش زیبد اگر بر طُرّه ساید حورِ عین


دانند قرآن سر به سر بابی ز مدحش مختصر

اصحاب علم و معرفت ، ارباب ایمان یقین


سلطان دین ، شاه زَمَن ، مالک رقاب مرد و زن

دارد به امر ذُوالمنَن ، روی زمین ، زیر نگین


ذاتش به امر دادگر ، شد منبع فیض بشر

خیل ملائک سر به سر در بند الطافش ، رهین


حبّش سفینۀ نوح آمد در مَثَل ، لیکن اگر

مهرش نبودی نوح را می بود با طوفان قرین


گر نه وجود اقدسش ظاهر شدی اندر جهان

کامل نگشتی دین حق ز امروز تا روز پسین


ایزد به نامش زد رقم ، منشور ختم الاوصیا

چنانکه جدّ امجدش گردید ختم المرسلین


نوح و خلیل و بوالبشر ، ادریس و داوود و پسر

از ابر فیضش مُستمِد از کان علمش مُستعین


موسی به کف دارد عصا ، دربانیش را منتظر

آماده بهر اقتدا ، عیسی به چرخ چهارمین


ای خسرو گردون فَرَم لختی نظر کن از کَرَم

کفّار مُستولی نگر ، اسلام مُستضعف ببین


ناموس ایمان در خطر ، از حیلۀ لا مذهبان

خون مسلمانان هدر از حملۀ اعدا, دین


ظاهر شود آن شه اگر ، شمشیر حیدر بر کمر

دستار پیغمبر به سر ، دست خدا در آستین


دیّاری از این مُلحدان ، باقی نماند در جهان

ایمن شود روی زمین از جور و ظُلم ظالمین


من گر چه از فرط گُنه شرمنده و زارم ولی

شادم که خاکم کرده حق با آب مهر تو عجین


خاصه کنون کز فیض حق مدحت سُرودم آنچنان

کز خامه ریزد بر ورق جای مُرکّب انگبین


تا چنگل شاهین کند صید کبوتر در هوا

تا گرگ باشد در زمین بر گوسفندان خشمگین


بر روی احبابت شود مفتوح ابواب ظفر

بر جان اعدایت رسد هر دم بلای سهمگین


تا باد نوروزی وزد هر ساله اندر بوستان

تا ز ابر آذاری دمد ریحان و گُل اندر زمین


بر دشمنانت دولتت هر فصل باشد چون خزان

بر دوستانت هر مهی بادا چو ماه فروَدین


عالم شود از مقدمش ، خالی ز جهل ، از علم پُر

چون شهر قم از مقدمِ شیخ اجل میر مهین


ابر عطا ، فیض عمیم ، بحر سخی ، کنز نعیم

کانِ کَرَم " عبدالکریم " پُشت پناه مسلمین


گنجینۀ علم سَلَف ، سر چشمۀ فضل خلف

دادش خداوند از شرف بر کف زمام شرع و دین


در سایه اش گرد آمده اعلام دین از هر بلد

بر ساحتش آورده رو طُلاب از هر سر زمین


یارب به عمر عزتش افزای و جاه و حرمتش

کاحیا کند از همّتش آیین خیر المُرسلین


ای حضرت صاحب زمان ای پادشاه انس و جان

لطفی نما بر شیعیان ، تأیید کُن دین مبین


توفیق تحصیلم عطا فرما و زُهد بی ریا

تا گردم از لطف خدا از عالمین عالمین


                                       روح الله خمینی (ره)






تاريخ : شنبه 9 فروردین1393 | 15:4 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار


می گشاید خدا شما را گوش



وقت آمد که سبز پوشان نیز


در رسند از رواق ارزق پوش


                          


مولانا





عقلم از خانه بدر رفت و گر نه اینست


دیدم از پیش که در خانۀ دینم چه شود


فساد چرخ نبینیم و نشنویم همی

که چشمها همه کورست و گوشها همه کر


شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند


                                         حافظ

رازی است مرا ، راز گشائی خواهم

دردی است به جانم و دوائی خواهم


گر طور ندیدم و نخواهم دیدن

در طور دل از تو دوائی خواهم


گر صوفی صافی نشدم در ره عشق

از همّت پیر ره ، صفایی خواهم


گر دوست وفایی نکند بر درویش

با جان و دلم از و جفائی خواهم


بردار حجاب از رُخ ای دلبر حُسن

در ظلمت شب راهنمائی خواهم


از خویش بُرون شو ای فرو رفته به خود

من ، عاشق از خویش رهایی خواهم


دَر جان منی و می نیابم رُخ تو

در کنز عیان ، کنز خفائی خواهم


این دفتر عشق را ببند ای درویش

من غرقم و دستِ ناخدائی خواهم


                                روح الله خمینی (ره)


بیدار شو ای یار از این خواب گران

بنگر رُخ دوست را بهر ذرّه عیان


تا خوابی در خودیّ خود پنهانی

خورشید جهان بوَد ز چشم تو نهان


روح الله خمینی (ره)










من آفتاب انورم خوش پرده ها را بر درم

     

من نو بهارم آمدم تا خارها را بر کنم


شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم 

    

چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم


مولانا

***


از حسن روی یوسف دست بریده سهلّست

      

در پای دلبر من سر ها بریده بینی




تاريخ : جمعه 8 فروردین1393 | 23:6 | نویسنده : M.Z.S |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.