وقت آمد که بشنوید اسرار

 

می گشاید خدا شما را گوش

 

 

وقت آمد که سبز پوشان نیز

 

در رسند از رواق ارزق پوش

 

 

مولانا

 





ای نسیم سحر آرامگاه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیّار کجاست


شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست


هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات مپرسید که هشیار کجاست


آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته هاست بسی محرم اسرار کجاست


هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجائیم و ملامتگر بی کار کجاست


باز پرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سر گشته گرفتار کجاست


عقل دیوانه شد آن سلسلۀ مُشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست


باده و مطرب و گُل جمله مهیّاست، ولی

عیش بی یار مهیّا نشود یار کجاست


حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گُل بی خار کجاست


                                          حافظ








گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن


شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود


سر زحسرت به در میکده ها برگردم


چو شناسای تو در صومعه یک پیر نبود


آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی


کارما با رخ ساقی و لب جام افتاد


بگذر به کوی صومعه تا زمرۀحضور


اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند





از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی


یعنی زمفلسان سخن کیمیا مپرس


نذرو فتوح صومعه در وجه می نهیم


دلق ریا با آب خرابات برکشیم


کردار اهل صومعه ام کرد می پرست


وین دود بین که نامه من شد سیاه از او


در کنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق

 
قدم برون نه اگر میل جستجو داری


حافظ

***

حال ما پیدا شود بر ساکنان صومعه


گر جمال خود نماید شاهد پنهان ما




شاه نعمت الله ولی



                                  

با عاقلان بگو که رُخ یار ظاهر است

 

کاوش بس است این همه در جستجوی دوست

 

روح الله خمینی (ره)

 

 

  جمع آوری(کیانوش)

برای پیدا کردن مهدی موعود کتاب " عالم عحیب ارواح" که بر اساس مستندات
 
نوشته شده است مطالعه بفرمایید.

مو,لف: سید حسن ابطحی

تیراژ: 5000 جلد

تعداد صفحات:360

تاریخ انتشار:بهمن ماه 1373

ناشر: نشر حاذق

چاپ: نهضت

مرکز پخش:مشهد مقدس میدان صاحب الزّمان(عج)

کانون بحث و انتقادات دینی           تلفن 818555

قم- خیابان ارم موسسۀ نشر و مطبوعات حاذق           تلفن 
                                                                                    21883
 


تاريخ : چهارشنبه 26 آذر1393 | 23:40 | نویسنده : M.Z.S |

http://topnop.ir/uploads/201305/tpn7103/large/TwNIhz89Wf.jpg

دوش رفتم به خرابات مرا راه نبود

      

میزدم ناله وفریاد کس از من نشنود

 

یا نبُد هیچ کس از باده فروشان بیدار

       

یا که من هیچ بُدم هیچ کسم در نگشود

 

پاسی از شب چو بشد بیشترک یا کمتر

       

رندی از غرفه برون کرد سر و رخ بنمود

 

گفت خیر است در این وقت که را می خواهی

 

بی محل آمدمنت بر در ما بهر چه بود

 

گفتش : در بگشا ، گفت : برو هرزه مگو

 

کاندرین وقت کسی بهر کسی در نگشود

 

این نه مسجد که به هر لحظه درش بگشایند

 

که تو دیر آیی و اندر صف پیش استی زود

 

این خرابات مغان است در او مستانند

 

شاهد و شمع و شراب و دف نی ، چنگ و سرود

 

هرچه در جمله آفاق ، دراینجا حاضر

 

مومن و ارمنی و گبر و نصاری و یهود

 

سر کویش عرفات است و مقامش کعبه

 

دوستان همچو خلیلند و رقیبان نمرود

 

سر و زرّ هیچ ندارد در این بُقعه محل

 

سودشان جمله زیان است و زیانشان همه سود

 

گر تو خواهی که دم صحبت ایشان بزنی

 

خاک راه همه شو تا که بیابی مقصود

 

سالها بر در او همچو ایازی باید

 

تا میسّر شودش خدمت سلطان محمود

 

ای نظامی چه زنی حلقه برین در شب و روز

 

که از این آتش سوزنده نیابی جز دود

 

 

 

نظامی گنجوی

 

***

 

چون در گذرم بباده شویید مرا

 

تلقین ز شراب و جام گویید مرا

 

خواهید بروز حشر یابید مرا

 

از خاک در میکده جویید مرا

 

 

خیام 1364/9/29

 

 

 

 

  

                  



 

 

 

 

                                                   

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 23 آذر1393 | 23:39 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار

 

می گشاید خدا شما را گوش

 

 

وقت آمد که سبز پوشان نیز

 

در رسند از رواق ارزق پوش

 

                        

                        مولانا

 




آرام چشم هایت را ببند...


یک نفر برای همه نگرانی هایت بیدار است...


یک نفر که از همه زیبایی های دنیا تنها تو را باور دارد...


 


 

 

 

 

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد

شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد

 

آمد از پرده بمجلس عرقش پاک کنید

 

تا بگوید به حریفان که چرا دوری کرد

 

جای آنست که در عقد وصالش گیرند

 

دختری مست چنین کین همه مستوری کرد

 

***

 

بر سر بازار جان یاران منادی میزنند

 

بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید

 

دختر رز چند روزی هست کز ما گم شدست

 

رفت تا گیرد سر خود هان وهان حاضر شوید

 

جامه ای دارد زلعل و نیم تاجی از حباب

 

عقل و دانش میبرد تا ایمن از وی نغنوید

 

هر که این تلخم دهد شیرین بهایش جان دهم

 

ور بود پوشیده و پنهان بدوزخ در روید

 

دختری شب گردِ تیزِ تلخِ گلرنگست و مست

 

گر بیابیدش بسوی خانه حافظ برید

 

***

 

جمال دختر رز نور چشم ماست

 

مگر که در نقاب زجاجیّ و پرده عنبیست

 

***

 

فریب دختر رز طرفه میزند ره عقل

 

مباد تا بقیامت خراب طارم تاک

 

***

 

برسان بندگی دختر رز گو بدر آی

 

که دم و همّت ما کرد ز بند آزادت

 

***

 

از خرد بیگانه شو چون جانش اندر بر بکش

 

دختر رز را نقد عقل کابین کرده اند

 

***

 

عروسی بس خوشی ای دختر رز

 

ولی گه گه سزاوار طلاقی

 

***

 

به نیمشب اگرت آفتاب می باید

 

ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز

 

***

 

نامۀ تعزیّت دختر رز بنویسید

 

تا حریفان همه خون از مژه ها بگشایند

 

***

 

پیر ما گفت خطا در قلم صنع نرفت

 

 

آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

 

***

                                           حافظ

 

 

 

 



تاريخ : شنبه 22 آذر1393 | 23:59 | نویسنده : M.Z.S |
 
 

روح ِ بابک در تو
        در من هست .
مَهَراس از خون یارانت ، زرد مشو
پنجه در خون زَن و بر چهره بکش !
مثل بابک باش
           نه
سرخ تر ،‌ سرخ تر از بابک باش !
دشمن
گرچه خون می ریزد
ولی از جوشش ِ خون می ترسد
مثل ِ خون باش
             بجوش !
شهر باید یکسر
بابکِستان گردد
تا که دشمن در خون غرق شود
وین خراب آباد ،
         از جغد شود پاک و
                 گلستان گردد ...
 


زمانه حادثه رویید با نشانه ی دیگر
چنین زمانه چه سخت است در زمانه ی دیگر

هزار خنجر کاری به انحنای ِ دلم آه
مخوان ، ترانه مخوان ، باش تا ترانه ی دیگر

بهانه بود مرا شکستِ قیام گذشته
عطش ، عطش تو بمان گرم ، تا بهانه ی دیگر

همیشه قلب مرا زخم ، زخم کهنه ی کاری
همیشه دست تو را تیغ ،‌ تیغ فاتحانه ی دیگر

سکوت در دل این آشیانه ی ممتد وای
کجاست منزل ِ امنی ، کجاست خانه ی دیگر

خروش و جوشش دریاچه در کرانه ی من بین
که این ترانه نبوده است در کرانه ی دیگر

جوانه سبز نبوده است در گذشته ی این باغ
بمان تو سبزی ِ این باغ ، تا جوانه ی دیگر

زمان ِ حادثه خوش آمدی ، سلام بر رویَت
که شب نشسته به خنجر در آستانه ی دیگر

به جان ِ دوست از این تازیانه باک ندارم
که زخم ِ جان ِ مرا هست تازیانه ی دیگر

کجاست سرخی ِ فریادهای بابک خرّم
کجاست کاوه ی آزاده ی زمانه ی دیگر ؟

 
 
خسرو گلسرخی
 
 

 

دور دار از خاک ره دامن چو بر ما بگذری

کاندرین ره کُشته بسیارند قربان شما

 

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگوی

کای سر حق ناشناسان گوی میدان شما

 

در آستین مرقّع پیاله پنهان کن

که همچون چشم صراحی زمانه خونریز است

 

سپهر بر شده پرویز نیست خون افشان

که قطره اش سر کسری و تاج پرویز است

 

دامن دوست بصد خون دل افتاد بدست

بفسوسی که کند خصم رها نتوان کرد

 

چو پرده دار بشمشیر می زند همه را

کسی مقیم حریم و حرم نخواهد ماند

 

جانا کدام سنگ دل سُست مذهبست

کو پیش زخم تیر تو جان را سپر نکرد

 

کلک زبان کشیدۀ حافظ در انجمن

با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

 

پیش چشمم کمترست از قطره ای

این حکایتها که از طوفان کنند

 

ز رشک تار زلف دوست بر باد هوا می داد

دم هر نامۀ مشکین که از تاتار می آورد

 

قوّت بازو و پرهیز بخوبان مفروش

که در این مُلک حصاری بسواری گیرند

 

یارب این بچۀ تُرکان چه دلیرند بخون

که بنوک مژه هر لحظه شکاری گیرند

 

تیر عاشق کُش ندانم بر دل حافظ که زد

این قدر دیدم که از شعر ترش خون میچکید

 

بُتی دارم که گرد گُل ز سنبل سایه بان دارد

بهار عارضش خطی بخون ارغوان دارد

 

ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می بینم

کمین از گوشه ای کردست و تیر اندر کمان دارد

 

مژگان تو تا تیغ جهانگیر بر آورد

بس کُشتۀ تو که بر یکدیگر افتاد

 

این سرو سلطنت که تواش ماه منظری

سرها بر آستانه او خاک در شود

 

درویش را نباشد نزل سرای سلطان

مائیم و کُهنه دلقی کآتش بر آن توان زد

 

شد رهزن سلامت چشم تو وین عجب نیست

چون راهزن تو باشی صد کاروان توان زد

 

گر دولت وصالت خواهد دری گشادن

سرها درین تخیّل بر آستان توان زد

 

کُشته غمزۀ تو شد حافظ پند ناشنو

تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی کند

 

منش با خرقۀ پشمین کجا اندر کمند آرم

زره مویی که مژگانش ره خنجر گزاران زد

 

خیال شهسواری پخت و شد حال دلش مسکین

خداوندا نگهدارش که بر قلب سواران زد

 

ز شمشیر دُرّ افشانش ظفر آنروز بدرخشید

که چون خورشید انجم سوز خود را بر هزاران زد

 

خم ابروی تو در صنعت تیراندازی

بستد از دست هر آنکس که کمانی دارد

 

نرگس مست تو کز کشتن ما سیر نشد

خون عاشق بقدح گر بخورد نوشش باد

 

قتل این کُشته بشمشیر تو تقدیر نبود

ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

 

کُشتۀ غمزۀ خود را بزیارت دریاب

زانک بیچاره همان دل نگرانست که بود

 

جام می خون دل هریک بکسی دادند

در دایرۀ قسمت اوضاع چنین باشد

 

کسی بوصل تو ای شمع یافت پروانه

که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد

 

سمند دولت اگر چند سرکش است ولی

ز همراهان بسر تازیانه یاد آرید

 

مشو ای دیده نقش غم ز لوح چهرۀ حافظ

که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد

 

در انتظار خدنگش همی پرد دل من

خیال آنک برسم شکار باز آید

 

اگر نه زخم ز چوگان او خورد سر من

ز سر چه گویم و سر خود چه کار باز آید

 

یاد باد آنک چو چشمت بعتابم می کُشت

معجز عیسویت در لب شکرخا بود

 

شه سپهر چو زرّین سپر کشد در روی

به تیغ صبح و عمود افق جهان گیرد

 

محیط شمس کشد سوی خویش دُرّ خوشاب

که تا بقبضۀ شمشیر زرفشان گیرد

 

خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب

ای بسا رُخ که بخونابه منقّش باشد

 

دو لب تشنۀ ما ببین و مدار آب دریغ

بسر کُشتۀ خویش آی و ز خاکش برگیر

 

هرکه چون لاله کاسه گردان بود

زین جفا رُخ بخون بشوید باز

 

گر آن شیرین پسر خونت بریزد

دلا چون شیر مادر کن حلالش

 

جای آنست که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می شکند بازارش

 

موج اشک ما که آرد در حساب

آنک کشتی راند بر خون قتیل

 

از بازگشت شاه درین طرفه نوبتی است

آهنگ خصم او به سرا پردۀ عدم

 

چون خون خصم همچو صراحی بریختی

با دوستان بعیش و طرب گیر جام و جم

 

ور چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست

من رُخ زرد بخونابه منقّش دارم

 

ناوک غمزه بیار و زرۀ زلف که من

جنگها با دل مجروح بلاکش دارم

 

آنک بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت

بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم

 

ما مُلک عافیت نه به لشکر گرفته ایم

ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ایم

 

شعرم بیمن مدح تو صد مُلک دل گشاد

گویی که تیغ تُست زبان سخنورم

 

ماجرای دل خون گشته نگویم با کس

زانک جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم

 

یاد باد آن کو به قصد خون ما

زلف بشکست و پیمان نیز هم

 

اعتمادی نیست بر کار جهان

بل که بر گردون خون گردان نیز هم

 

اگر صد لشکر اندوه بقصد من کمین سازند

بحمدالله و المنّه بُتی لشکر شکن دارم

 

ماه با روی خورشید تو نورانی نیست

با لب لعل تو خون در دل جامست مدام

 

شیوۀ چشمت فریب جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

 

شوکت پور پشنگ و تیغ عالم گیر او

در همه شهنامه ها شد داستان انجمن

 

جویبار مُلک را آب روان شمشیر تُست

تو درخت عدل بنشان بیخ بدکاران بکن

 

به شمشیرم زد و با کس نگفتم

که راز دوست از دشمن نهان به

 

پیش بالای تو میرم چه بصلح و چه بجنگ

که بهر حال برازندۀ ناز آمده ای

 

آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب

کُشتۀ غمزۀ خود را به نماز آمده ای

 

در دایرۀ فرمان ما نقطۀ تسلیمیم

لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

 

تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب

تنها جهان بگیرد بی منّت سپاهی

 

گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتد

یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی

 

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد

حافظ ترا نزیبد دعوی بی گناهی

 

چوگان کام در کف و گویی نمی زنی

بازی چنین بدست و شکاری نمی کنی

 

زینهار از آب شمشیر که شیران را از آن

تشنه لب کُشتی و گُردان را در آب انداختی

 

ای که در کُشتن ما هیچ مدارا نکنی

سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی

 

امید هست که منشور عشق بازی من

از آن کمانچۀ ابرو رسد به طغرایی

 

بر آن مقام که خوبان ز غمزه تیغ زنند

عجب مدار سری افتاده در پایی

 

بر شکن کاکل ترکانه که در طالع تُست

بخشش و کوشش قآنی و چنگیز خانی

 

یک حرف صوفیانه بگویم اجازه هست

ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری

 

خامان ره نرفته چه دانند سوز عشق

دریا دلی بجوی و دلیری سر آمدی

 

آنکو ترا به سنگ دلی گشت رهنمون

ای کاشکی که پاش به سنگی در آمدی

 

بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ

که چنان کُشنده ای را نکند کس انتقامی

 

عجیب واقعه ای و غریب حادثه ایست

انا اصطبرت قتیلا و قاتلی و شاکی

 

تو پیک خلوت رازیّ و دیده بر سر راهت

به مردمی نه بفرمان چنان بران که تو دانی

 

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آبست

اسیر خویش گرفتی بکُش چنان که تو دانی

 

می رویّ و مژگانت خون خلق میریزد

تیز میروی جانا ترسمت که درمانی

 

آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست

عالمی از نو بباید ساخت و ز نو آدمی

 

بخواه جان و دل از بنده روان بستان

که حکم بر سر آزادگان روا ن داری

 

یکی تیغ داند زدن روز کار

یکی را قلم زن کند روزگار

 

که از آسمان مژدۀ نصرت است

مرا بر عدو عاقبت فرصتست

 

همه آفاق گرفت و همه عالم بگشاد

صیت مسعودی و آوازۀ شه سلطانی

 

شاه غاز خسرو گیتی ستان

آنک از شمشیر او خون می چکید

 

گه به یک حمله سپاهی می شکست

گه به هوئی قلب گاهی می درید

 

سروران را بی سبب می کرد حبس

سرکشان را بی سخن سر می برید

 

از نهیبش پنجه می افکند شیر

در بیابان نام او چون می شنید

 

عاقبت شیراز و تبریز و عراق

چوم مسخّر کرد وقتش در رسید

 

حافظ

 



تاريخ : چهارشنبه 19 آذر1393 | 0:24 | نویسنده : M.Z.S |

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

الهي به مستان ميخانه ات

 

به عقل آفرينان ديوانه ات

 

به میخانه وحدتم راه ده

 

دل زنده و جان آگاه ده

 

ميي ده كه چون ريزيش در سبو

 

بر آرد سبو از دل آواز هو

 

از آن مي كه در دل چو منزل كند

 

بدن را فروزان تر از دل كند

 

از آن مي كه چون چشمت افتد بر آن

 

تواني در آن ديد حق را عيان

 

از آن مي كه گر عكسش افتد به باغ

 

كند غنچه را گوهر شب چراغ

 

از آن می که گر عکسش افتد بجان

 

توانی بجان دید حق را عیان

 

از آن می که گر شب ببیند بخواب

 

چو روز از دلش سر زند آفتاب

 

ميي صاف ز آلودگي بشر

 

مبدل به خير اندرو جمله شرّ

 

مي معني افروز و صورت گداز

 

ميي گشته مجنون راز و نياز

 

ميي از مني و تويي گشته پاك

 

شود جان ، چكد قطره اي گر به خاك

 

چشي گر از اين باده كوكو زني

 

شوي چون از او مست هوهو زني

 

ميي سر به سر مايه عقل و هوش

 

ميي بي خم و شيشه در ذوق و جوش

 

بيا ساقيا مي به گردش درآر

 

که می خوش بود خاصه در بزم یار

 

ميي بس فروزانتر از شمع روز

 

مي و ساقي و بادهٔ و جام سوز

 

ميي کو مرا وارهاند ز من

 

ز آئین و کیفیت ما و من

 

از آن مي حلال است در كيش ما

 

كه هستي و بال است در پيش ما

 

از آن مي حرام است برغيرما

 

كه خارج مقامست در سير ما

 

ميي را كه باشد در او اين صفت

 

نباشد به غير از مي معرفت

 

تو در حلقه مي پرستان در آ

 

كه چيزي نبيني به غير از خدا

 

بگویم که از خود فنا چون شوی

 

ز یک قطره زین باده مجنون شوی

 

بشوریدگان گر شبی سر کنی

 

از آن می که مستند لب تر کنی...

 

رضی‌الدین آرتیمانی

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 28 آبان1393 | 23:28 | نویسنده : M.Z.S |

 

 

وقت آمد که بشنوید اسرار

 

می گشاید خدا شما را گوش

 

 

وقت آمد که سبز پوشان نیز

 

در رسند از رواق ارزق پوش

 

 

                        

                        مولانا

 


امام حسین(ع) :

 

 

ما با یزید بیعت نخواهیم کرد.

 

 

ولاغیر

 

 

 

عشق و عقل و معرفت شد نردبان بام حقّ

 

لیک در حقیقت حقّ را نردبانی دیگر است

 

مولانا

 

مهدی موعود :

 

 

امام حسن (ع) عشق و عقل را در هم آمیخت

 

و به حقّ رسید .

 

امام حسین (ع) عشق و وجود را در هم آمیخت

 

و به حقّ رسید .

 

 

ولاغیر

 

 

بدرستی که شیعیان ما قلبشان

از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است.

امام حسین(ع)

 

ناتوان ترين مردم کسی است که از دعا کردن واماند

و بخيل ترين مردم کسی است که از سلام کردن واماند.

امام حسین(ع)

 

چه دارد آن كس كه تو را ندارد؟ و چه ندارد آن كه تو را دارد؟

آن كس كه به جای تو چیز دیگری را پسندد و به آن راضی شود

، مسلما زیان كرده است .

امام حسین(ع)

 

آن که در کاری که نافرمانی خداست بکوشد،

امیدش را از دست می دهد و نگرانیها به او رو می آورد.

امام حسین(ع)

 

بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.

امام حسین(ع)

 

کسی که تو را دوست دارد، از تو انتقاد می کند

و کسی که با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می کند.

امام حسین(ع)

 

چیزى را بر زبان نیاورید که از ارزش شما بکاهد.

امام حسین(ع)

 

نیاز مردم به شما از نعمتهای خدا بر شما است،

از این نعمت افسرده و بیزار نباشید.

امام حسین(ع)

  

برحذر باشید از ستم کردن  بر كسي كه جز خدا كسي را ندارد.

امام حسین(ع)

 

قومي خدا را به اميد پاداش نيايش مي‌كنند.

اين عبادت بازرگانان است.

گروهي از روي ترس، بندگي مي‌كنند.

اين نوع بندگي مخصوص بردگان است.

مردمي خدا را از باب سپاس نعمت‌‌هاي او ستايش مي‌كنند.

اين روش آزادگان است.

امام حسین(ع)

 

بهترين ثروت آن است كه انسان به وسيلة آن آبروي خود را حفظ نمايد.

امام حسین(ع)

 

اگر حوادث سه گانه فقر، بيماري و مرگ وجود نداشت،

انسان در برابر هيچ چيز سر فرود نمي‌آورد.

امام حسین(ع)

 

به یاد آور مردن پدران و فرزندانت را،

كجا بودند و اكنون رهسپار چه جایی شده اند؟

می بینم كه تو نیز به همین زودی به آنان خواهی پیوست

و باعث عبرت دیگران خواهی گشت .

امام حسین(ع)

 

چه آسان است مرگى كه در راه رسيدن به عزّت و احياى حق باشد،

مرگ عزتمندانه جز زندگى جاويد

و زندگى ذليلانه جز مرگ هميشگى نيست.

امام حسین(ع)

 

امام حسین (ع) با سرمایه داران و مستکبران و ظالمان

عصر خود مبارزه کرد و به شهادت رسید .

ولاغیر

 

 

 

 

 

 



تاريخ : یکشنبه 4 آبان1393 | 23:51 | نویسنده : M.Z.S |

 

مهدی موعود :

 

تو خود بنگرکه مرا تا چه اندازه غمگین و اندوهناک ساخته ای،

سپس گویی که من بی دین و از شریعت و آیین بدور هستم ،

اگر تو دارای دین هستی ، بیا جهان را از این زنگی خونخوار بگیر

ولاغیر

 

ترا مشکل بود یاری چنان با من گدای بی نشان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

 

آسمان بر سر من گره خورده و به سبب این گره

از حرکت باز مانده ، و گره خوردن آسمان برسر گیسوی

من ، سخنی است که هرکس بشنود بدان می خندد

و از من باور نمی کند. ولاغیر

 

ای مرغ شب گیر اگر کافر نیستی ؟

چرا آواز و تکبیر را بلند نمی کنی؟

ای صبح روشن مگر تو آتش نیستی؟

چرا بدون سنگ و آهن بیرون نمی آیی؟

ولاغیر

 

 

 



تاريخ : جمعه 25 مهر1393 | 22:5 | نویسنده : M.Z.S |
 
 

 

بانگ شادی از حریمش دور باد

 

هر که زاری آفرید

 

هر کسی لبخند را ممنوع کرد

 

هر که در تجلیل غم اصرار کرد

 

طعم شادی از حریمش دور باد

 

هر که درک عشق و زیبایی نداشت

 

هر که گل

 

پروانه

 

پرواز پرستو را ندید

 

هر کسی آواز را انکار کرد

 

شهر شادی از حریمش دور باد

 

هر که دیوار آفرید

 

هر که پلها را شکست

 

هر که با دلها چنان رفتار کرد

 

هر که انسان را چنین بیمار کرد

 

هر که دورش از حریم یار کرد

 

مجتبي كاشاني

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 14 مهر1393 | 23:15 | نویسنده : M.Z.S |
 

 


مهدی موعود :

بدانید که خداوند بجای قربانی کردن اسماعیلتان

دیگر گوسفند نمی فرستد.

بلکه اینبار بجای قربانی کردن اسماعیلتان

متخصصان تعلیم و تربیت می فرستد.

چون در دوران حضرت ابراهیم

متخصصان تعلیم و تربیت فرزندان

همانند امروز وجود نداشتند...

در این دوران حتی گوسفندان را نیز نبایست قربانی کنیم  ،

بلکه جهل و خرافه پرستی و فقر و بیسوادی را باید قربانی کنیم .

ولاغیر

خداوند متعال در (سورۀ التغابن آیۀ 14 و  15) می فرمایند:



الا ای اهل ایمان (بدانید که)

 

زنان و فرزندان شماهم برخی دشمن شما هستند

از آنان حذر کنید(و دل از محبتشان بر کنید)

و اگر از آنان عفو و چشم پوشی کنید

خدا هم ( در حق شما)

بسیارآمرزنده و مهربان است. (آیۀ 14)

بحقیقت اموال و فرزندان شما

اسباب فتنه و امتحان شما هستند

و (بدانید که) نزد خدا اجر عظیم خواهدبود(آیۀ 15)

(سورۀ اعراف  آیۀ 28)

محققا بدانید که شما را اموال وفرزندان (در دنیا)

فتنه و ابتلایی بیش نیست

و در حقیقت اجر عظیم نزد خداست

و سعادت واقعی در آخرت است.










تاريخ : یکشنبه 13 مهر1393 | 12:53 | نویسنده : M.Z.S |

 

 

آب در برگ گل شده پنهان

     

گل بگیر و گلاب از او بستان

 

در چمن هر گلی که می چینم

      

شیشه ای پر گلاب می بینم

 

یک وجود است و صد هزار خیال

     

مینماید ولی خیال محال

 

***

 

آب است که در شیشه شرابش خوانند

 

با گل چو قرین شود گلابش خوانند

 

از قید گل و مل چو مجرد گردد

 

اهل بصر و بصیرت آبش خوانند

شاه نعمت الله ولی

***

 

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

       

کاین شاهد بازاری و آن پرده نشین باشد

 

حافظ

 



تاريخ : شنبه 12 مهر1393 | 23:39 | نویسنده : M.Z.S |

 

زنهار تا توانی اهل نظر میازار

دنیا وفا ندارد ای یار برگزیده

 

به خدایی که تویی بندۀ بگزیدۀ او

که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی

 

امید خواجگی ام بود بندگی تو کردم

هوای سلطنتم بود خدمت تو گزیدم

 

جام میگیرم و از اهل ریا دور شوم

یعنی از خلق جهان پاک دلی بگزینم

 

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

 

                                                     حافظ

 



تاريخ : پنجشنبه 10 مهر1393 | 22:37 | نویسنده : M.Z.S |
 

 

 

 

گر یکی ور هزار خواهد بود

که مرا یار غار خواهد بود

 

بحر و موج و حباب و جو آبند

چار ناچار چار خواهد بود

 

می ما نوش کن که نوشت باد

که می بی خمار خواهد بود

 

کار عشق است عشقبازی کن

که ترا آن بکار خواهد بود

 

عقل اگر منع ما کند ز عشق

تا ابد شرمسار خواهد بود

 

در قیامت چو چشم بگشایم

نظرم بر نگار خواهد بود

 

                           نعمت الله

 

 

ساقی بده آن می شبانه

 

مستم کن از آن شرابخانه

 

 

 

بشنو تو رموز عشقبازان

 

کان است نشان این نشانه

 

 

 

داریم بقای حق مطلق

 

از دولت عشق جاودانه

 

 

 

کار دل ماست عشقبازی

 

باقی همه کارها بهانه

 

 

 

پروانۀ جان ما روان سوخت

 

چون آتش عشق زد زبانه

 

 

 

گر میل کنار یار داری

 

جان است بیار در میانه

 

 

 

از هستی خود چو نیست گشتی

 

در هر دو جهان تویی یگانه

 

 

 

دامی است وجود آدم ای یار

 

مائیم شکار و روح دانه

 

 

 

مطرب بنواز قول سیّد

 

در نغمۀ ساز عاشقانه

 

 

 

                     نعمت الله

 

ذوق ما داری در این دریا نشین

تا دمی از حال ما یابی خبر

 

گنج اگر جوئی بجو در کُنج دل

چند گردی در پی زر در بدر

 

آینه گر صد نماید  ور هزار

می نماید آفتابی در نظر

 

سایه بان حضرت او عالم است

نور او بین ز عالم در گذر

 

دمبدم ساقی گرت جامی دهد

عاشقانه نوش کن میجو دگر

 

در خرابات مغان در نه قدم

عمر خود در پای خُم می بر به سر

 

عشق بازی معتبر کاری بود

کار سیّد خود نباشد مختصر

 

                                       نعمت الله

 

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1 مهر1393 | 21:21 | نویسنده : M.Z.S |

 

جناب آقای گرباچف باید به حقیقت رو آورد.

 

مشکل اصلی کشور شما مسئلۀ مالکیت و اقتصاد و آزادی نیست.

 

مشکل شما عدم اعتقاد واقعی به خداست.

 

همان مشکلی که غرب را هم به ابتذال  و بن بست کشیده  و یا

 

خواهند کشید.

 

مشکل اصلی شما مبارزۀ طولانی وبیهوده با خدا و مبدا, هستی و

 

آفرینش است.

 خمینی (ره)

 

 

مهدی موعود :

 

کمونیست اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی سابق

همانند طاووس زیبایی بود که مردم دنیا ، فقط

دو پای زشت آن را دیدند و تمام زیباییهای آن را نادیده گرفتند

دو پای زشت آن عبارت بودند از :

1- اعتقاد به ماتریالیسم و عدم اعتقاد به خداوند

2- اعتقاد به حکومت کارگران

ولاغیر

 

بزرگترین ظلم و ستم در جهان عدم اعتقاد به خداوند است .

ولاغیر

 

 

ظلم و ستم کارگران از آنجا آغاز میشود

که نیاز به کار کردن نداشته باشند .

ولاغیر

 

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

وآنچ خود داشت ز بیگانه تمنّا می کرد

 

گوهری را که بپرورد صدف در همه عمر

طلب از گم شدگان ره دریا می کرد

 

مشکل خویش بر پیر مغان برد که او

کو بتأیید نظر حلّ معمّا می کرد

 

دیدمش فارغ و خرّم قدح باده بدست

و اندر آن آینه صد گونه تماشا می کرد

 

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

 

فیض روح القدس ار زانک مدد فرماید

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

 

گفتمش سلسلۀ زلف بتان از پی کیست

گفت حافظ گله ای از دل شیدا می کرد

 

حافظ

 

برای رسیدن به عدل مطلق باید از کمونیست مطلق گذشت

و کمونیست مطلق از حقّ مطلق میگذرد

و حقّ مطلق از آنِ خداوند است .

ولاغیر

 

مردم دنیا تاکنون کاخ مادّیات را آباد کرده اند و کاخ عشق را ویران ،

از این ببعد ما کاخ مادیّات را ویران و کاخ عشق را آباد خواهیم کرد .

ولاغیر



تاريخ : پنجشنبه 27 شهریور1393 | 14:21 | نویسنده : M.Z.S |

وقت آمد که بشنوید اسرار

 

می گشاید خدا شما را گوش

 

 

وقت آمد که سبز پوشان نیز

 

در رسند از رواق ارزق پوش

 

                             

 

                        مولانا

 


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

 

 

مهدی موعود:

 

ای شیعیان و آزادگان جهان

 

 

خود را برای حمله به عربستان سعودی

 

و فتح مکّه و نابودی وهابیّت عربستان سعودی

 

و مورد هدف قرار دادن و نابود کردن

 

منافع امپریالیسم غرب

 

بسرکردگی آمریکا و انگلیس و شرکا, آنان

 

در منطقۀ خاورمیانه و جهان آماده کنید . ولاغیر

 

***

ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم

وی مطربان ای مطربان دف شما را پر زرّ کنم

 

ای تشنگان ای تشنگان امروز سقّایی کنم

وین خاکدان خشک را جنّت کنم کوثر کنم

 

ای بی کسان ای بی کسان جا,افرج جا,الفرج

هر خستۀ غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم

 

ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من

صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم

 

ای کافران ای کافران قفل شما را واکنم

زیرا که مطلق حاکمم مومن کنم کافر کنم

 

ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما

خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم

 

تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی

سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم

 

من غصّه را شادی کنم گمراه را هادی کنم

من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکّر کنم

 

ای سر دهان ای سر دهان بگشاده ام زان سر دهان

تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم

 

ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان

آن دم که ریحانهات را من جفت نیلوفر کنم

 

ای آسمان ای آسمان حیران تر از نرگس شوی

چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم

 

ای عقل کُل ای عقل کُل تو هر چه گفتی صادقی

حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم

 

                                                      مولانا

 

مهدی موعود :

 

هدف اگر مشروع باشد وسیله را توجیه میکند

 

ولاغیر

 

هدف مشروع هدفی است که برای خدا و رضای

 

خداوند باشد ولاغیر

 

هدف نا مشروع هدفی است که برای خود و رضای

 

خود باشد ولاغیر

 

آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست

عالمی از نو بباید ساخت و ز نو آدمی

 

حافظ

 

اگر یک نفر در دنیا کشته شود

برای او عزای عمومی اعلام میکنیم

 

اگر همۀ مردم دنیا کشته شوند

برای آنها جشن میگیریم

چون مرگ دسته جمعی جشن است

ولاغیر

 

ما در دنیا یا عشق را حاکم میکنیم یا نابودی جهان را،

بین عشق و نابودی جهان چیزی وجود ندارد.

یا یک یا صفر ولاغیر

 

 

"استفاده از بمب اتم برای نابودی شیطان بزرگ"

 

"امپریالیسم غرب حلال است ولاغیر"

 

 

ره روان را عشق بس باشد دلیل

آب چشم اندر رهش کردم سبیل

 

موج اشک ما که آرد در حساب

آنک کشتی راند بر خون قتیل

 

اختیاری نیست بد نامیّ من

ضلّی فی العشق من یهدی السبیل

 

آتش روی بتان در خود مزن

یا بر آتش خوش گذر همچون خلیل

 

بی می و مطرب بفردوسم مخوان

راحتی فی الرّاح لا فی السلسبیل

 

یا بنه بر خود که مقصد گم کنی

یا منه پای اندرین ره بی دلیل

 

یا رسوم پیل بانی یاد گیر

یا مده هندوستان با یاد پیل

 

یا بکش بر چهره نیل عاشقی

یا فرو بر جامۀ تقوی به نیل

 

حافظا گر معینی داری بیار

ور نه دعوی نیست غیر از قال و قیل

 

                                   حافظ

 

 

 

      تو گر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک

                  

      از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک

                                           

      حافظ

 

من حمایت خود را از کشور سوریه و دولت

 

بشار اسد اعلام میکنم .ولاغیر

 

 

من امپریالیسم غرب بسرکردگی آمریکا و انگلیس

 

و وهابیّت عربستان سعودی را مسئول همۀ جنگها

 

و کشتار ملت های خاورمیانه

 

در طول 40 سال گذشته میدانم

 

 

و آنان را محکوم میکنم. ولاغیر

 

 

 

 

                    

"شاهدی کو از ازل از عاشقان بر بست رخ را"

 

"بر سر مهر آمد و گردید مشهود و عیانی"

 

روح الله خمینی (ره)

 

 

تو اگر جرعه نریزی بر خاک

 


خاک را از تو خبرها زکجاست

 

    مولانا

 


دوست گو یار شو و هردو جهان دشمن باش

 

بخت گو پشت شو و جمله جهان لشکر گیر

 

حافظ

 

 

آخرت را چرا شوی منکر

سرآبی چنان ، سر آب مکن

 

کشف اسرار شرع جایز نیست

گوش کن منع احتساب مکن

 

عاقبت می روی سوی گیلان

دو سه روزی دگر شتاب مکن

 

نعمت الله را بدست آور

عمر بی خدمتش حساب مکن

 

                                     نعمت الله

  

 

***

 

چو زنبور گیلی کشیدند نیش     به زنبوره ، زنبور کردند ریش

 

پس آنگه پای بر گیلی بیفشرد     زراه گیلکان لشکر بدر برد

 

ولیکن چون گیلیم از پل گذشت     به گیلان ندارم سر بازگشت

 

نظامی

 

امیرالمومنین علی(ع)فرمودند:

 

قیام کننده ای که مورد تایید ماست و ازخانوادۀماست .

 

از گیلان قیام می کند.

 

کتاب جهان در آینده یا علائم ظهور حضرت مهدی(ع)..

 

تالیف:سیّد محمد حسن موسوی کاشانی

 

صفحۀ 166    یا    (الزام الناصب جلد 2 صفحۀ 160)

 

 

بجز صبا و شمالم نمی شناسد کس

غریب من که جز, باد نیست همرازم


اگر چه در طلبت هم عنان باد شمالم

بگرد سرو خرامان قامتت نرسیدم


میان جعفرآباد و مصلّی

صبا آمیز می آید شمالم


خوش خبر باشی ای نسیم شمال

که به ما میرسد زمان وصال


شمَمت روح و داد و شممت برق وصال

بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال


هر صبح و شام قافله ای در دعای خیر

در صحبت شمال و صبا می فرستمت

 

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل

می گویمت دعا و ثنا می فرستمت

 

ساقی بیا که هاتف غیبم به مُژده گفت

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

 

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر تُست

تعجیل کن که اسب و قبا می فرستمت

 

حافظ


طلوع کرد بتابید ز اوج کمال

مه خجسته رخ و اختر مبارک فال

 

از آن نهال شرف، تازه گشت گلشن دین

چنانکه تازه شود برگ گل ز باد شمال

 


                                         

من آفتاب انورم خوش پرده ها را بر درم

     

من نو بهارم آمدم تا خارها را بر کنم

 

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم 

    

چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

 

مولانا

***

 

از حسن روی یوسف دست بریده سهلّست

      

در پای دلبر من سر ها بریده بینی

 

 

 

 

 

ای که می پرسی ز ما و حال ما

نعمت الله نامم آمد از خدا

سیّد درویش حق را بنده ام

مرده ام از جان به جانان زنده ام

من نیم مهدی ولی هادی منم

راهنمای خلق در وادی منم

مصطفی را بنده ام حق را غلام

پیشوای با سلامت و السلام

شاه نعمت الله ولی

 

 

توبۀ من درست نیست خموش

من بی توبه را بکس مفروش

 

بندۀ عیب ناک را بمران

رحمت خویش را از و بمپوش

 

تو سمیع ضمیر و فکری و ما

لب ببسته همه زنیم خروش

 

هر غم و شادیی که صورت بست

پیش تصویر تست خدمت کوش

 

نقش تسلیم گشته پیش قلم

گه پلنگش کنی و گاهی موش

 

می نماید فسرده هرچیزم

همچو دیگند هر یکی در جوش

 

وقت آمد که بشنوید اسرار

می گشاید خدا شما را گوش

 

وقت آمد که سبز پوشان نیز

در رسند از رواق ارزق پوش

 

                              مولانا

 

 

من آفتاب انورم خوش پرده ها را بر درم

     

من نو بهارم آمدم تا خارها را بر کنم

 

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم 

    

چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

 

مولانا

***

 

از حسن روی یوسف دست بریده سهلّست

      

در پای دلبر من سر ها بریده بینی

 


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

 



تاريخ : دوشنبه 17 شهریور1393 | 7:0 | نویسنده : M.Z.S |

 

وقت آمد که بشنوید اسرار

 

می گشاید خدا شما را گوش

 

 

وقت آمد که سبز پوشان نیز

 

در رسند از رواق ارزق پوش

 

                        

                        مولانا

 

 

عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو

خوب و بد میگذرد وای به حال من و تو


قرعه امروز به نام من و فردا دگری

میخورد تیر اجل بر پرو بال من وتو


مال دنیا نشود سدّ ره مرگ کسی

گیرم که کل جهان باشد از آن من و تو




http://mz14.blogfa.com/

می بینمت ای نگار در خُلد

بر شاخ درخت انار خندان

سنایی

صد دانه باقوت دسته به دسته

با نظم و ترتیب یکجا نشسته

هر دانه ای هست خوش رنگ و رخشان

قلب سفیدی در سینۀ آن

یاقوت ها را پیچیده باهم

در پوششی نرم پروردگارم

سرخ است و زیبا نامش انار است

هم ترش و شیرین هم اَبدار است

 

خداوند متعال در (سورۀ التغابن آیۀ 14 و  15) می فرمایند:

الا ای اهل ایمان (بدانید که) زنان و فرزندان شماهم برخی دشمن شما هستند

از آنان حذر کنید(و دل از محبتشان بر کنید) و اگر از آنان عفو و چشم پوشی کنید

خدا هم ( در حق شما) بسیارآمرزنده و مهربان است. (آیۀ 14)

 

بحقیقت اموال و فرزندان شما اسباب فتنه و امتحان شما هستند

و (بدانید که) نزد خدا اجر عظیم خواهدبود(آیۀ 15)

 

(سورۀ اعراف  آیۀ 28)

محققا بدانید که شما را اموال وفرزندان (در دنیا) فتنه و ابتلایی بیش نیست

و در حقیقت اجر عظیم نزد خداست و سعادت واقعی در آخرت است.

 

(سورۀ توبه آیۀ  55)

مبادا تو از کثرت اموال و اولاد ایشان به شگفت آیی(که آن چیزی نیست)

خدا می خواهد آنها را به همان مال و فرزند در زندگانی دنیا به عذاب افکند

و ساعت مرگ نیز جان آنها را بگیرد در حالتی که از فرط علاقه و محبّت دنیا

کافران جان سپارند.

 

(سورۀ توبه آیۀ  64)

منافقان از آن روزی بترسند که خدا سوره ای بفرستد

که آنچه درون (ناپاک) آنهاست برآنها آشکار سازد.

ای رسول بگو اکنون تمسخر کنید (که روز کیفر و رسوایی میرسد)

و خدا از آنچه میترسید بسر شما خواهد آورد.

 

(سورۀ توبه آیۀ 85)

ای رسول از بسیاری اموال و اولاد آن منافقان تعجّب مکن

که خدا خواهد به آن مال و اموال آنها را در دنیا معذّب گرداند

و جانشان رابه حالت کفر بستاند.

 

(سورۀ توبه آیۀ  89 )

هرگاه سوره ای نازل شد که امر به ایمان به خدا وجهاد با رسول

در راه دین خدا کرد، ثروتمندان آن منافقان از تو تقاضای معافی ازجهاد

کرده گفتند ما را از معاف شدگان محسوب دار.

 

(سورۀ هود آیۀ  46)

خدا به نوح خطاب کرد که فرزند تو هرگز با تو اهلیّت ندارد

او را عملی ناشایسته است پس تو از من تقاضای امری که

هیچ از حال آن آگه نیستی مکن (و شفاعت نا اهلان رها کن)

من ترا پند می دهم نصیحت بشنو و از مردم جاهل مباش.

 

باید که ز داغم خبری داشته باشد

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد

آویخته از گردن من شاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سر در گمی ام داد گره در گره اندوه

خوش بخت کلافی که سری داشته باشد

حسین جنتّی

 

(سورۀ نحل آیۀ 71)

خدا رزق بعضی از شما را بر بعضی دیگر فزونی داده

آنکه رزقش افزون شده است به زیر دستان و غلامان

زیاده را نمی دهد تا با او مساوی شود .

آیا نعمت ایمان به خدا را باید انکار کنند؟

 

(429) عبدالله بن مسعود می گوید که پیامبر خدا (ص) فرمودند

مهدی زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد همچنانکه پر از ظلم وجور

شده باشد- و اموال را بطور مساوی تقسیم خواهد کرد-

و خداوند در قلوب این امت غنی و احساس بی نیازی، قرار خواهد داد

(عقدالدرر، ص 169)کتاب جهان در آینده یا علائم ظهور حضرت مهدی (ع) ،

ص264تالیف سیّد محمّد حسن موسوی کاشانی

 

(سورۀ اسرا, آیۀ 18)

هرکس به سعی و کوشش خود متاع عاجل را طالب است

متاع دنیا را به او میدهیم به هر که بخواهیم و هر چه مشیّت

ازلی ما باشد. سپس در عالم آخرت دوزخ را نصیب او میکنیم

که با نکوهش و مردودی به جهنّم در آیند.

 

(سورۀ اسرا, آیۀ  64)

برو و با جملۀ لشکر سواره و پیاده ات بر آنها احاطه کن

ودر اموال و اولاد با ایشان شریک شو و به وعده های دروغ

آنها را بفریب و مغرور ساز آری وعدۀ شیطان جز غرور فریب نخواهد بود.

 

(سورۀ کهف آیۀ 64 )

مال و فرزندان زیب و زینت حیات دنیاست و لیکن اعمال صالح

که تا قیامت باقی است نزد پروردگار بسی بهتر و عاقبت آن نیکوتر است.

 

(سورۀ طه آیۀ 131)

ای رسول ما هرگز به متاع ناچیزی که به قومی در جلوۀ

حیات دنیای فانی برای امتحان داده ایم چشم آرزو مگشا

و رزق خدای تو بسیار بهتر و پاینده تر است.

 

(سورۀ مومنون آیۀ 55)

آیا مردم کافر می پندارند که ما آنها را مدد به مال و فرزندان میکنیم؟

 

(سورۀ مومنون آیۀ 56 )

برای آنکه میخواهیم در حق ایشان مساعدت و تعجیل به خیرات دنیا کنیم؟

بلکه برای امتحان است آنها نمی فهمند.

 

( سورۀ قصص آیۀ 60)

و آنچه از نعمتهای عالم به شما داده شده است

متاع و زیوربی قدر زندگانی دنیاست

و (امّا) آنچه بنزد خداست برای شمابهتر و باقی تر است

اگر فهم و عقل کار بندید.

 

(سورۀ کهف آیۀ 7)

آنچه در زمین جلوه گر است زینت و آرایش زمین قرار دادیم

تا مردم را به آن امتحان کنیم که کدامیک در طاعت خدا عملشان

نیکوتر خواهد بود.

 

(سورۀ کهف آیۀ 104)

زیانکارترین مردم آنها هستند که عمرشان را

در راه حیات دنیای فانی تباه کردند و به خیال باطل

پنداشتند نیکوکاری میکنند.

 

(سوره کهف آیۀ 105)

همین دنیا طلبانند که به آیات خدای خود کافر شدند

و روزملاقات خدا را انکار کردند لذا اعمالشان همه تباه گشته

روز قیامت آنها را هیچ وزن و ارزشی نخواهیم داد.

 

(سورۀ احزاب آیۀ های 72 و 73)

ما بر آسمانها و زمین و کوههای عالم عرض امانت کردیم

همه از تحمّل آن امتناع ورزیده اندیشه کردند تا انسان بپذیرفت

و انسان هم (دز مقام آزمایش و ادا, امتحان) بسیار ستمکار و نادان بود

( که اکثر براه جهل و عصیان شتافت) این عرض امانت برای این بود

که خدا امروز مرد و زن منافق و مرد و زن مشرک همه را به قهر و عذاب گرفتار کند

و از زن و مرد مومن (به رحمت) در گذرد که خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.

 

( سورۀ سبا آیۀ 37)

و هرگز اولاد و اموال شما چیزی که شما را به درگاه خدا مقرّب گرداند نیست

مگر آنکه با ایمان و عمل صالح کسی مقرّب شود و آنان هستند که

پاداش اعمال صالحشان مضاعف و افزون است و در غرفه های بهشت ابدی

ایمن و آسوده خاطرند.

 

( سورۀ الشوری آیۀ 20)

هر کس حاصل مزرعۀ آخرت را بخواهد ما بر تخمی که کاشته میافزائیم

و هر که تنها حاصل کشت دنیا را بخواهد او را هم از آن نصیب میدهیم

ولی در آخرت نصیبی نخواهد یافت .

 

(سورۀ الشوری آیۀ 27)

و اگر خدا روزی بندگان را وسیع و فروان کند در روی زمین ظلم وطغیان بسیار کنند

و لکن روزی خلق را به اندازه ایکه بخواهد نازل گرداند که خدا به احوال بندگانش بصیر و آگاه است .

 

( سورۀ الشوری آیۀ 36)

باز چیزی که از نعمتهای دنیا نصیب شما گردید متاع (فانی) زندگی دنیاست

و آنچه نزد خداست بسیار بهتر و باقی تر است امّا آن مخصوص است به آنان که

به خدا ایمان آورده اند و در امورشان به پروردگار توکّل می کنند.

 

( سورۀ الزخرف آیۀ 32)

آیا آنها باید فضل و رحمت خدای ترا تقسیم کنند؟

در صورتی که ما خود معاش و روزی آنها را در حیات دنیا تقسیم کرده ایم

و بعضی را بر بعضی (به علم و معرفت)برتری دادیم تا بعضی دیگر را مسخّر کنند

و رحمت خدا از آنچه میکنند بهتر است.

 

( سورۀ الحدید آیۀ 20)

بدانید که زندگانی دنیا به حقیقت بازیچه ای است طفلانه و لهو و عیّاشی

و تفاخر و خودستایی با یکدیگر و حرص افزودن مال و فرزندان ، این حقیقت

کار دنیاست و در مَثَل مانند بارانی است که به موقع ببارد و گیاهی در پی

آن بروید که برزگر را به شگفت آورد و سپس بنگری که زود خشک شود و

بپوسد و در عالم آخرت (دنیا طلبان ) را عذاب سخت جهنّم ( و مومنان را)

آمرزش و خشنودی نصیب است و باری بدانید که دنیا جز متاع فریب و غرور

چیزی نیست.

 

(سورۀ الممتحنه آیۀ 3)

هرگز روز قیامت خویشان و فرزندان شما برای شما سودی ندارند

که در آنروز میان شما بکلّی جدائی افکنند و خدا به هر چه کنید

آگاه است.

 

( سورۀ المنافقون آیۀ 9)

الا ای اهل ایمان مبادا هرگز مال و فرزندانتان شما را از یاد خدا

غافل سازند و کسانی که به امور دنیا از یاد خدا غافل شوند

آنها به حقیقت زیانکاران عالمند.

 

( سورۀ القلم آیه های 8 الی 14)

پس تو هرگز از مردم کافری که خدا را تکذیب می کنند پیروی مکن

کافران بسیار مایلند که تو با آنها مدارا کنی تا آنها هم به نفاق با تو

مدارا کنند و تو هرگز اطاعت مکن احدی از منافقان دون را که دائم

سوگند می خورند و دائم عیبجویی می کنند و خلق را هرچه بتوانند

از خیر و سعادت باز میدارند و به ظلم و بدکاری میکوشند با این همه

باز متکبّرند و خشن، با آنکه حرامزاده و بی اصل و نسبند برای اینکه

مال و فرزندان بسیار دارند.

 

( سورۀ الصف آیۀ 2)

الا ای کسانی که ایمان آورده اید چرا چیزی به زبان میگوئید که

در مقام عمل خلاف آن می کنید.

 

( سورۀ الصف آیۀ 3)

این عمل که سخن بگوئید و خلاف آن کنید بسیار سخت خدا را

به خشم و غضب می آورد.

 

من هماندم که وضو ساختم ازچشمۀ عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست

 

زلف هزار دل بیکی تار مو ببست

راه هزار چاره گر از چهار سو ببست

 

                                         حافظ


بگو ای پیامبر ما : ما آمده ایم چهار چیز را از مردم دنیا بگیریم

که عبارتند از :

1 - همسران و فرزندان شما

2- مال و دارایی شما

3- نام و نشان شما

4- غم و غصّۀ دنیا را

ولاغیر

 

 

۩۞۩

 

 

 


 

 



تاريخ : سه شنبه 4 شهریور1393 | 21:0 | نویسنده : M.Z.S |

 

 

عشقت رسد به فریاد ور خود بسان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

حافظ

***

تو گر جمعیتی خواهی ، طلب کن از درون خود

که از بیرون نمی خیزد بجز گرد پریشانی

بخوان خود را زکج رفتن ، دگر قرآن مخوان هرگز

که خود را باز خوانی به ، که قرآن جمله بر خوانی

                                             شاه نعمت الله

 

(سورۀ انفال آیۀ  24)

 

بدانید که خدا در میان شخص و قلب شما حایل است.

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1 شهریور1393 | 21:59 | نویسنده : M.Z.S |

 

در هوایت بی‌قرارم روز و شب
سر ز کویت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل از عاشقان می‌خواستند
جان و دل را می‌سپارم روز و شب

تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب

تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب

می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب

ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب

می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب

تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب

تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می‌شمارم روز و شب

بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

 

 

"حضرت مولانا"



تاريخ : پنجشنبه 16 مرداد1393 | 0:59 | نویسنده : M.Z.S |

 

وقت آمد که بشنوید اسرار

 

می گشاید خدا شما را گوش

 

 

وقت آمد که سبز پوشان نیز

 

در رسند از رواق ارزق پوش

 

                        

                        مولانا

 

 


ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
 
ای آتش افروخته در بیشۀ اندیشه ها
 
 
امروز خندان آمدی ، مفتاح زندان آمدی
 
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا
 
 
خورشید را حاجب تویی ، امید را واجب تویی
 
مطلب تویی ، طالب تویی ، هم منتها ، هم مبتدا
 
 
در سینه ها برخاسته ، اندیشه را آراسته
 
هم خویش حاجت خواسته ، هم خویشتن کرده روا
 
 
ای روح بخش بی بدل وی لذّت علم و عمل
 
باقی بهانه است و دغل ، کین علت آمد وان دوا
 
 
ما زان دغل کژ بین شده ، با بی گنه در کین شده
 
گه مست حورالعین شده ، گه مست نان شوربا
 
 
این سکر بین  هل عقل را ، وین نقل بین هل نقل را
 
کز بهر نان و بقل را ، چندین نشاید ماجرا
 
 
تدبیر صد رنگ افکنی ، بر روم و بر زنگ افکنی
 
وندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لایری
 
 
می مال پنهان گوش جان ، می نه بهانه بر کسان
 
جان رب خُلّصنی زنان والله که لاغست ای کیا
 
 
خامش که بس مستعجلم ، رفتم سوی پای علَم
 
کاغذ بنه بشکن قلم ، ساقی در آمد الصلا
 
 
مولانا
 
 
 



می مال پنهان گوش جان.می نه بهانه برکسان
 

جان رب خلّصنی زنان والله که لاغست ای کیا

 

بس جرها در جو زند بس بربط شش تو زند

 

بس با شهان پهلو زند.سرهنگ ما سرهنگ ما

 

ای نوش کرده نیش را.بی خویش کن با خویش را

 

با خویش کن بی خویش را چیزی بده درویش را

 

ای قاب قوس مرتبت وان دولت با مکرمت

 

کس نیست شاها محرمت در قرب اوادنی بیا

 

مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روح الامین

 

تبریز چون عرش مکین از مسجداقصی بیا

 

فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین

 

ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا

 

                                مولانا

 

 

 بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی

 

تا برسر سنگین دلان از عرش بارد سنگها

 

با اینچنین تابانیت دانی چرا منکر شدند

 

کین دولت و اقبال را باشد از یشان ننگها

 

چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند

 

تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگها

 

وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود

 

هر ذرّه انگیزنده ای هر موی چون سرهنگها

 

                                       مولانا

 

بر خیز ز خواب و ساز کن چنگ

کان فتنۀ مه عذار گلرنگ

 

بگشا سر خنب را دگر بار

تا سر بنهد هزار سرهنگ

 

تا حلقۀ مطربان گردون

مستانه بر آرند آهنگ

 

مولانا

 

بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد

دولت خبر ز راز نهانم نمی دهد

 

از بهر بوسه ای ز لبش جان همی دهم

اینم نمی ستاند و آنم نمی دهد

 

مُردم ز اشتیاق و درین پرده راه نیست

یا هست پرده دار نشانم نمی دهد

 

شکّر به صبر دست دهد عاقبت ولی

بد عهدی زمانه زمانم نمی دهد

 

زلفش کشید باز صبا چرخ سفله بین

کانجا مجال باد وزانم نمی دهد

 

چندانکه بر کنار چو پرگار می روم

دوران چو نقطه ره به میانم نمی دهد

 

گفتم روم به خواب و ببینم خیال دوست

حافظ ز آه و ناله امانم نمی دهد

 

                                        حافظ

 

 

ساقیا بادۀ گلرنگ بیار

 

داروی درد دل تنگ بیار

 

روز بزمست نه روز رزم است

 

خنجر جنگ ببر چنگ بیار

 

ای ز تو دَرد کشان دُردکشان

 

دُردیی که کندم دنگ بیار

 

روز جامست نه نام و ناموس

 

دُردیی آن سره سرهنگ بیار

 

کیمیایی که کند سنگ عقیق

 

آزمون کن بر او سنگ بیار

 

صیقل آینۀ نُه فلک است

 

ز امتحان آهن پُر زنگ بیار

 

چشمۀ خضر ترا می خواند

 

که سبو کش دو سه فرسنگ بیار

 

پس گردن زچه رو می خاری

 

نک ظفر است تو آهنگ بیار

 

حرف رنگست اگر خوش بویست

 

جان بی صورت و بیرنگ بیار

 

کم کنی رنگ بیفزاید روح

 

بوی روح صنم شنگ بیار

 

لب ببند از دغل و از حیلت

 

جان بی حیلت و فرهنگ بیار

 

                                     مولانا

 

 

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت

 

در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت

 

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم

 

عمری که بی حضور صُراحیّ وجام رفت

 

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود

 

می ده که عمر در سر سودای خام رفت

 

مستم کن آنچنان که ندانم ز بی خودی

 

در عرصۀ خیال که آمد و کدام رفت

 

بر بوی آنکه جرعۀ جامت به ما رسد

 

در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

 

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید

 

تا بویی از نسیم می اش در مشام رفت

 

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

 

رند از ره نیاز به داراسلام رفت

 

نقد دلی بود که ما را صرف باده شد

 

قلب سیاه بود و از آن در حرام رفت

 

دیگر مگو نصیحت حافظ که ره نیافت

 

گم گشته ای که بادۀ نابش به کام رفت

 

 

                                           حافظ

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 10 مرداد1393 | 23:51 | نویسنده : M.Z.S |
http://mehre2.blogfa.com/



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 8 مرداد1393 | 23:59 | نویسنده : M.Z.S |

 

 

 

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

 

می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

 

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت

 

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

 

چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد

 

این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست

 

باده نوشی که در او روی و ریایی نبود

 

بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

 

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق

 

آن که او عالم سر است بدین حال گواست

 

فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم

 

وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست

 

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم

 

باده از خون رزان است نه از خون شماست

 

این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود

 

ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست

 

حافظ

 

 



تاريخ : یکشنبه 5 مرداد1393 | 23:59 | نویسنده : M.Z.S |

- امام صادق (ع) فرمودند :

 

 

هنگامی که قائم (ع) خروج کند کسی که به نظر خویش ،

 

 از اهل این کار بود از این کار ، بیرون می رود

 

 و کسی که همانند پرستندگان آفتاب و ماه است

 

 در این کار داخل میشود.

 

 (غیبت نعمانی ، باب 21 )

 

 

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم

نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم

 

چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی

پنهان از و بپرسم بشما جواب گویم

 

به قدم چو آفتابم به خرابه ها بتابم

بگریزم از عمارت سخن خراب گویم

 

به سر درخت مانم که ز اصل دور گشتم

به میخانۀ قشورم همه از لُباب گویم

 

من اگر چه سیب شیبم ز درخت بس بلندم

من اگر خراب و مستم سخن صواب گویم

 

چو دلم ز خاک کویش بکشیده است بویش

خجلم ز خاک کویش که حدیث آب گویم

 

بگشا نقاب از رُخ که رُخ تو است فرّخ

تو روا مبین که با تو پس نقاب گویم

 

چو دلت چو سنگ باشد پر از آتشم چو آهن

تو چو لطف شیشه گیری قدح و شراب گویم

 

ز جبین زعفرانی کر و فر لاله گویم

به دو چشم ناودانی صفت سحاب گویم

 

چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقبادم

نه به شب طلوع سازم نه ز ماهتاب گویم

 

اگرم حسود پُرسد دل من ز شکر ترسد

به شکایت اندر آیم غم اضطراب گویم

 

چو رُباب از و بنالد چو کمانچه رو در افتم

چو خطیب خطبه خواند من از آن خطاب گویم

 

***

 

به زبان خموش کردم که دل کباب دارم

دل تو بسوزد ار من ز دل کباب گویم

 

هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم

پی من تصوّری را که بکرد هم بدیدم

 

سگ او گزید پایم بنمود بس جفایم

نگزم چو سگ من او را لب خویش را گزیدم

 

همه عیب از من آمد که ز من چنین فن آمد

که بقصد کژ دمی را سوی پای خود کشیدم

 

چو بلیس کو ز آدم بندید جز که نقشی

من از ین بلیس ناکس بخدا که نا پدیدم

 

برسان به همدمانم که من از چه رو گرانم

چو گزید مار رانم ز سیه رسن رمیدم

 

خمشان بس خجسته لب و چشم بر ببسته

ز رهی که کس نداند به ضمیرشان دویدم

 

چو ز دل به جانب دل ره خفیه است و کامل

ز خزینه های دلها زرّ و نقره برگزیدم

 

به ضمیر همچو گُلخن سگ مُرده در فکندم

ز ضمیر همچو گلشن گُل یاسمن بچیدم

 

چو بحال خویش شادی تو به من کجا فتادی

پس کار خویشتن رو که نه شیخ و نه مریدم

 

به سوی تو ای برادر نه مسم نه زرّ سُرخم

ز درِ خودم برون ران که نه قفل و نه کلیدم

 

تو بگیر آن چنانکه بنگفتم این سخن هم

اگرم به یاد بودی به خدا نمی چخیدم

 

مولانا

 

 

عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند

ای ملامت گو خدا را رو مبین آن رو ببین

 

حافظ ار در گوشۀ محراب می نالد دوست

ای نصیحت گو خدا را آن خم ابرو ببین

 

حافظ

 

 

سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من

 

گفت ای رُخهای زرد و زعفرانستان من

 

 

 

زعفرانستان خود را آب خواهم داد آب

 

زعفران را گل کنم از چشمۀ حیوان من

 

 

 

زرد و سرخ و خار و گل در حکم در فرمان ماست

 

سر منه جُز بر خط فرمان من فرمان من

 

 

 

ماه رویان جهان از حُسن ما دزدند حُسن

 

ذرّه ای دزدیده اند از حُسن و از احسان من

 

 

 

عاقبت آن ماه رویان کاه رویان می شوند

 

حال دزدان این بود در حضرت سلطان من

 

 

 

روز شد ای خاکیان دزدیده ها را رو کنید

 

خاک را ملک از کجا حُسن از کجا ای جان من

 

 

 

شب چو شد خورشید غایب ،اختران لافی زنند

 

زُهره گوید آن من و ان ماه گوید آن من

 

 

 

مشتری از کیسۀ زر جعفری بیرون کند

 

با زُحل مریخ گوید خنجر برّان من

 

 

 

وان عطارد صدر گیرد که منم صدرالصدور

 

چرخها ملک منست و برجها ارکان من

 

 

 

آفتاب از سوی مشرق صبحدم لشکر کشد

 

گوید ای دزدان کجا رفتید اینک آن من

 

 

 

زَهرۀ زُهره درید و ماه را گردن شکست

 

شد عطارد خشک و بار و با رُخ رخشان من

 

 

 

چون یکی میدان دوانید آفتاب آمد ندا

 

هان و هان ای بی ادب بیرون شو از میدان من

 

 

 

وقت صبح از گور مشرق سر برآر و زنده شو

 

منکران حشر را آگه کن از برهان من

 

 

 

عید هر کس آن مهی باشد که او قربان اوست

 

عید تو ماه من آمد ای شده قربان من

 

 

 

                                            مولانا

 

 

تنت زین جهان است و دل زان جهان

 

هوا یار این و خدا یار آن

 

 

 

دل تو غریب و غم او غریب

 

نیند از زمین و نه از آسمان

 

 

 

اگر یار جانی و یار خِرَد

 

رسیدی به یار و ببردی تو جان

 

 

 

دگر یار جسمی و یار هوا

 

تو با این دو ماندی در این خاکدان

 

 

 

مگر ناگهان آن عنایت رسد

 

که ای من غلام چنان ناگهان

 

 

 

که یک جذب حق به از صد کوشش است

 

نشانها چه باشد بر بی نشان

 

 

 

نشان چون کف و بی نشان بحر دان

 

نشان چون بیان بی نشان چون عیان

 

 

 

 

 

ز خوشید یک جو چو ظاهر شود

 

بروبد ز گردون ره کهکشان

 

 

 

 

 

خمش کن خمش کن که در خامشیست

 

هزاران زبان و هزاران بیان

 

 

 

مولانا

 

 

 

 

 جانی که ز نور مصطفی زاد

با او تو مگو ز داد و بیداد

 

 

 


هر کز ماهی سباحت آموخت

 

آزادی جست سرو آزاد

 

 

 

خاری که ز گلبن طرب رست

 

گلزار به روی او شود شاد

 

 

 

با دیدۀ جان چو واپس آیی

 

در عالم آب وگِل به ارشاد

 

 

 

بینی تو و دیگران نبینند

 

هر سو نوری به رسم میلاد

 

 

 

 

 

در هر ابری هزار خورشید

 

در هر ویران بهشت آباد

 

 

 

 

 

بویی ببری ز شمس تبریز

 

کوراست ملَک مطیع منقاد

 

 

 

                            مولانا

 

 

خداوند نور عالم است و از پرتو نور خود عالم و مخلوقات

عالم را جان میبخشد . ولاغیر

 

 

 

 

 

ماه دیدم شد مرا سودای چرخ

 

آن مهی نی کو بود بالای چرخ

 

 

 

تو ز چرخی با تو میگویم ز چرخ

 

ور نه این خورشید را چه جای چرخ

 

 

 

زُهره را دیدم همی زد چنگ دوش

 

ای همه چون دوش ما شبهای چرخ

 

 

 

جان من با اختران آسمان

 

رقص رقصان گشته در پهنای چرخ

 

 

 

در فراق آفتاب جان ببین

 

از شفق پرُ خون شده سیمای چرخ

 

 

 

سر فرو کن یک دمی از بام چرخ

 

تا زنم من چرخها در پای چرخ

 

 

 

 

 

سنگ از خورشید شد یاقوت ولعل

 

چشم از خورشید شد بینای چرخ

 

 

 

 

 

ماه خود بر آسمان دیگریست

 

عکس آن ماه هست در دریای چرخ

 

 

 

                            مولانا

 

 

دلبر ترسای من قبله روحانی است

     

قبله و دین از کجا این چه مسلمانی است

 

قبله ما روی او قبله او آفتاب

             

قبله رویش ببین تا که چه نورانی است

 

رفتم و سجاده را پیش بت انداختم

  

خدمت چون من کسی هم به بت ارزانی است

 

دیر در این دورها بر سر خانی بود

     

دیده من دیر شد خون دلم خانی است

 

تا به چهل سالگی زاهد پیدا بدم

      

زاهد پیدا کنون کافر پنهانی است

 

رفتم در نیمه شب حلقه دیرش زدم 

    

داد صلایی صلیّت کاین ره رهبانی است

 

زخمه ناموس او نغمه داود شد

    

  باز نگر دیر چیست ملک سلیمانی است

 

زلف چلیپای او کرد مرا بت پرست

      

زاهدیم شد به باد این چه پریشانی است

 

گفتمش ای جان و دل کعبه چرا دیر شد

      

گفت نظامی خموش گنج به ویرانی است

 

نظامی گنجوی

 

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه 18 تیر1393 | 23:27 | نویسنده : M.Z.S |

 

 

بر سر آنم که گر ز دست بر آید

دست بکاری زنم که غُصّه سر آید

 

منظر دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته در آید

 

صحبت حکّام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید خواه بو ک بر آید

 

بر درِ ارباب  بی مروّت دنیا

جند نشینی که خواجه کی بدر آید

 

ترک گدایی بکن که گنج بیابی

از نظر ره روی که بر گذر آید

 

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا چه قبول افتد که در نظر آید

 

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و سرخ گل ببر آید

 

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

هر که بمیخانه رفت بی خبر آید

 

حافظ

 

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر کار آخر شد

 

این همه ناز و تنعّم که خزان می فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

 

صبح امّید که شد معتکف پردۀ غیب

گو برون آی که کار شب تار آخر شد

 

شکر ایزد که باقبال کله گوشۀ گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

 

باورم نیست ز بد عهدی ایّام و هنوز

قصّۀ غصّه که در دولت یار آخر شد

 

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد

که بتدبیر تو تشویش خمار آخر شد

 

در شمار ارچه نیاورد کسی حافظ را

شکر کان زحمت بیرون ز شمار آخر شد

 

حافظ

 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وانک این کار ندانست در انکار بماند

 

اگر از پرده برون شد دل ما عیب مکن

شکر ایزد که نه در پردۀ پندار بماند

 

صوفیان واستدند از گرو می همه رخت

دلق ما بود که در خانۀ خمّار بماند

 

خرقه پوشان دگر مست گذشتند و گذشت

قصّۀ ماست که بر هر سر بازار بماند

 

هر می لعل کزان دست بلورین ستدیم

آب حسرت شد و در چشم گهر بار بماند

 

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس

شیوۀ آن نشدش حاصل و بیمار بماند

 

بتماشا گه زلفش دل حافظ روزی

شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند

 

حافظ



تاريخ : دوشنبه 16 تیر1393 | 17:50 | نویسنده : M.Z.S |

قلمرو دولت عشق مهدی موعود

 ای در رُخ تو پیدا انوار پادشاهی

در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی

 

کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده

صد چشمه آب حیوان از قطرۀ سیاهی

 

بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم

ملک آنِ تست و خاتم فرمای هرچه خواهی

 

در حشمت سلیمان هر کس که شک نماید

بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

 

باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی

مرغان قاف دانند آیین پادشاهی

 

تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب

تنها جهان بگیرد بی منّت سپاهی

 

کلک تو خوش نویسددر شأن و اغیار

تعویذ جان فزایی افسون عمر کاهی

 

ای عنصر تو مخلوق از کبریای عزّت

وی دولت تو ایمن از صدمۀ تباهی

 

گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتد

یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی

 

عمریست پادشاها کز می تهیست جامم

اینک ز بنده دعوی و ز محتسب گواهی

 

دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان

گر حال ما بپرسی از باد صبحگاهی

 

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد

حافظ ترا نزیبد دعویّ بی گناهی

 

حافظ

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو بجان آمد وقت است که باز آیی

 

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنان کردم

کز دست بخواهد شد پایان شکیبایی

 

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

وی یاد توام مونس در خلوت تنهایی

 

در دایرۀ فرمان ما نقطۀ تسلیمیم

لطف آنچ تو اندیشی حکم آنچ تو فرمایی

 

فکر خود و رأی خود در مذهب رندی نیست

کفرست در ین مذهب خود بینی و خود رأیی

 

یارب به که شاید گفت این نکته که در عالم

رخسار به من ننمود آن شاهد هرجایی

 

دیشب گلۀ زلفت با باد همی گفتم

گفتا غلطی بنگر زین فکرت سودایی

 

صد باد صبا آنجا با سلسله می رقصند

اینست حریف ای دل تا باد نپیمایی

 

ساقی چمن گُل را بی روی تو رنگی نیست

شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

 

زین دایرۀ مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

 

حافظ شب هجران شد بوی خوش صبح آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

 

حافظ

 

سحرم هاتف میخانه ز دولتخواهی

گفت باز آی که دیرینۀ این درگاهی

 

همچو جم جرعۀ ما کش که ز سرّ دو جان

پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی

 

بر در میکده رندان قلندر باشند

که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی

 

خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای

دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی

 

سر ما و در میخانه که طرف بامش

به فلک بر شد و دیوار بدین کوتاهی

 

اگر سلطنت عیش ببخشند ای دل

کمترین مُلک تو از ماه بوَد تا ماهی

 

گذرت بر ظلمات است بجو خضر رهی

که در ین مرحله بسیار بوَد گمراهی

 

حافظا خام طمع ، شرمی ازین قصّه بدار

عملت چیست که مزدش دو جهان میخواهی

 

حافظ

 

گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی

چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی

 

شیرین تر از آنی به شکر خنده که گویم

ای خسرو شیرین که تو شیرین زمانی

 

تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه

هرگز نبوَد غنچه بدین تنگ دهانی

 

گفتی بدهم کامت و جانت بستانم

ترسم ندهی کامم و جانم بستانی

 

چشم تو خدنگ از سپر جان گذارنید

بیمار ندیدم بدین سخت کمانی

 

چون اشک بیندازیش از دیدۀ مردم

آن را که دمی از نظر خویش برانی

 

گردد به دو گیتی به سعادت چو حافظ

آن را که بر خویش به صد لطف بخوانی

 

حافظ

 

ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی

لطف کردی سایه ای بر آفتاب انداختی

 

تا چه خواهد کرد بر ما رنگ و آب عارضت

حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی

 

گوی خوبی بردی از خوبان خلّخ شاد باش

جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی

 

گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما

سایۀ دولت درین کُنج خراب انداختی

 

هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت

زان میان پروانه را در اضطراب انداختی

 

طاعت من گرچه سرمست و خرابم رد مکن

کاندرین شغلم به امید ثواب انداختی

 

از فریب نرگس مخمور و لعل می پرست

حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی

 

وز برای صید دل در گردنم زنجیر زلف

چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی

 

داور دارا شکوه ای آنک تاج آفتاب

از سر تعظیم بر خاک جناب انداختی

 

باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم

شاهد مقصود را از رُخ نقاب انداختی

 

زینهار از آب شمشیرت که شیران را از آن

تشنه لب کُشتی و گُردان را در آب انداختی

 

حافظ

 

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

 

تو پیک خلوت رازیّ و دیده بر سر راهت

به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

 

بگو که جان ضعیفم ز دست رفت خدا را

ز لعل روح فزایت ببخش آن که تو دانی

 

من این حروف نوشتم چنانک غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آبست

اسیر خویش گرفتی بکش چنانکه تو دانی

 

امید در کمر زرکشت چگونه ببندم

که هست پیش تو سرّی در این میان که تو دانی

 

یکیست ترکی و تازی درین معامله حافظ

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

 

حافظ

 

هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی

که هم نادیده می بینیّ و هم نا نوشته می خوانی

 

بیفشان زلف و صوفی را به پابازیّ و رقص آور

که از هر حلقۀ زلفش هزاران دل بیفشانی

 

ملک در سجدۀ آدم زمین بوس تو نیّت کرد

که در حُسن تو لطفی یافت بیش از تور انسانی

 

حضوری حاصلست امروز و جمله دوستان جمعند

مباد این جمع را یارب غم از باد پریشانی

 

امید از بخت می دارم که بگشایم کمربندش

خدا را ای فلک با ما گره بگشا ز پیشانی

 

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

بدانی قدر آن ای دل ولی وقتی که درمانی

 

خیال چین زلف او فریبت می دهد حافظ

نگر تا حلقۀ اقبال نا ممکن نجنبانی

 

حافظ

 

سینه مالامال دردست ای دریغا محرمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

 

چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

 

زیرکی را گفتم از احوال خود خندید و گفت

صعب روزی بلعجب کاری پریشان عالمی

 

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگُل

شاه ترکان غافلست از حال ما کو رستمی

 

در طریق عشق بازی امن و آسایش خطاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

 

اهل کام و آز را در کوی رندی راه نیست

رهروی باید جهانسوزی نه خامی بی غمی

 

آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست

عالمی از نو بباید ساخت و ز نو آدمی

 

گریۀ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندرین دریا نماید هفت دریا شبنمی

 

حافظ

 

ساقی اگرت هوای ما هی

جز باده مباد نزد ما هی

 

سجّاده و خرقه در خرابات

بفروش و بیار جرعه ای می

 

گر زنده دلی شنو ز مستان

در گلشن جان ندای یا حی

 

با درد در آ به بوی درمان

کونین نگر ز عشق لاشی

 

اسرار دل است در ره عشق

آواز سماع و نالۀ نی

 

یک مفلس پاک باز در عشق

بهتر ز هزار حاتم طی

 

سلطان صفت آن بُت پری روی

می آمد و خلق شهر در پی

 

مردم نگران به روی خوبش

وز شرم گرفته عارضش خوی

 

حافظ ز غم تو چند نالد

آخر من دل شکسته تا کی

 

بنشینم با غم تو سازم

جان در سر و کار عشق بازم

 

حافظ

 

خسروا دادگرا بحرکفا شیر دلا

ای جلال تو به انواع هنر ارزانی

 

همه آفاق گرفت و همه عالم بگشاد

صیت مسعودی و آوازۀ شه سلطانی

 

گفته باشد مگرت ملهم غیب احوالم

زانک شد روز منیرم چو شب ظلمانی

 

در سه سال آنچ بیندوختم از شاه و وزیر

همه بر بود به یک دم فلک چوگانی

 

دوش در خواب چنان دید خیالم که سحر

گذر افتاد بر اصطبل شهم پنهانی

 

بسته بر آخُر او استر من جو می خورد

توبره افشاند به من گفت مرا می دانی

 

هیچ تعبیر نمی دانمش آن خواب که چیست

تو بفرمای که در فهم نداری ثانی

 

حافظ

 

ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می

طامات تا به چند و خرافات تا به کی

 

بگذر ز کبر و ناز که دیدست روزگار

حُسن قبای قیصر و طرف کلاه کی

 

هشیار گرد مرغ جهان مست گشت هان

بیدار گرد که خواب عدم در پیست هی

 

خوش نازکانه می چمی ای باد نوبهار

کاشفتگی مبادت از آشوب ماه دی

 

بر مهر چرخ و شیوۀ او اعتماد نیست

ای وای آن کسی که شد ایمن ز مکر وی

 

فردا شراب کوثر و حور از برای ماست

و امروز نیز ساقی مه رو و جام می

 

بادصبا ز عهد صبی یاد می دهد

جان دارویی که غم ببرد در ده ای صبُی

 

حشمت مبین و سلطنت گُل که بسپرد

فرّاش باد بر در رخشش براند پی

 

در ده به یاد حاتم طی جام یک منی

تا نامۀ سیاه بخیلان کنیم طی

 

آن می  که داد حُسن و لطافت به ارغوان

بیرون فکند لطف مزاج از رُخش به خوی

 

حافظ حدیث سحر فریب خوشت رسید

تا حدّ مصر و چین و به اطراف روم و ری

 

حافظ

 

هرکرا با خطّ سبزت سر سودا باشد

پای از دایره بیرون ننهد تا باشد

 

من چو از خاک لحد لاله صفت بر خیزم

داغ سودای توام سرّ سویدا باشد

 

تا کی ای دانۀ روا خواهی داشت

کز خیال تو مرا دیده چو دریا باشد

 

ظلّ ممدود خم زلف توام بر سر باد

کندران سایه قرار دل شیدا باشد

 

در بن هر مژه ام آب روانیست در آی

اگرت میل لب جوی و تماشا باشد

 

چون دل من دمی از پرده برون آی و درآی

که دگر باره ملاقات نه پیدا باشد

 

چشمت از ناز بحافظ نکند میل آری

سر گرانی صفت نرگس رعنا باشد

 

حافظ

 

 ایران زمان هخامنشیان

 دشمنان ایران

دشمن شمارۀ یک ایران- امپریالیسم جنایتکار غرب بسرکردگی آمریکا و انگلیس جنایتکار

دشمن شمارۀ دو ایران -اسرائیل و صیهونیسم بین الملل

دشمن شمارۀ سه ایران -اعراب جاهل بسرکردگی عربستان سعودی

ولاغیر

 

 

مرزهای حکومت خلیفۀ جاهل اعراب

 

کشورهای عضو خلافت اسلامی

 

هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟ 

 

یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟ 

 

نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست 

 

از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست

 

***

 

در این چمن گل بی خار کس نچید آری

 

چراغ مصطوفی با شرار بولهبیست

 

در کارخانۀعشق از کفر ناگزیر است

 

آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد

 

حافظ

 

 


ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست


قابل تغییر نبوَد آنچه تعیین کرده اند
 
 
حافظ
 


تاريخ : دوشنبه 16 تیر1393 | 16:24 | نویسنده : M.Z.S |

 

مرا برندی و عشق آن فضول عیب کند

که اعتراض بر اسرار علم غیب کند

 

کمال سرّ محبت ببین نه نقص گناه

که هر که بی هنر افتد نظر بعیب کند

 

چنان بزد ره اسلام غمزۀ ساقی

که اجتناب ز صهبا مگر صُهیب کند

 

ز عطر حور بهشت آن زمان بر آید بوی

که خاک میکدۀ ما عبیر جیب کند

 

کلید سعادت قبول اهل دل است

مباد کس که درین نکته شکّ و ریب کند

 

شبان وادی ایمن گهی رسد بمراد

که چند سال بجان خدمت شعیب کند

 

ز دیده خون بفشاند فسانۀ حافظ

چو یاد وقت شباب و زمان شیب کند

 

حافظ

 

بی تو ای سرو روان با گُل و گلشن چکنم

زلف سنبل چکشم عارض سوسن چکنم

 

آه کز طعنۀ بد خواه ندیدم رویت

نیست چون آینه ام روی ز آهن چکنم

 

بر وای ناصح و بر درد کشان خرده مگیر

کار فرمای قدر میکند این من چکنم

 

برق غیرت چو چنین می جهد از مکمن غیب

تو بفرما که من سوخته خرمن چکنم

 

شاه ترکان چو پسندید و بچاهم افکند

دستگیر ار نشود لطف تهمتن چکنم

 

مددی گر بچراغی نشود آتش طور

چارۀ نیم شب وادی ایمن چکنم

 

حافظا خُلد برین خانۀ موروث منست

اندین منزل ویرانه نشیمن چکنم

 

حافظ

 

خیز تا جامۀ صوفی بخرابات بریم

دلق طامات به بازار خرافات بریم

 

تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند

چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم

 

با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم

همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم

 

فتنه می بارد از این سقف مقرنس بر خیز

تا بمیخانه پناه از همه آفات بریم

 

در بیابان نتوان گم شدن آخر تا چند

ره بپرسیم ، مگر پی به مهمّات بریم

 

کوس ناموس تو بر کنگرۀ عرش زنیم

عَلَم عشق تو بر بام سماوات بریم

 

خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا

همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم

 

بگذریّ و نگذاری تو نشان کرمت

این میانجی بر ارباب کرامات بریم

 

حافظ آب رُخ خود بر در هر سفله مریز

حاجت آن به که برِ قاضی حاجات بریم

 

حافظ

 

آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی

گردون ورق هستی ما در ننوشتی

 

هر جند که هجران ثمر وصل بر آرد

دهقان جهان کاج که این تخم نکشتی

 

تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا

حیفست ز خوبی که شود مایل زشتی

 

در مصطبۀ عشق تنعّم نتوان کرد

چون بالش زرّ نیست بسازیم به خشتی

 

تنها نه منم کعبۀ دل بُتکده کرده

در هر قدمی صومعه ای هست و کنشتی

 

مفروش به باغ ارم و نخوت شدّاد

یک شیشۀ می نوش و لبی و لب کشتی

 

از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ

تقدیر چنین بود چه کردی که نهشتی

 

حافظ

 

 بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی

می گفت دوش درس مقامات معنوی

 

یعنی بیا که آتش موسی نموده گل

تا از درخت نکتۀ توحید بشنوی

 

مرغان باغ قافیه سنجند و بزله گوی

تا خواجه می خورد به غزلهای پهلوی

 

جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد

ای خواجه دل مبند در اسباب دنیوی

 

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر

ای نور چشم من بجز کِشته ندروی

 

چشمت به غمزه خانۀ مردم سیاه کرد

مخموریت مباد که خوش مست می روی

 

ساقی مگر وظیفۀ حافظ زیاده داد

کاشفته گشت طرّه و دستار مولوی

 

حافظ

 

 



تاريخ : دوشنبه 16 تیر1393 | 11:43 | نویسنده : M.Z.S |

 

شفاف

 

کد خبر: ۲۶۴۱۱۷
تاریخ انتشار: ۰۸ تير ۱۳۹۳ - ۱۱:۱۰
تعداد نظرات: ۳ نظر

 

اعدام هزاران عراقی توسط داعش در استان نینوا

ائتلاف المواطن در اولین جلسه پارلمان که به درخواست رئیس جمهور تشکیل خواهد شد و مرجعیت بر آن اصرار دارد، حضور خواهد یافت.
نماینده ویژه دبیر کل سازمان ملل در عراق گفت: بر اساس گزارش های دریافتی تروریست‌های موسوم به دولت اسلامی عراق و شام و دیگر گروه های مسلح هزاران مسلمان شیعه، الشبک، ایزیدی، مسیحی و ترکمن را در استان نینوا اعدام کرده‌اند.

پایگاه النهرین، منابع عراقی اعلام کردند که تروریست های وابسته به دولت اسلامی عراق و شام اقدام به قطع دستان دو کودکان زیر ۱۲ سال در موصل و قتل مادر یکی از آنها پس از اعتراض به این اقدام کردند.


این منابع بیان کردند: قطع دستان این دو کودک در منطقه الصحه رخ داده است و هنگامی که مادر یکی از این دو کودک در اعتراض گفت: آیا از خدا نمی ترسید. بلافاصله یکی از تروریست های داعش وی را کشت.


از سوی دیگر نیکلای ملادینف نماینده ویژه دبیر کل سازمان ملل در عراق گفت: بر اساس گزارش های دریافتی تروریست های موسوم به دولت اسلامی عراق و شام و دیگر گروه های مسلح هزاران مسلمان شیعه، الشبک، ایزیدی، مسیحی و ترکمن در استان نینوی را اعدام کرده اند.


وی افزود: دفتر حقوق بشر وابسته به سازمان ملل همه موارد نقض حقوق بشر را ثبت می کند و درباره اعدام های جمعی و آدم ربایی تحقیق می کند.هزاران نفر از نینوا به ویژه مناطق قرقوش، تلعفر، قره تپه و الحمدانیه از خانه و کاشانه خود فرار کرده اند.


میلادینف تصریح کرد: کشتار غیر نظامیان باید متوقف شود و اقدامات فوری برای تامین حمایت همه عراقی‌ها از خشونت صورت گیرد به ویژه که برخی از جنایت ضد بشری است.


همزمان حامد الخضری عضو ائتلاف الموطن اعلام کرد: ائتلاف المواطن در اولین جلسه پارلمان که به درخواست رئیس جمهور تشکیل خواهد شد و مرجعیت بر آن اصرار دارد، حضور خواهد یافت.


وی از نمایندگان پارلمان جدید عراق خواست که از تجربه‌های مثبت و منفی دوره‌های قبل نهایت استفاده را ببرند تا در دوره آنها قوانین مهمی مانند نفت و گاز و احزاب وضع شود.

........................................................................................................................................

***نظر مهدی : امپریالیسم جنایتکار غرب بسرکردگی آمریکا و انگلیس جنایتکار و توسط مزدورانشان عربستان سعودی و قطر و ترکیه و امارات در حال نسل کشی شیعیان جهان هستند ...
ایرانیان بپا خیزید بکمک روسیه و چین و هند و بت پرستان بودایی و هندویی نسل اعراب جاهلیت را بسوزانید ولاغیر


کد خبر: ۲۶۴۱۱۷
تاریخ انتشار: ۰۸ تير ۱۳۹۳ - ۱۱:۱۰
تعداد نظرات: ۳ نظر

شفاف***

.........................................................................................................................................

نه هر کو نقد نظمی زد کلامش دلپذیر آمد

تذرو طرفه من گیرم که چالاکست شاهینم

 

اگر باور نمی داری رو از بتخانۀ چین پرس

که مانی نسخه می خواهد ز نوک کلک مشکینم

 

حافظ

................................................................................................................

 

 

با مدّعی مگویید اسرار و عشق و مستی

 تا بیخبر بماند در درد خودپرستی

 

 گر خود بُتی ببینی مشغول کارِ او شو

هر قبله ای که بینی بهتر ز خود پرستی

 

در مجلس مغانم دوش آن صنم چه خوش گفت

با کافران چه کارت چون بُت نمی پرستی

 

 

در مذهب طریقت خامی نشان کفر است

 آری طریق عاشق چالاکی است و چستی

 

حافظ

 

..................................................................................................................

 

 

 

 من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم

 چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

 

فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم

همچو منصور خریدار سر دار شدم

 

غم دلدار فکنده است بجانم شرری

که بجان آمدم و شُهرۀ بازار شدم

 

در میخانه گشایید برویم شب و روز

که من از مسجد و مدرسه بی زار شدم

 

جامۀ زهد و ریا کندم و بر تن کردم

خرقۀ پیر خراباتی و هوشیار شدم

 

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دم رند می آلوده مدد کار شدم

 

بگذارید که از بُتکده یادی بکنم

من که با دست بُت میکده بیدار شدم

 

                           روح الله خمینی ( ره )

 

.....................................................................................................

 

شبکه خبر
 
زمان انتشار خبر: دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۳ - ۱۹:۱۳

 

 

 

داعش: به خدا قسم مکه را فتح و کعبه را ویران می کنیم

 

 

وی افزود: انشالله بزودی و با اذن رهبرمان البغدادی کسانی که سنگ ها را در کعبه می پرستند می کشیم و کعبه را ویران می کنیم.

 

گروه تروریستی داعش اعلام کرد که با تصرف عربستان سعودی کعبه را ویران خواهد کرد.

به گزارش سرویس وبگردی پایگاه اطلاع رسانی شبکه خبر به نقل از انتخاب، گروه تروریستی داعش که روز گذشته اعلام خلافت کرد به دنبال تصرف شهر عرعر عربستان سعودی است.

ابوتراب المقدسی عضو ارشد گروه تروریستی داعش گفت که آنها کعبه را ویران خواهند کرد.

وی افزود: انشالله بزودی و با اذن رهبرمان البغدادی کسانی که سنگ ها را در کعبه می پرستند می کشیم و کعبه را ویران می کنیم.

این عضو داعش اضافه کرد: مردم بخاطر اینکه سنگ ها را لمس کنند به مکه می روند نه به خاطر خدا.

وی ادامه داد: به خدا قسم اگر مکه را فتح کنیم کعبه ای را که شما عبادت می کنید ویران می کنیم.

 

دلبر ترسای من قبله روحانی است

     

قبله و دین از کجا این چه مسلمانی است

 

قبله ما روی او قبله او آفتاب

             

قبله رویش ببین تا که چه نورانی است

 

رفتم و سجاده را پیش بت انداختم

  

خدمت چون من کسی هم به بت ارزانی است

 

دیر در این دورها بر سر خانی بود

     

دیده من دیر شد خون دلم خانی است

 

تا به چهل سالگی زاهد پیدا بدم

      

زاهد پیدا کنون کافر پنهانی است

 

رفتم در نیمه شب حلقه دیرش زدم 

    

داد صلایی صلیّت کاین ره رهبانی است

 

زخمه ناموس او نغمه داود شد

    

  باز نگر دیر چیست ملک سلیمانی است

 

زلف چلیپای او کرد مرا بت پرست

      

زاهدیم شد به باد این چه پریشانی است

 

گفتمش ای جان و دل کعبه چرا دیر شد

      

گفت نظامی خموش گنج به ویرانی است

 

نظامی گنجوی

 

 

..........................................................................................................................................

 

زمان انتشار خبر: شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۳ - ۱۶:۰۰

 

جنایات جدید گروهک تروریستی داعش

 

تصاویر تخریب تمام مساجد شیعیان و مقبره فرزندان پیامبر (ع)

 

 

گروهک تروریستی داعش، پس از تخریب کلیساها و بناهای تاریخی موصل، تمام مساجد شیعیان را به بهانه ذکر و مدح اهل بیت پیامبر (ع) در آنها ویران کرد. ضمن این که تکیه های صوفیان و بناهای تاریخی نینوا نیز از شر جهالت و عناد تکفیری ها در امان نماند.

 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شبکه خبر، استان نینوا دارای قدیمی ترین آثار تاریخی تمدن بشری در بین النهرین است و از همان روزی که تکفیری های داعش وارد آن شدند، احتمال می رفت آنها همان  بلایی را بر سر میراث جهانی نینوا بیاورند که در افغانستان برسر مجسمه های بودا آوردند.

پس از آنکه گروهک تروریستی داعش در موصل با بلندگو خواستار انهدام همه کلیساها در این شهر شد و در حضور مردم مسلمان و مسیحی، بناهای تاریخی و مذهبی آنها را ویران کرد، حالا نوبت به حرم ها و مزار ها در استان نینوا رسیده است.

 

تکفیری ها بر اساس فتواهای شیوخ وهابی، هربنا و عبادتگاهی را که برای مردم عزیز و محترم باشد ویران می کنند تا به خیالشان مردم به بت پرستی آلوده نشوند. طی سالیان اخیر، هرچه عالمان دینی، جامعه شناسان، اهالی فرهنگ و حتی روانشناسان، تلاش کرده اند به تکفیری ها تفهیم کنند که بوسیدن پیراهن یوسف توسط یعقوب شرک و بت پرستی نبوده و احترام گذاشتن پیامبر به سنگ سیاه کعبه نیز به معنی پرستیدن سنگ نیست فایده نداشته و وهابی ها در عربستان، بناهای مقدس و تاریخی بی نظیر جهان اسلام و بشریت را نابود می کنند، شاگردانشان در پاکستان و افغانستان بهترین و با ارزشترین آثار فرهنگی و تاریخی ملت افغان را از بین می برند و داعش در سوریه و اکنون در عراق به جان یادگارهای نیاکان ملت افتاده اند.

شیوخ وهابی در شرایطی چنین فتواهایی از خود بیرون می دهند که نعلین چرمی و کهنه عبدالعزیز، موسس حکومت آل سعود را در محفظه ای تزئین شده، نگهداری می کنند و آن را متبرک می دانند.

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

تخریب حرم ها و مزارها در استان نینوا به دست گروهک تروریستی داعش/93/04/14

 

.....................................................................................................

نظر مهدی : داعش و وهابی همان شیطانی است که به حضرت آدم سجده نکرد. ولاغیر

 زمان انتشار خبر: شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۳ - ۱۶:۰۰

......................................................................................................

 



تاريخ : شنبه 14 تیر1393 | 23:59 | نویسنده : M.Z.S |
زمان انتشار خبر: پنج شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۳ - ۱۵:۲۸

 

مرزهای حکومت خلیفه مشخص شد/ احتمال پایتخت شدن خراسان!

خلافت بر سرزمین های اسلامی، که تازه ترین خواب گروهک تروریستی «داعش» است، نه تنها مرزهای کشورهای منطقه، بلکه تمام تقسیمات سیاسی خاورمیانه، شمال آفریقا، آسیا و اروپا را زیرپا می گذارد و فقط چند کشور نزدیک قطب، از سلطه جناب خلیفه جان به در می برند.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شبکه خبر، همه کشورهای عربی، ایران، بخشی از اروپا و بخش زیادی از قاره آفریقا جزو خلافت اسلامی اعلام شده است و مرزهای آن به هند، چین و روسیه می رسد.

 

 

دانلود

 

جالب است در این نقشه به اصطلاح «دولت خلافت اسلامی» که از غرب تا شرق کشیده شده است، سرزمین های اشغلی فلسطین نیز گنجانده شده، اما تاکنون هیچ اقدام عملی و حتی شفاهی از سوی جناب خلیفه و افرادش علیه رژیم صهیونیستی مشاهده نشده است.

 

جالب آنکه از زمان ظهور گروهک تروریستی داعش تاکنون، مرزهای صهیونیست ها بیش از هر زمان دیگری امن تر و آرام‌ تر شده و با تهاجم اخیر تکفیری ها و بعثی ها در عراق، جنایات رژیم صهیونیستی و کشتار اخیر فلسطینیان تحت تاثیر هیاهو و اخبار داعش، بازتاب جدی در رسانه ها نداشته است.

 

ضمن این که پس از فشار افکار عمومی بر رژیم صهیونیستی برای ارائه اسنادی درباره دخالت داشتن فلسطینیان در کشته شدن سه صهیونیست، گروهک داعش بلافاصله اعلام کرد این سه صهیونیست را هواداران دولت اسلامی در فلسطین ربوده و به قتل رسانده اند و به این ترتیب، صهیونیست ها بهانه کافی برای توجیه حملات خود به غزه را به دست آوردند.

 

کشورهای عضو خلافت اسلامی
 

در این نقشه، خلافت اسلامی به سیزده ولایت حجاز، عراق، یمن، خراسان، حبشه، الکنانه، شام، آناتول، آندلس، کردستان، اروپا، مغرب و قفقاز تقسیم شده است. ولایت عراق شامل عراق و کویت، ولایت شام شامل سوریه، لبنان، فلسطین، اردن و صحرای سیناست. پنج عضو شورای همکاری خلیج فارس هم سرزمین حجاز را تشکیل می دهند و یمن هم یکی از این ولایت هاست.

 

خراسان شامل ایران، افغانستان، ازبکستان، قزاقستان، تاجیکستان، قرقیزستان و ترکمنستان است. قفقاز از گرجستان و بخشی از اوکراین تشکیل شده است. بخش زیادی از ترکیه و بخشی از ایران تا ساحل خلیج فارس کردستان را تشکیل می دهد. منطقه اهواز به عنوان یک ولایت کوچک تعیین شده است.


ولایت آناتول شامل باقی ترکیه است و ولایت اروپا هم از بلغارستان، یونان، رومانی، کرواسی، مجارستان و اتریش تشکیل شده است. دولت داعش حتی در ولایت آندلس شامل اسپانیا و پرتغال تا عمق اروپا هم رسیده است. مغرب بزرگترین ولایت دولت داعش است که از کشورهای لیبی، تونس، مغرب، صحرای غربی، موریتانی، سنگال، نیجر، نیجریه، گینه، مالی، ساحل عاج و لیبریا تشکیل می شود.

جشن داعشی ها در عراق

حبشه آخرین ولایت دولت داعش است که سودان، سودان جنوبی، سومالی، جیبوتی، چاد، اتیوپی، آفریقای مرکزی و کامرون را شامل می شود.

 

امارت اسلامی قفقاز

* در زمان تشکیل امارات اسلامی قفقاز، که شمال کریمه و بخش هایی از اوکراین نیز می شود، رسانه های عربی در مطالب طنزی با اشاره به علاقه تکفیری ها به جهادنکاح، تصریح کردند که احتمالا بر سر حکومت بر امارات اسلامی قفقاز جنگ خواهد شد.

تکفیری ها در راه اوکراین

 

* گروهک تروریستی داعش، 4 روز پیش، برپایی رسمی خلافت اسلامی را اعلام و سرکرده خود؛ ابوبکر بغدادی را به عنوان خلیفه مسلمین معرفی کرد.

تا پیش از این، ابوبکر بغدادی، امیر داعش بود و بر سر همین موضوع، با محمد ابوجولانی، سرکرده جبهه النصره سوریه رقابت و جنگ داشت و سایرین نیز، امیر یک منطقه از سرزمین های اسلامی بودند. مانند عمر چچنی در قفقاز که امیر دولت اسلامی در آسیای میانه بود یا امیران امارت های اسلامی در داغستان، کریمه، تونس، لیبی، سومالی و مصر و ...


جشن داعشی ها در عراق
اما از این به بعد، همه این امارت ها به دولت اسلامی ملحق می شوند و سران آنها نیز باید با جناب خلیفه بیعت کنند، در غیر اینصورت مرتد و کافر هستند.

..........................................................................................................................................

نظر مهدی :  طرح فوق الذکر همانند طرح جهانگشایی هیتلر است که توسط امپریالیسم جنایتکار غرب بسرکردگی آمریکا و انگلیس برای نسل کشی یهودیان و کمونیستهای شوروی طراحی شده بود،

 با توجه به اینکه اکثریت مسلمانان و کشورهای مسلمان اطراف ایران و جهان سنّی مذهب هستند ،امپریالیسم غرب در نظر دارد اسلام آمریکایی مورد نظر خود را بوسیلۀ عربستان سعودی و شیوخ عرب و مصر و دیگر کشورهای مسلمان نشین آفریقایی و آسیایی ، کشور ایران را که تنها کشور قدرتمند شیعه در جهان است بتصرف در آورند و شیعیان ایران و جهان را همانند واقعۀ هولوکاست نسل کشی کنند تا بدینوسیله راه برای امپریالیسم جنایتکار غرب برای مهار قدرتهای روسیه و چین و هند فراهم گردد و دولت وهابی عربستان نیز حدود وصغور مرزها و اندیشۀ تکفیری وهابیت را بکمک امپریالیسم غرب بسرکردگی آمریکا و انگلیس گسترش دهد.
ایرانیان بپا خیزید ، توطئه و جنایتهای بین المللی جدیدی از سوی امپریالیسم جنایتکار غرب بسرکردگی آمریکا و انگلیس و اعراب مرتجع وابسته به غرب برای نابودی مسلمان در راه است . ولاغیر




شبکه خبر

 زمان انتشار خبر: پنج شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۳ - ۱۵:۲۸

...........................................................................................................................................

 



تاريخ : پنجشنبه 12 تیر1393 | 19:26 | نویسنده : M.Z.S |
 
 

 

همین که ساغر زرّین می نهان گردید

هلال عید بدور قدح اشارت کرد

 

ماه شعبان قدح از دست منه کین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

 

دل بر گرفته بودم از وصل گل ولی

کاری بکرد همّت رندان روزه دار

 

حافظ چو رفت روزه و شیطان ز بند جست

ناچار باده نوش که از دست رفت کار

 

شب قدرست و طی شد نامۀ هجر

سلام فیه حتّی مطلع الفجر

 

زان باده که در میکدۀ عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

 

زان می عشق کزو پخته شود هر خامی

گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

 

روزه هرچند مهمان عزیز است ای دل

صحبتش موهبتی دان شدنش انعامی

 

                                             حافظ

 

 

بر بند دهان از نان کآمد شکّر روزه

دیدی هنر خوردن بنگر هنر روزه

 

زین عالم چون سجّین بر پر سوی علّیین

بستان نظر حق بین زود از نظر روزه

 

ای نقرۀ با حرمت در کورۀ این مدّت

آتش کندت خدمت اندر شرّر روزه

 

روزه نم زمزم شد در عیسی مریم شد

بر طارم چارم شد او در سفر روزه

 

کو پر زدن مرغان کو پرّ ملک ای جان

این هست پر چینه و آن هست پر روزه

 

گر روزه ضرّر دارد صد گونه هنر دارد

سودای دگر دارد سودای سر روزه

 

این روزه درین چادر پنهان شده چون دلبر

از چادر او بگذر واجو خبر روزه

 

سی روز درین دریا پا سرکشی و سر پا

تا در رسی ای مولا اندر گهر روزه

 

شیطان همه تدبیرش و آن حیله و تزویرش

بشکست همه تدبیرش پیش سپر روزه

 

روزه کر و فرّ خود خوشتر ز تو بر گوید

در بند در گفتن بگشای در روزه

 

شمس الحق تبریزی هم صبری و پرهیزی

هم عید شکّر ریزی هم کرّ و فر روزه

 

مولانا

 

 

مبارک باد آمد ماه روزه

رهت خوش باد ای همراه روزه

 

شدم بر بام تا مه را ببینم

که بودم من بجان دلخواه روزه

 

نظر کردم کلاه از سر بیفتاد

سرم را مست کرد آن شاه روزه

 

مسلمانان سرم مست است از آن روز

زهی اقبال و بخت و جاه روزه

 

به جز این ماه ماهی هست پنهان

نهان چون ترک در خرگاه روزه

 

بدان مه ره برد آنکس که آید

درین خوش به خرمنگاه روزه

 

چو یوسف ملک مصر عشق گیرد

کسی کو صبر دارد در چاه روزه

 

بیا ای شمس دین و فخر تبریز

تویی سرلشکر اسپاه روزه

 

مولانا

 

 

 

 

 

 

 

 

ماه رمضان شد می و میخانه بر افتاد

عشق و طرب و باده بوقت سحر افتاد

 

افطار بمی کرد بَرم پیر خرابات

گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد

 

با باده وضو گیر که در مذهب رندان

در حضرت حق این عملت بارور افتاد

 

                                            خمینی (ره)

 

 

هدف از روزه داری شناخت حدّ و مرز عدالت است ولاغیر

 

در دولت عشق مردم دنیا روزه نیستند ولی عملا باید

خود را روزه دار فرض کنند ولاغیر

 

روزه داران پیام آوران عشق به خدا و محبّت به انسان

و انسانیّت هستند ولاغیر

 

روزه ای که مسلمانان در ماه مبارک رمضان می گیرند ،

روزۀ کوچک و نمادین است ، روزۀ بزرگ واقعی آنست

که از نظام سرمایه داری و مالکیّت دست بکشند ولاغیر

 

روزه گرفتن یعنی دست از نفس برداشتن ، در صورتیکه

نظام سرمایه داری و مالکیّت منشا, همۀ هواهای نفسانی

است ، پس دست از نظام سرمایه داری و مالکیّت بردارید

تا در دو دنیا سعادتمند و رستگار شوید . ولاغیر

 

7- ابی بصیر می گوید:به امام صادق (ع) عزضه داشتم

فدایت شوم خروج قائم (ع) کی خواهد بود ؟ حضرت فرمود :

قائم خروج نمی کند تا آنکه در شب جمعه ، بیست و سوم

ماه رمضان در دل فضا نامش را اعلام نمایند .

عرض کردم : مضمون اعلامیه چیست ؟ حضرت فرمود :

اعلامیه بنام او و بنام پدرش صادر می شود که توجه کنید

فلانی فرزند فلانی فائم آل محمّد (عج) است سخنش را

بشنوید و فرمانش ببرید ، جانداری نمی ماند مگر آنکه

آن صیحه را می شنود و خفته را بیدار می کند  و از اطاق

به حیاط خانه بیرون می آید و دوشیزه از پس پرده اش می دود

و حضرت قائم ( ع ) چون آن صدا را بشنود خروج کند و آن صدا

آواز جبرئیل ( ع ) است .

( بحار ، ج 52 ، ص 119 ، ش 48 )


 



تاريخ : شنبه 7 تیر1393 | 21:50 | نویسنده : M.Z.S |
تاريخ : چهارشنبه 4 تیر1393 | 3:20 | نویسنده : M.Z.S |

 من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم

 چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

 

فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم

همچو منصور خریدار سر دار شدم

 

غم دلدار فکنده است بجانم شرری

که بجان آمدم و شُهرۀ بازار شدم

 

در میخانه گشایید برویم شب و روز

که من از مسجد و مدرسه بی زار شدم

 

جامۀ زهد و ریا کندم و بر تن کردم

خرقۀ پیر خراباتی و هوشیار شدم

 

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دم رند می آلوده مدد کار شدم

 

بگذارید که از بُتکده یادی بکنم

من که با دست بُت میکده بیدار شدم

 

                           روح الله خمینی ( ره )

 

 

 

 

مجسمه بودای زمردین در معبد وات پراکائو

 

این مجسمه نشسته بودا ( درحال مدیتیشن ) از یشم سبز ساخته شده و با  لباسی از طلا تزئین شده  است و حدود 45 سانتیمتر بلندی دارد.

 

مجسمه بودای زمردی در معبد وات پراکائو ( Wat Phra Kaew ) در مجموعه گرند پالاس ( Grand Palace ) واقع است.

 

بودای زمردین

 

معبد بودای خوابیده یا بودای لمیده

 

معبد بودای خوابیده ( Wat Pho ) یکی از قدیمی ترین و جذاب ترین معبدهای تایلند است که ترکیبی از تاریخ وعلم پزشکی سنتی تایلندی است. همچنین این معبد مرکزی برای مدیتیشن و آموزش ماساژ سنتی است. بیش از 1000 مجسمه بودا در این معبد وجود دارند و بیشتر شهرت آن، به خاطر وجود مجسمه بودای خوابیده طلایی ( Gold Reclining Buddha ) به طول 46 متر و بلندی 15 متر است.

 

این معبد در جوار مجموعه گرند پالاس واقع شده است.

 بُت پرستی در هند

 http://imgdl1.topnop.ir/uploads/201109/tpn4136/large/tKPXB5GVoj.jpg

 http://imgdl1.topnop.ir/uploads/201109/tpn4136/large/p9ftrEJSot.jpg

 

 

 

معبد مارادشوار(Murudeshwar):

 

این بنا در نزدیکی ساحل مارادشوار قرار دارد. در کنار این معبد بزرگترین و بلندترین بت شیوا در جهان قرار دارد.

 

هند کجاست هند معبد های هندوستان عکس تصویر تصاویری بسیار زیبا از سرزمین هندوستان تصاویر هندی آفتاب تابان India Fort ,تصاویری بسیار زیبا از سرزمین هندوستان,beautifulypic

 

 

گاوهای مقدس و تزئینی هندوها +عکس



















 

 

 
 
 

 

با مدّعی مگویید اسرار و عشق و مستی

تا بیخبر بماند در درد خودپرستی

 

عاشق شو ارنه کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

 

در مجلس مغانم دوش آن صنم چه خوش گفت

با کافران چه کارت چون بُت نمی پرستی

 

در مذهب طریقت خامی نشان کفر است

آری طریق عاشق چالاکی است و چستی

 

در گوشۀ سلامت مستور چون توان بود

تا نرگس تو با ما گوید شهود مستی

 

سلطان ما خدا را زلفت شکست ما را

تاکی کند سیاهی چندین غریب جستی ؟

 

آن روز دیده بودم آن فتنه ها که برخاست

کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی

 

صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز

ای کوته آستینان تا کی دراز دستی

 

                                           حافظ

 

ای دل مباش یکدم خالی ز عشق و مستی

و انگه برو که رستی از نیستی و هستی

 

گر خود بُتی ببینی مشغول کارِ او شو

هر قبله ای که بینی بهتر ز خود پرستی

 

با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش

بیماری اندرین ره بهتر ز تندرستی

 

در مذهب طریقت خامی نشان کفر است

آری طریق دولت چالاکی است و چُستی

 

تا فضل و عقل ببینی بی معرفت نشینی

یک نُکته ات بگویم خود را مبین و رستی

 

در آستان جانان از آسمان میندیش

کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی

 

خارا چه جان بکاهد گُل عذر آن بخواهد

سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی

 

صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز

ای کوته آستینان تا کی دراز دستی

 

حافظ

 

 

نه هر کو نقد نظمی زد کلامش دلپذیر آمد

 

تذرو طرفه من گیرم که چالاکست شاهینم

 

 

 

اگر باور نمی داری رو از بتخانۀ چین پرس

 

که مانی نسخه می خواهد ز نوک کلک مشکینم

 

 

 

حافظ

 

 

***

 

اوّلین مرحلۀ خداپرستی بُت پرستی است

و

اوّلین مرحلۀ  شیطان پرستی خودپرستی است

ولاغیر

در ادیان بُت پرستی بُتها تجسّم خوبیها هستند که مورد پرستش

قرار میگیرند

در مذهب تشیّع ائمۀ معصومین تجسّم خوبیها هستند

که مورد پرستش قرار میگیرند

ولاغیر

 

 

 

دلبر ترسای من قبله روحانی است

     

قبله و دین از کجا این چه مسلمانی است

 

قبله ما روی او قبله او آفتاب

             

قبله رویش ببین تا که چه نورانی است

 

رفتم و سجاده را پیش بت انداختم

  

خدمت چون من کسی هم به بت ارزانی است

 

دیر در این دورها بر سر خانی بود

     

دیده من دیر شد خون دلم خانی است

 

تا به چهل سالگی زاهد پیدا بدم

      

زاهد پیدا کنون کافر پنهانی است

 

رفتم در نیمه شب حلقه دیرش زدم 

    

داد صلایی صلیّت کاین ره رهبانی است

 

زخمه ناموس او نغمه داود شد

    

  باز نگر دیر چیست ملک سلیمانی است

 

زلف چلیپای او کرد مرا بت پرست

      

زاهدیم شد به باد این چه پریشانی است

 

گفتمش ای جان و دل کعبه چرا دیر شد

      

گفت نظامی خموش گنج به ویرانی است

 

نظامی گنجوی

 

 

 من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم

 چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

 

فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم

همچو منصور خریدار سر دار شدم

 

غم دلدار فکنده است بجانم شرری

که بجان آمدم و شُهرۀ بازار شدم

 

در میخانه گشایید برویم شب و روز

که من از مسجد و مدرسه بی زار شدم

 

جامۀ زهد و ریا کندم و بر تن کردم

خرقۀ پیر خراباتی و هوشیار شدم

 

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دم رند می آلوده مدد کار شدم

 

بگذارید که از بُتکده یادی بکنم

من که با دست بُت میکده بیدار شدم

 

                           روح الله خمینی ( ره )

 

 

 

 

بر آستان مدرسه تا چند سر نهم

 دیوار دیر و معبد کفّارم آرزوست

 

یاران همه به معنی عقرب صفت شدند

 صحبت ز دست ایشان با مارم آرزوست

 

 دل در هوای عشق نهادن به اختیار

 با شاهدان فتاده سر و کارم آرزوست

 

 از تلخی فراق تو جانم به لب رسید

 یک بوسه زان دو لعل شکربارم آرزوست

 

 یک بوسه بر لب تو که جان نظامی است

 چون دست بوس شاه جهاندارم آرزوست

نظامی گنجوی

 

 

ره میخانه و مسجد کدام است

 که هر دو بر من مسکین حرام است

 

 نه در مسجد گذارندم که رند است

 نه در میخانه کین خمار خام است

 

 میان مسجد و میخانه راهی است

 بجوئید ای عزیزان کین کدام است

 

 به میخانه امامی مست خفته است

 نمی‌دانم که آن بت را چه نام است

 

مرا کعبه خرابات است امروز

 حریفم قاضی و ساقی امام است

 

 برو عطار کو خود می‌شناسد

 که سرور کیست سرگردان کدام است

 عطار نیشابوری

 

***

 

 

 

از هستی خویش تا پشیمان نشوی

 

 

 سر حلقهٔ عارفان و مستان نشوی

 

 

تا در نظر خلق نگردی کافر

 

 


در مذهب عاشقان مسلمان نشوی


ابوسعید ابوالخیر

 

 

 

 

***

 

بباغ تازه کن آیین دین زرتشت

کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود

 

بیا ساقی آن آتش تابناک

که زرتشت می جویدش زیر خاک

به من ده که در کیش رندان پست

چه آتش پرست و چه دنیا پرست

                                            حافظ

 

 

 

 

 


دیدن او بی غرض و جوهر است

کز عرض وجوهر از آن سو تر است

 

مطلق از آن جا که پسندیدی است

دید خدا را و خدا دیدنی است

 

دیدنش از دیده نباید نهفت

کوری آن کس که به دیده نگفت

 

دید پیمبر نه به چشمی دگر

بلکه بدین چشم سر، این چشم سر

 

دیدن آن پرده مکانی نبود

رفتن آن راه زمانی نبود

 

هر که در آن پرده نظرگاه یافت

از جهت بی جهتی راه یافت

 

هست ولیکن نه مقرر به جای

هرکه چنین نیست نباشد خدای

 

                            نظامی گنجوی

 



تاريخ : سه شنبه 3 تیر1393 | 13:30 | نویسنده : M.Z.S |

 

فولاد که از جنگل آهن به دامن روزها می خزد


روزها که کار در معادن را به بانک ها وصل می کنند


بانک ها که رویاهای زرین را می سازند


رویاهایی که آسمان های جهان را آکنده است


آکنده از دودهایی که برمی خیزند و فرو نمی نشینند


فرو نمی نشینند گرد و غبار مدرسه های ویران


ویرانه ای یا گورستانی از آرزوهای ناتمام


تمام نمی شوند دست هائی که در انفجار معدن گم می شوند


گم می شوند پرولترهای کارخانه در مستی شبانه


شبانه روز فشنگ و تفنگ


از دست های پینه بسته ی تو شلیک می شوند


شلیک بر مغز یوزپلنگ ها ئی که تا تن پوش زنان هالیوود دویده اند


دویده اند پابرهنه تا اردوگاه دزدان دریائی


دله دزد های کوچکتر از سایه های ناو هواپیمابر


هواپیماها که پرواز را از آواز تهی می کنند


تهی مثل کاسه های قحطی زده ی آفریقا


قحطی فائو را غرق می کند در عرق شرم


غرق شده شرم در روزهائ سترون تاریخ


سترون شده اند مانیفست های آوانگارد قرن 21


قرن 21 از پهنه ی اقیانوس ها و اعماق جنگلها می آید


می آیدتا چرنوبیل و بوپال تا سردشت و حلبچه


می آید و مرگ را قسمت می کند


و تاول ها را و سرفه ها را


سرفه ها در کارخانه بافندگی در پتروشیمی در قانون کار


قانون کار موقت و زندگی اجاره ای


اجاره می شویم در پروژه ی اهرام ثلاثه


اجازه مان دست ارباب راکفلر و جناب روچیلد


رب الارباب سود و سرمایه رب النوع جنگ


برادر بزرگتر هفت خواهران ماه سیمای بورس نیویورک


لوله های نفت که از عصب های دردناک ما می گذرند


می گذرند ز نقشه های رنگارنگ سایکس پیکو و لورنس


تا کازینوهای هاوائی و جزایر قناری


تا بانک های ترور و توطئه در آیپک


آیپک سگ های فراوانی دارد قانع به تکه استخوانی


و تاج و تختی موروثی در دوبی و ریاض


سگ هائی که پوزه به چکمه های آرامکو می سایند


می آسایند در سایه ی چاه های مفت نفت


مفتی فتوای مفتی نمی دهد


و توله سگ های هار


پاچه ی صاحب خانه را می گیرند


می گیرند و می بندند و می کشند با فتوای شرعی


این شارع به واشنتگتن منتهی می شود


منتهی الیه دریوزگی در معبد صهیون


صهیون که هنوز دل نمی کند از هولوکاست


کاست عبری که عبرت نمی گیرند از فاشیست ها


این شارع گرگ های دیوانه را به شامات می برد


شام آخر عروس خاورمیانه که به عروسی خون دعوت شده است

 

عبدالله ایرانی

 



تاريخ : دوشنبه 2 تیر1393 | 14:54 | نویسنده : M.Z.S |
.: Weblog Themes By Theme98.com :.

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس